دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت ۲۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... داخل عمارت پروانه🌸]
{صبحانه تقریباً تموم شده بود.🍚}
اینوسکه:*بشقاب خالیشو کنار گذاشت.* 🗿
آئویی:*با تعجب نگاهش کرد.* تموم کردی؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* آره.
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* خوبه.
{همون موقع...}
تانجیرو:*خواست بشقاب خودش رو برداره.*
اینوسکه:*زودتر دستش رو جلو برد.* ...من میبرمش.🗿
تانجیرو:*متعجب شد.* هه؟😀
اینوسکه:*با اعتمادبهنفس.* کمک میکنم.🗿✨
{چند تا بشقاب رو با احتیاط برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.}
زنیتسو:*با ناباوری نگاهش کرد.* نه... دیگه دارم خواب میبینم...🗿💥
{اینوسکه بشقابها رو سالم روی میز آشپزخونه گذاشت.}
{تق...}
{هیچ اتفاقی نیفتاد.}
آئویی:*با لبخند آرومی گفت.* خیلی خوب بود.
اینوسکه:*با ذوق خندید.* 😃✨
{همون لحظه...}
کلاغ قاصد:*روی پنجره نشست.* قار! مأموریت کانروجی-سان و ایگورو-سان با موفقیت به پایان نزدیک میشود! قار! 🐦
تانجیرو:*لبخند زد.* خبر خوبیه.
زنیتسو:*نفس راحتی کشید.* پس بهزودی برمیگردن...
اینوسکه:*کاملاً جدی.* یعنی امشب همه با هم غذا میخوریم؟🗿🍚
تانجیرو:*خندید.* احتمالاً آره.
آئویی:*به اینوسکه نگاه کرد.*...اگه همینجوری ادامه بدی، از فردا میتونی بیشتر کمکم کنی.
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* واقعاً؟!🗿✨
آئویی:*آروم سرش رو تکون داد.* آره.
اینوسکه:*با خوشحالی مشتشو بالا برد.* پیروزی!🗿💥
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه خودش داوطلب شد بشقابا رو جمع کنههههه🥹🍽️✨ تازه آئویی هم گفت از فردا بیشتر میتونه کمکش کنههههه😭💖 و خبر خوبم رسید که مأموریت میتسوری و اوبانای کمکم داره تموم میشههههه🥹🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... داخل عمارت پروانه🌸]
{صبحانه تقریباً تموم شده بود.🍚}
اینوسکه:*بشقاب خالیشو کنار گذاشت.* 🗿
آئویی:*با تعجب نگاهش کرد.* تموم کردی؟
اینوسکه:*سرش رو تکون داد.* آره.
آئویی:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* خوبه.
{همون موقع...}
تانجیرو:*خواست بشقاب خودش رو برداره.*
اینوسکه:*زودتر دستش رو جلو برد.* ...من میبرمش.🗿
تانجیرو:*متعجب شد.* هه؟😀
اینوسکه:*با اعتمادبهنفس.* کمک میکنم.🗿✨
{چند تا بشقاب رو با احتیاط برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.}
زنیتسو:*با ناباوری نگاهش کرد.* نه... دیگه دارم خواب میبینم...🗿💥
{اینوسکه بشقابها رو سالم روی میز آشپزخونه گذاشت.}
{تق...}
{هیچ اتفاقی نیفتاد.}
آئویی:*با لبخند آرومی گفت.* خیلی خوب بود.
اینوسکه:*با ذوق خندید.* 😃✨
{همون لحظه...}
کلاغ قاصد:*روی پنجره نشست.* قار! مأموریت کانروجی-سان و ایگورو-سان با موفقیت به پایان نزدیک میشود! قار! 🐦
تانجیرو:*لبخند زد.* خبر خوبیه.
زنیتسو:*نفس راحتی کشید.* پس بهزودی برمیگردن...
اینوسکه:*کاملاً جدی.* یعنی امشب همه با هم غذا میخوریم؟🗿🍚
تانجیرو:*خندید.* احتمالاً آره.
آئویی:*به اینوسکه نگاه کرد.*...اگه همینجوری ادامه بدی، از فردا میتونی بیشتر کمکم کنی.
اینوسکه:*چشمهاش برق زد.* واقعاً؟!🗿✨
آئویی:*آروم سرش رو تکون داد.* آره.
اینوسکه:*با خوشحالی مشتشو بالا برد.* پیروزی!🗿💥
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه خودش داوطلب شد بشقابا رو جمع کنههههه🥹🍽️✨ تازه آئویی هم گفت از فردا بیشتر میتونه کمکش کنههههه😭💖 و خبر خوبم رسید که مأموریت میتسوری و اوبانای کمکم داره تموم میشههههه🥹🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۷۵
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط