کله پوک صورتی
کله پوک صورتی ✨️
پارت ۵۴ 《فصل دوم پارت ۱۲》
انیا :، ولی رئیس شما ....که ....آقای سیگی ؟!
بکی: اون همسایه تون همون پیره؟
آقای سیگی : بله خانم بلکبل
انیا :جیییی تو جزو کارکنان شرکت SCBهستی؟!
آقای سیگی : بله خانم فورجر یا بهتره بگم خانم فراری شماره ی ۷ ازمایشگاه
بکی : وای نه
انیا : تو....جاسوسی من میکردی ؟!
آقای سیگی :درسته شماره ی ۷
انیا : با مامان من جیکار کردین؟!
آقای سیگی : خب به دستور ریسمون کشتیمش و الان دیگه روی زمین نیست تو آسمون ها دنبالش بگرد
انیا : این و میدونم جطوری کشتینش؟!
آقای سیگی : نمیدونم شما دوتا این دونفر رو بیارین
بکی :ولی رئیس شرکت کیه ؟
آقای سیگی : خودتون میفهمین
آقای سیگی رفت و بکی و انیا رو سپرد دست نادیا و الیس
نادیا : بیا ببریمش شرکت
الیس: جرا من بایدهمه کارار و بکنم ؟
نادیا: یادت نیست من دو سال از تو بزرگترم
الیس: سن که مهم نیست مهم عقله من جزو نخبه بودم ها
و همینجوری بحث میکردن
بکی : بیا سریع از مهارتمکن استفاده کنیم
انیا که تو شوک بود صدای بکی و نشنید
بکی : انیااا
انیا :ها جی شده؟
بکی: بیا بریم
انیا : آره
اونها طنابی که بهشون بسته شده بود و پاره کردن و بعد سریعا از در بالای سرشون فرار کردن
بکی : جقدر این دوتا خنگن بیا سریعا از اینجا دور شیم
انیا : بله
نادیا : جی آنقدر بحث کردیم که اون دوتا بوفالو فرار کردن جناب نخبه
الیس : باشه تو بزرگ مایی بیا سریع بریم پیدا شون کنیم
اونها رفتن سراغ انیا و بکی
انیا و بکی بشت بالای یکی از قفسه های کتاب بودن
نادیا که جشمش خورد به اون بالا گفت : خب بهتره که پنکه سقفی رو روشن کنیم اینجوری هرکی که اون بالا قایم شده پر پر میشه
الیس :دقیقا
آن ها بنکه رو روشن کردن
بکی : انیا حونم هروقت گفتن با قفسه برو بایین
انیا : ب..باشه
بکی:۱ و ۲ و ۳
قفسه رو انداختن
نادیا : آهای خانم نخبه مراقب باش
و وقتی که قفسه افتاد بایین
انیا و بکی سریعا فرار کردن
انیا به خونه ی بکی رفت و از لوید یور اجازه کرفت اونها تا صبح شروع کردن به تحقیق انیا نمیدونست که قضیه ی ذهن خوانیش و جطوری به یور و لوید بگه که هر جه سریع تر از اون خونه دور بشن که آقای سیگی سراغ انیا رو نگیره بکی انیا فقط داشتن از طریق کتاب اخبار های قدیمی نوار های قدیمی که طبق دوربین های مناطق اونجا ثبت شده بود نیگا میکردن و فقط اطلاعات 《کاشکی درساشون هم اینجوری میخوندن 🗿》
صبح شد
آکادمی ادن:
بکی : ببین انیا الاان دامیان هم قضیه تو رو میدونه جون دفتر جه خاطراتت و خونده باید سریعا بهش بگین
انیا :جطوری؟
بکی : بسپرش به من
بعد از امتحان علوم زنگ ناهار
دامیان و امیل ایون داشتن میرفتن امیل و ایون جلو تر بودن دامیان عقب تر
بکی : آهای دامیان باید سریعا با ما بیا کتابخونه
دامیان :برو بابا
بکی : راجب ذهن خونه انیاعه
دامیان : تو هم این قضیه رو میدونی؟خب خوش به حالش که ذهن میخونه
بکی:قضیه جدیه تا به حال به این فکر نکردی که انیا جطوری اینطوری شده
دامیان : نه کنجکاو نیستم
بکی:یکجوری ربط میشه به اسم شرکت پدرت
دامیان :چیی؟.
بکی دامیان و به کتاب خونه برد و بعد.......
○●○●○●○●○●○○●○●○●○
ببخشید این پارت کم بود پارت بعد قافلگیری غم انگیز داریم :)
پارت ۵۴ 《فصل دوم پارت ۱۲》
انیا :، ولی رئیس شما ....که ....آقای سیگی ؟!
بکی: اون همسایه تون همون پیره؟
آقای سیگی : بله خانم بلکبل
انیا :جیییی تو جزو کارکنان شرکت SCBهستی؟!
آقای سیگی : بله خانم فورجر یا بهتره بگم خانم فراری شماره ی ۷ ازمایشگاه
بکی : وای نه
انیا : تو....جاسوسی من میکردی ؟!
آقای سیگی :درسته شماره ی ۷
انیا : با مامان من جیکار کردین؟!
آقای سیگی : خب به دستور ریسمون کشتیمش و الان دیگه روی زمین نیست تو آسمون ها دنبالش بگرد
انیا : این و میدونم جطوری کشتینش؟!
آقای سیگی : نمیدونم شما دوتا این دونفر رو بیارین
بکی :ولی رئیس شرکت کیه ؟
آقای سیگی : خودتون میفهمین
آقای سیگی رفت و بکی و انیا رو سپرد دست نادیا و الیس
نادیا : بیا ببریمش شرکت
الیس: جرا من بایدهمه کارار و بکنم ؟
نادیا: یادت نیست من دو سال از تو بزرگترم
الیس: سن که مهم نیست مهم عقله من جزو نخبه بودم ها
و همینجوری بحث میکردن
بکی : بیا سریع از مهارتمکن استفاده کنیم
انیا که تو شوک بود صدای بکی و نشنید
بکی : انیااا
انیا :ها جی شده؟
بکی: بیا بریم
انیا : آره
اونها طنابی که بهشون بسته شده بود و پاره کردن و بعد سریعا از در بالای سرشون فرار کردن
بکی : جقدر این دوتا خنگن بیا سریعا از اینجا دور شیم
انیا : بله
نادیا : جی آنقدر بحث کردیم که اون دوتا بوفالو فرار کردن جناب نخبه
الیس : باشه تو بزرگ مایی بیا سریع بریم پیدا شون کنیم
اونها رفتن سراغ انیا و بکی
انیا و بکی بشت بالای یکی از قفسه های کتاب بودن
نادیا که جشمش خورد به اون بالا گفت : خب بهتره که پنکه سقفی رو روشن کنیم اینجوری هرکی که اون بالا قایم شده پر پر میشه
الیس :دقیقا
آن ها بنکه رو روشن کردن
بکی : انیا حونم هروقت گفتن با قفسه برو بایین
انیا : ب..باشه
بکی:۱ و ۲ و ۳
قفسه رو انداختن
نادیا : آهای خانم نخبه مراقب باش
و وقتی که قفسه افتاد بایین
انیا و بکی سریعا فرار کردن
انیا به خونه ی بکی رفت و از لوید یور اجازه کرفت اونها تا صبح شروع کردن به تحقیق انیا نمیدونست که قضیه ی ذهن خوانیش و جطوری به یور و لوید بگه که هر جه سریع تر از اون خونه دور بشن که آقای سیگی سراغ انیا رو نگیره بکی انیا فقط داشتن از طریق کتاب اخبار های قدیمی نوار های قدیمی که طبق دوربین های مناطق اونجا ثبت شده بود نیگا میکردن و فقط اطلاعات 《کاشکی درساشون هم اینجوری میخوندن 🗿》
صبح شد
آکادمی ادن:
بکی : ببین انیا الاان دامیان هم قضیه تو رو میدونه جون دفتر جه خاطراتت و خونده باید سریعا بهش بگین
انیا :جطوری؟
بکی : بسپرش به من
بعد از امتحان علوم زنگ ناهار
دامیان و امیل ایون داشتن میرفتن امیل و ایون جلو تر بودن دامیان عقب تر
بکی : آهای دامیان باید سریعا با ما بیا کتابخونه
دامیان :برو بابا
بکی : راجب ذهن خونه انیاعه
دامیان : تو هم این قضیه رو میدونی؟خب خوش به حالش که ذهن میخونه
بکی:قضیه جدیه تا به حال به این فکر نکردی که انیا جطوری اینطوری شده
دامیان : نه کنجکاو نیستم
بکی:یکجوری ربط میشه به اسم شرکت پدرت
دامیان :چیی؟.
بکی دامیان و به کتاب خونه برد و بعد.......
○●○●○●○●○●○○●○●○●○
ببخشید این پارت کم بود پارت بعد قافلگیری غم انگیز داریم :)
- ۱۰.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط