دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
دختری منظم با پسرکی وحشی 🌸🐗
پارت2️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت قابلمه رو از دست اینوسکه قایم میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل آشپزخونه عمارت پروانه...🍚]
آئویی:*با اخم قابلمه رو دوباره روی اجاق گذاشت.* 😐
اینوسکه:*دست به سینه ایستاده بود.* اون قابلمه خطرناکه.🗿💥
آئویی:*آه کشید.* خطرناک نیست... تو بیاحتیاطی!😐💢
اینوسکه: فرقشو نمیفهمم.🗿
{همون موقع...}
تانجیرو:*لبخند زد.* اینوسکه، بذار آئویی-سان غذا رو آماده کنه.🙂
اینوسکه:*با قیافه جدی.* باشه... ولی از دور مراقب قابلمهام.🗿👀
زنیتسو:*خندهش گرفت.* قابلمه فرار نمیکنه بابا!🤣
اینوسکه:*با اطمینان.* معلوم نیست.🗿
همه: ...🗿
{چند دقیقه بعد...}
آئویی:*یه بشقاب غذا روی میز گذاشت.* خب... آمادهست.
اینوسکه:*با ذوق از جا پرید.* غذاااااا!😃🍚
{خواست بشقاب رو برداره...}
آئویی:*با قاشق آروم روی دستش زد.*
{تق!}
اینوسکه: آخ!😨
آئویی:*دست به کمر.* اول بشین، بعد غذا بخور.😐
اینوسکه:*متعجب شد.* چرا؟
آئویی:*با جدیت.* چون اینجوری مودبانهتره.
اینوسکه:*چند لحظه فکر کرد، بعد آروم نشست.* 🗿
زنیتسو:*با تعجب.* باورم نمیشه... حرفشو گوش داد!
تانجیرو:*لبخند زد.* 🙂
{اینوسکه یه لقمه بزرگ برداشت.}
آئویی:*سریع گفت.* آرومتر!
اینوسکه:*یه لحظه مکث کرد، این بار لقمه کوچیکتری برداشت.*
آئویی:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...آفرین.
اینوسکه:*با تعجب نگاهش کرد.* یعنی... درست انجام دادم؟🗿
آئویی:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* آره.
اینوسکه:*لبخند کوچیک و مغروری زد.* هوم...🗿✨
زنیتسو:*تو ذهنش: عجب... اینوسکه هم داره آدم میشه؟!🗿💥*
همه:*با خنده بهش نگاه کردن.* 😂
ادامه دارد...🌸🐗
نویسنده ✍️: خووووووو😂🌸 اینوسکه بالاخره برای اولین بار قبل از غذا آروم نشستتتت🤣🍚 فقط چون آئویی گفت!🥹🎀 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت2️⃣
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت قابلمه رو از دست اینوسکه قایم میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل آشپزخونه عمارت پروانه...🍚]
آئویی:*با اخم قابلمه رو دوباره روی اجاق گذاشت.* 😐
اینوسکه:*دست به سینه ایستاده بود.* اون قابلمه خطرناکه.🗿💥
آئویی:*آه کشید.* خطرناک نیست... تو بیاحتیاطی!😐💢
اینوسکه: فرقشو نمیفهمم.🗿
{همون موقع...}
تانجیرو:*لبخند زد.* اینوسکه، بذار آئویی-سان غذا رو آماده کنه.🙂
اینوسکه:*با قیافه جدی.* باشه... ولی از دور مراقب قابلمهام.🗿👀
زنیتسو:*خندهش گرفت.* قابلمه فرار نمیکنه بابا!🤣
اینوسکه:*با اطمینان.* معلوم نیست.🗿
همه: ...🗿
{چند دقیقه بعد...}
آئویی:*یه بشقاب غذا روی میز گذاشت.* خب... آمادهست.
اینوسکه:*با ذوق از جا پرید.* غذاااااا!😃🍚
{خواست بشقاب رو برداره...}
آئویی:*با قاشق آروم روی دستش زد.*
{تق!}
اینوسکه: آخ!😨
آئویی:*دست به کمر.* اول بشین، بعد غذا بخور.😐
اینوسکه:*متعجب شد.* چرا؟
آئویی:*با جدیت.* چون اینجوری مودبانهتره.
اینوسکه:*چند لحظه فکر کرد، بعد آروم نشست.* 🗿
زنیتسو:*با تعجب.* باورم نمیشه... حرفشو گوش داد!
تانجیرو:*لبخند زد.* 🙂
{اینوسکه یه لقمه بزرگ برداشت.}
آئویی:*سریع گفت.* آرومتر!
اینوسکه:*یه لحظه مکث کرد، این بار لقمه کوچیکتری برداشت.*
آئویی:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...آفرین.
اینوسکه:*با تعجب نگاهش کرد.* یعنی... درست انجام دادم؟🗿
آئویی:*خیلی آروم سرش رو تکون داد.* آره.
اینوسکه:*لبخند کوچیک و مغروری زد.* هوم...🗿✨
زنیتسو:*تو ذهنش: عجب... اینوسکه هم داره آدم میشه؟!🗿💥*
همه:*با خنده بهش نگاه کردن.* 😂
ادامه دارد...🌸🐗
نویسنده ✍️: خووووووو😂🌸 اینوسکه بالاخره برای اولین بار قبل از غذا آروم نشستتتت🤣🍚 فقط چون آئویی گفت!🥹🎀 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۴۱۹
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط