کله پوک صورتی
کله پوک صورتی✨️
پارت ۵۳《فصل دوم پارت ۱۱》
خانه ی دزموند ها شام خانوادگی:
همه داشتن میرفتن سر میز بنشینن
دیترس: پ....پدر مادر دوباره حضور ندارن ؟《 اوه دیترس اینجا جه با ادبه 🌚》
دمیتریوس :، نه قرار نیست فعلا این دور و ور ها آفتابی بشه
دیترس :..و ...ولی
دمیتریوس : ولی ؟
دیترس : هی...هیجی اصلا ولش کن
میز شام :
دانوان " خب غذا تون بخورید
دلمیان و دمیتریوس و دیترس: بله
داناوان به ملیندا با نگاهی وحشتناک نگاه میکنه که حرف بزنه:
ملیندا:ب....بل..بله 《آخی بجه هام همشون از ترس اینجوری حرف میزنن :)》
اونها شروع کردن به خوردن
دیترس :می....میگم
دمیتریوس : وسط غذا حرف نزن
دیترس :بب...ببخشید
دیترس تو ی ذهنش :اینجا وایب بدی دارهههه
داناوان : نه دیترس حرفت و بزن
دیترس :خ...خب م...من میخوام توی مسابقات کاراته شرکت کنم
دمیتریوس : جی
داناوان : نه دیترس نمیتونی این کار و کنی در شعن خانواده ی دزموند نیست تلاش نکن مثل نوجوانی های عموت اسم دزموند و لکه دار کنی
ملیندا :و...ولی اون قضیه دامیان توطعه بود ا....آخرش جون یکی....یکی او هم ..ن...نجات داد
دامیان "م...مادر
داناوان : درسته به هر حال دیترس حواست و جمع کن
دیترس : ب....بله اصلا شرکت نمیک..نم
داناوان یک لبخند میزنه 《 لبخند های مرموز 》
بعد از شام
داناوان :، قبل از این ه برین میخوام راجب یک موضوعی صحبت کنم
دمیتریوس و دیترس و ملیندا : بله
داناوان : خب دی.ه میخوام دامیان از الان یواش یواش سر و سامان بیدا کنه
دامیان که داشت غذا و میجوید یکدفعه جلوی سرفه اش و گرفت
دامیان : ا..م بدر من فعلا ..... م...یخوا....ا..ز مج.....ردی لذت ب...ب
...رم البته از فرمان بدرم عم...را سر بیجی کنم
داناوان : خوبه که از فرمان من سربیجی نمیکنی این دفعه میزارم خودت برای خودت تصمیم بگیری ولی .....اسم دزموند و خجه دار نکن .
دامیان : بله
داناوان بلند شد و رفت
دمیتریوس: شام خوبی بود
دیترس : ب...با..با نمیتونم امشب بیش شما بمون..م
دمیتیوس : نه سرم شلوغه بیش دامیان بمون
دیترس : باشه
دمیتریوس رفت
ملیندا : دیترس ناراحت نباش یکی هم وقتی بجه بودمثل تو بود 《با نا امیدی و حالت مرموز و اشاره به دامیان 》و بعد ملیندا هم اونجارو ترک کرد
دامیان هم سرش و برد بایین و حالت مرموز و ناراحت و غم داشت .
دیترس : عمو منظور مامانبزرگ ت.....تو...بودی؟
دامیان : جی
دیتریس :، هیجی ولش کن اصلا
دامیان : آها
ویو انیا :
بکی و انیا میخواستن از کتابخونه خارج بشن که یکدفعه سیاهی دیدن و هیج جیز دیگه ای ندیدن
بکی "انیا جونم کجاییی
انیا :آره بکی انیا همینجاست دقیقا کنارت ولی ببینم جشم های تو رو هم بستن بکی ؟
بکی : آره الان کجاییم
یه نفر : شما الان تحت نظر مایین
بکی : جی شما کی هستین ؟
هون یه نفر جشمشون و باز کرد
انیا : هی شما دو تا جقدر آشنایان
بکی : صبر کن ببینم شما دوتا .....الیس و نادیااا؟!
الیس : درسته همون کسایی که به دستای شما دوتا و اون دامیان دزموند فضول اخراج شدن
نادیا :بزرگ شدین ولی نه هنوز بزرگتر از من
انیا : ولی عقلت که هنوز ناقصه
نادیا جیییی؟!،حرفت و بس بگیرید
نادیا یک تفنگ برداشت و به طرف انیا و بکی گرفت
نادیا : حرفتون و تکرار کنید
الیس : هه رئیس اومد
نادیا : در و باز کن آلیس
الیس در و باز کرد و رئیس اومد داخل
انیا :چ....چییی؟!ریس ؟ولی این که ...............
○●●●○●○●○○○●•○
اوع آخرش حساس شد تو کامنت ها حدس بزنین رئیس الیس و نادیا یا همون کارکنان ازمایشگاه کیه تا بارت بعدی و بنویسم 😁چرا انقدر این استیکره زشته 😂
پارت ۵۳《فصل دوم پارت ۱۱》
خانه ی دزموند ها شام خانوادگی:
همه داشتن میرفتن سر میز بنشینن
دیترس: پ....پدر مادر دوباره حضور ندارن ؟《 اوه دیترس اینجا جه با ادبه 🌚》
دمیتریوس :، نه قرار نیست فعلا این دور و ور ها آفتابی بشه
دیترس :..و ...ولی
دمیتریوس : ولی ؟
دیترس : هی...هیجی اصلا ولش کن
میز شام :
دانوان " خب غذا تون بخورید
دلمیان و دمیتریوس و دیترس: بله
داناوان به ملیندا با نگاهی وحشتناک نگاه میکنه که حرف بزنه:
ملیندا:ب....بل..بله 《آخی بجه هام همشون از ترس اینجوری حرف میزنن :)》
اونها شروع کردن به خوردن
دیترس :می....میگم
دمیتریوس : وسط غذا حرف نزن
دیترس :بب...ببخشید
دیترس تو ی ذهنش :اینجا وایب بدی دارهههه
داناوان : نه دیترس حرفت و بزن
دیترس :خ...خب م...من میخوام توی مسابقات کاراته شرکت کنم
دمیتریوس : جی
داناوان : نه دیترس نمیتونی این کار و کنی در شعن خانواده ی دزموند نیست تلاش نکن مثل نوجوانی های عموت اسم دزموند و لکه دار کنی
ملیندا :و...ولی اون قضیه دامیان توطعه بود ا....آخرش جون یکی....یکی او هم ..ن...نجات داد
دامیان "م...مادر
داناوان : درسته به هر حال دیترس حواست و جمع کن
دیترس : ب....بله اصلا شرکت نمیک..نم
داناوان یک لبخند میزنه 《 لبخند های مرموز 》
بعد از شام
داناوان :، قبل از این ه برین میخوام راجب یک موضوعی صحبت کنم
دمیتریوس و دیترس و ملیندا : بله
داناوان : خب دی.ه میخوام دامیان از الان یواش یواش سر و سامان بیدا کنه
دامیان که داشت غذا و میجوید یکدفعه جلوی سرفه اش و گرفت
دامیان : ا..م بدر من فعلا ..... م...یخوا....ا..ز مج.....ردی لذت ب...ب
...رم البته از فرمان بدرم عم...را سر بیجی کنم
داناوان : خوبه که از فرمان من سربیجی نمیکنی این دفعه میزارم خودت برای خودت تصمیم بگیری ولی .....اسم دزموند و خجه دار نکن .
دامیان : بله
داناوان بلند شد و رفت
دمیتریوس: شام خوبی بود
دیترس : ب...با..با نمیتونم امشب بیش شما بمون..م
دمیتیوس : نه سرم شلوغه بیش دامیان بمون
دیترس : باشه
دمیتریوس رفت
ملیندا : دیترس ناراحت نباش یکی هم وقتی بجه بودمثل تو بود 《با نا امیدی و حالت مرموز و اشاره به دامیان 》و بعد ملیندا هم اونجارو ترک کرد
دامیان هم سرش و برد بایین و حالت مرموز و ناراحت و غم داشت .
دیترس : عمو منظور مامانبزرگ ت.....تو...بودی؟
دامیان : جی
دیتریس :، هیجی ولش کن اصلا
دامیان : آها
ویو انیا :
بکی و انیا میخواستن از کتابخونه خارج بشن که یکدفعه سیاهی دیدن و هیج جیز دیگه ای ندیدن
بکی "انیا جونم کجاییی
انیا :آره بکی انیا همینجاست دقیقا کنارت ولی ببینم جشم های تو رو هم بستن بکی ؟
بکی : آره الان کجاییم
یه نفر : شما الان تحت نظر مایین
بکی : جی شما کی هستین ؟
هون یه نفر جشمشون و باز کرد
انیا : هی شما دو تا جقدر آشنایان
بکی : صبر کن ببینم شما دوتا .....الیس و نادیااا؟!
الیس : درسته همون کسایی که به دستای شما دوتا و اون دامیان دزموند فضول اخراج شدن
نادیا :بزرگ شدین ولی نه هنوز بزرگتر از من
انیا : ولی عقلت که هنوز ناقصه
نادیا جیییی؟!،حرفت و بس بگیرید
نادیا یک تفنگ برداشت و به طرف انیا و بکی گرفت
نادیا : حرفتون و تکرار کنید
الیس : هه رئیس اومد
نادیا : در و باز کن آلیس
الیس در و باز کرد و رئیس اومد داخل
انیا :چ....چییی؟!ریس ؟ولی این که ...............
○●●●○●○●○○○●•○
اوع آخرش حساس شد تو کامنت ها حدس بزنین رئیس الیس و نادیا یا همون کارکنان ازمایشگاه کیه تا بارت بعدی و بنویسم 😁چرا انقدر این استیکره زشته 😂
- ۱۰.۹k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط