{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**عنوان: ضربان‌های پنهان باران**

**عنوان: ضربان‌های پنهان باران**

سالن مجلل مهمانی پر از هیاهو، خنده و عطر گل‌های گران‌قیمت بود. موسیقی ملایم کلاسیک پخش می‌شد، اما برای تهیونگ همه‌چیز سنگین و آزاردهنده به نظر می‌رسید. با کت‌وشلوار شیک و تیره کنار ستون ایستاده بود و تمام حواسش فقط به یک نقطه بود: ماریا.

ماریا با پیراهن شب زیبایش در جمع اقوام ایستاده بود و با هیجان صحبت می‌کرد و می‌خندید. اما چیزی که رگ غیرت و خشم خاموش تهیونگ را به جوش می‌آورد، صمیمیت بیش از حد و خنده‌های مداوم ماریا با پسردایی‌ها و مردهای فامیل بود؛ فاصله‌ای که هر لحظه کمتر می‌شد و دست‌هایی که موقع خندیدن روی شانه یا بازوی ماریا  قرار می‌گرفت. برای تهیونگ که تمام مدت نادیده گرفته شده بود، این رفتارها مثل ریختن بنزین روی آتش بود.

تهیونگ دیگر طاقت نیاورد. با قدم‌هایی محکم به سمت جمع رفت، لبخند ساختگی و خشکی به بقیه تحویل داد، دستش را دور مچ ظریف ماریا حلقه کرد و با فشاری آرام اما قاطع او را از میان حلقه فامیل بیرون کشید.

ماریا: تهیونگ؟ داری چیکار می‌کنی؟ دستم درد گرفت!

تهیونگ بدون اینکه جوابی بدهد، ماریا را به سمت راهروی خلوت و نیمه‌تاریک پشت سالن، جایی که کسی تردد نداشت، کشاند. وقتی مطمئن شد تنها هستند، در راهرو را بست و برگشت. نگاهش تیره، برنده و لبریز از خشم بود.

ماریا: چت شده تو؟ جلوی بقیه آبرومون رفت! این چه رفتاریه؟

تهیونگ صدایش را پایین نگه داشت تا کسی نشنود، اما در صدایش تحکمی لرزاننده موج می‌زد.

تهیونگ: رفتار من مشکل داره یا رفتار تو؟ تمام مدت دارم نگاهت می‌کنم ماریا. این همه صمیمیت و خندیدن با مردای غریبه و فامیل برای چیه؟ انقدر به مردهای دور و برت نزدیک نشو!

ماریا با ناباوری ابروهایش را بالا انداخت و صدایش بالا رفت.

ماریا: چی داری می‌گی؟ اونا فامیل منن! پسرخاله‌ها و پسردایی‌هام هستن، با هم بزرگ شدیم. تو به چی شک داری؟

تهیونگ قدمی به او نزدیک شد، رگ گردنش برجسته شده بود و با اخم شدیدی فریاد خفه‌ای سر داد.

تهیونگ: برام مهم نیست کی هستن! تو متأهلی ماریا! من تمام شب مثل یه مجسمه تنها ایستادم و تو حتی یک بار هم حواست به من نبود، ولی برای اونا تا کمر خم می‌شدی و قهقهه می‌زدی! حد و مرزت رو نگه دار!

ماریا از لحن تند و فریاد ناگهانی تهیونگ شوکه شد. قلبش فشرده شد، بغض در گلویش نشست و چشم‌هایش از عصبانیت و دلشکستگی برق زد.

ماریا: متأسفم برات که فکرت انقدر بسته‌ست. من فقط داشتم حرف می‌زدم. دیگه حتی نمی‌خوام صدات رو بشنوم .

ادامش توی کامنت ها 😉
دیدگاه ها (۲)

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوسوک با کلافگی در پذیرایی قدم می...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط