love Between the Tides
love Between the Tides⁴²
دستم گذاشتم رو ی صورتم و گریه میکردم
چرا باید بهترین دوست با دوست پسرم باشه
یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میفته؟ دوست پسرم با بهترین دوستم قرار میذاره هم با من قرار میذاره هم با دوستم نکنه دوهی بخاطر نمره بهش نزدیک شده نه نه تهیونگ خیلی خوبه استاد بدی نیست ولی تهیونگ استاد دوهی نیست یعنی چی؟ الان چی شده؟
دارم دیوونه میشم
رفتم و صورتم رو شستم و به لیا پیام دادم
(((سلام لیا ببخشید نتونستم باهاتون ادامه بدم حالم خیلی بد بود نگران نباشید یه تاکسی میگیرم برمیگردم خوابگاه)))
رفتم بیرون از رستوران گوشیم زنگ خورد
(❤My heart💗)
جواب دادم
تهیونگ: الو
ا/ت: الو
تهیونگ: سلام عشقم
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: هیچی خداحافظ
تهیونگ: صبر کن صبر کن چیشده
ا/ت: هیچی خستم خوابم میاد میخوام بخوابم
تهیونگ: باشه جوجه بخواب شب بخیر
قطع کردم
حتما دوهی رو بیشتر از من دوست داری که اول به او زنگ میزنی بعد به من نکنه بعد بخوای با لیا و چهیونگ اوکی بشی نه نه
تاکسی گرفتم و رفتم خوابگاه و با ناراحتی روی تختم خوابیدم و به هزارتا چیز تا صبح فکر کردم.....
فردا
دانشگاه بودم داشتم به این فکر میکردم یعنی دوهی هم میدونه که تهیونگ با من قرار میذاره؟ یا نه؟ نه نمیدونه دوهی دوست صمیمی من هست اینکارو نمیکنه من یه بار از دوست صمیمیم بی اعتمادی دیدم و شکست خوردم اگر یه بار دیگه اتفاق بیفته من میمیرم تهیونگ تو اون ادمی نبودی مه فکر میکردم عوضیی...
شب
بعد از خرید چند تا کتاب از کتاب فروشی داشتم برمیگشتم خوابگاه که صدایی از گوشیم شنیدم
(❤my heart💗):سمت راست
ماشینش رو دیدم خیلی دلم میخواست نادیدش بگیرم به راهم ادامه بدم اما با قلبم چه کنم...
زیر لب گفتم عوضی خیانتکار
از ماشین پیاده شد و دسته ی گلی که در دست داشت بهم نزدیک شد و لبخندی زد و بعد منو در آغوش گرفت اشک از چشمانم سرازیر شد
تهیونگ: چیشده جوجه ببینمت داری گریه میکنی؟ یعنی خیلی دلت برام تنگ شده بود؟
ا/ت: بخاطر این نیست
تهیونگ: پس بخاطر چیه قربونت بشم
ا/ت: هیچی
تهیونگ: ناراحتی که اومدم
ا/ت: نه خوشحالم
دستم رو گرفت و رفتیم تو ماشین
ا/ت: تهیونگ من امشب خستم میخوام برم خوابگاه
تهیونگ: خسته ای؟
ا/ت: آره
تهیونگ: یه کوچولو نمیتونی بیشتر بمونی باهم حرف بزنیم
ا/ت: نه
تهیونگ: داری نگرانم میکنی چیزی شده؟
ا/ت: نه
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: تهیونگ میشه بری یه چیزی برام آب بخری
تهیونگ: آب؟
ا/ت: آره
تهیونگ: صبر کن الان میرم
رفت و گوشی تهیونگ رو برداشتم
رمزش رو زدم و رفتم شماره ی دوهی رو زدم
(💜دوهی💜)
تهیونگ اومد گوشیش رو خاموش کردم و اشکام رو پاک کردم
تهیونگ: بیا
ا/ت: مرسی
تهیونگ: ا/ت به من بگو چیشده؟
ا/ت: میشه بعدا حرف بزنیم
تهیونگ: نه عزیزم همین الان
ا/ت: اصرار نکن
تهیونگ: خب نمیتونم ببینم داری گریه میکنی و هیچی بهم نمیگی
ا/ت: بیا تمومش کنیم
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: گفتم که بیا تمومش کنیم
تهیونگ: چی میگی؟ دیوونه شدی یا دوربین مخفیه داری شوخی میکنی من میدونم
ا/ت: تو درباره ی همه چیز زندگی من میدونستی اما چرا؟
تهیونگ: ا/ت درمورد چی؟
ا/ت: چرا با صمیمی ترین دوستم
تهیونگ: جان؟
ا/ت: چرا؟
تهیونگ: گریه نکن با من حرف بزن
میخواستم درو باز کنم که دستم رو گرفت
ا/ت: به من دست نزن
تهیونگ: ا/ت خب بگو من چیکار کردم
ا/ت: من دیدم دوهی داخل گوشیش شماره ی تورو نوشته بود عشقم و تو حتی دیروز بهش زنگ زدی و الان هم دیدم که تو گوشی تو شماره ی دوهی رو بود
تهیونگ: بخاطر همین دیروز تا الان جواب من نمیدی
ا/ت: آره چرا هم با من قرار میذاری هم با بهترین دوستم
تهیونگ: کی گفته من با دوهی قرار میذارم یه لحظه صبر کن زنگ بزنم به دوهی
ا/ت: بهش بگی چی؟
تهیونگ: آروم باش عزیزم
ا/ت: نمیخوامم
تهیونگ: الو
دوهی: جانم
تهیونگ: کجایی؟
دوهی: خوابگاه
تهیونگ: بیا بیرون خوابگاه سمت راست رو نگاه کنی اخر خیابون من رو میبینی
دوهی: برگشتی؟
تهیونگ: آره
دوهی: اومدم😁...
چند دقیقه بعد
دوهی: تهیونگگگ
دوهی محکم تهیونگ رو بغل کرد
تهیونگ: آروم باش دختر
دوهی: خیلی دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ: منم همینطور
دوهی: برام چی آوردی؟
تهیونگ: اول باید به یکی معرفیت کنم
دوهی: به کی؟
تهیونگ: به این جوجه...
دوهی: ا/ت... ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
یه نگاهی به تهیونگ کردم
تهیونگ: این جوجه ای که میبینی دوست دخترمه
دوهی: واقعا؟ تهیونگ راست میگی؟ شما دوتا باهم قرار میذارید واوووییی باورم نمیشه
ا/ت: دوهی تو از تهیونگ رو از کجا میشناسی؟
دوهی: تهیونگ؟ نمیدونی؟
ا/ت: نه
دوهی: تهیونگ بهش نگفتی؟
تهیونگ: نه
ا/ت: چی رو نگفتید؟
تهیونگ: حقیقتش ا/ت من میخواستم زودتر بگم اما خودت میخواستی مخفی باشه دوهی دختر خواهرم هست
دستم گذاشتم رو ی صورتم و گریه میکردم
چرا باید بهترین دوست با دوست پسرم باشه
یعنی چی؟ چه اتفاقی داره میفته؟ دوست پسرم با بهترین دوستم قرار میذاره هم با من قرار میذاره هم با دوستم نکنه دوهی بخاطر نمره بهش نزدیک شده نه نه تهیونگ خیلی خوبه استاد بدی نیست ولی تهیونگ استاد دوهی نیست یعنی چی؟ الان چی شده؟
دارم دیوونه میشم
رفتم و صورتم رو شستم و به لیا پیام دادم
(((سلام لیا ببخشید نتونستم باهاتون ادامه بدم حالم خیلی بد بود نگران نباشید یه تاکسی میگیرم برمیگردم خوابگاه)))
رفتم بیرون از رستوران گوشیم زنگ خورد
(❤My heart💗)
جواب دادم
تهیونگ: الو
ا/ت: الو
تهیونگ: سلام عشقم
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: هیچی خداحافظ
تهیونگ: صبر کن صبر کن چیشده
ا/ت: هیچی خستم خوابم میاد میخوام بخوابم
تهیونگ: باشه جوجه بخواب شب بخیر
قطع کردم
حتما دوهی رو بیشتر از من دوست داری که اول به او زنگ میزنی بعد به من نکنه بعد بخوای با لیا و چهیونگ اوکی بشی نه نه
تاکسی گرفتم و رفتم خوابگاه و با ناراحتی روی تختم خوابیدم و به هزارتا چیز تا صبح فکر کردم.....
فردا
دانشگاه بودم داشتم به این فکر میکردم یعنی دوهی هم میدونه که تهیونگ با من قرار میذاره؟ یا نه؟ نه نمیدونه دوهی دوست صمیمی من هست اینکارو نمیکنه من یه بار از دوست صمیمیم بی اعتمادی دیدم و شکست خوردم اگر یه بار دیگه اتفاق بیفته من میمیرم تهیونگ تو اون ادمی نبودی مه فکر میکردم عوضیی...
شب
بعد از خرید چند تا کتاب از کتاب فروشی داشتم برمیگشتم خوابگاه که صدایی از گوشیم شنیدم
(❤my heart💗):سمت راست
ماشینش رو دیدم خیلی دلم میخواست نادیدش بگیرم به راهم ادامه بدم اما با قلبم چه کنم...
زیر لب گفتم عوضی خیانتکار
از ماشین پیاده شد و دسته ی گلی که در دست داشت بهم نزدیک شد و لبخندی زد و بعد منو در آغوش گرفت اشک از چشمانم سرازیر شد
تهیونگ: چیشده جوجه ببینمت داری گریه میکنی؟ یعنی خیلی دلت برام تنگ شده بود؟
ا/ت: بخاطر این نیست
تهیونگ: پس بخاطر چیه قربونت بشم
ا/ت: هیچی
تهیونگ: ناراحتی که اومدم
ا/ت: نه خوشحالم
دستم رو گرفت و رفتیم تو ماشین
ا/ت: تهیونگ من امشب خستم میخوام برم خوابگاه
تهیونگ: خسته ای؟
ا/ت: آره
تهیونگ: یه کوچولو نمیتونی بیشتر بمونی باهم حرف بزنیم
ا/ت: نه
تهیونگ: داری نگرانم میکنی چیزی شده؟
ا/ت: نه
تهیونگ: ا/ت
ا/ت: تهیونگ میشه بری یه چیزی برام آب بخری
تهیونگ: آب؟
ا/ت: آره
تهیونگ: صبر کن الان میرم
رفت و گوشی تهیونگ رو برداشتم
رمزش رو زدم و رفتم شماره ی دوهی رو زدم
(💜دوهی💜)
تهیونگ اومد گوشیش رو خاموش کردم و اشکام رو پاک کردم
تهیونگ: بیا
ا/ت: مرسی
تهیونگ: ا/ت به من بگو چیشده؟
ا/ت: میشه بعدا حرف بزنیم
تهیونگ: نه عزیزم همین الان
ا/ت: اصرار نکن
تهیونگ: خب نمیتونم ببینم داری گریه میکنی و هیچی بهم نمیگی
ا/ت: بیا تمومش کنیم
تهیونگ: جانم؟
ا/ت: گفتم که بیا تمومش کنیم
تهیونگ: چی میگی؟ دیوونه شدی یا دوربین مخفیه داری شوخی میکنی من میدونم
ا/ت: تو درباره ی همه چیز زندگی من میدونستی اما چرا؟
تهیونگ: ا/ت درمورد چی؟
ا/ت: چرا با صمیمی ترین دوستم
تهیونگ: جان؟
ا/ت: چرا؟
تهیونگ: گریه نکن با من حرف بزن
میخواستم درو باز کنم که دستم رو گرفت
ا/ت: به من دست نزن
تهیونگ: ا/ت خب بگو من چیکار کردم
ا/ت: من دیدم دوهی داخل گوشیش شماره ی تورو نوشته بود عشقم و تو حتی دیروز بهش زنگ زدی و الان هم دیدم که تو گوشی تو شماره ی دوهی رو بود
تهیونگ: بخاطر همین دیروز تا الان جواب من نمیدی
ا/ت: آره چرا هم با من قرار میذاری هم با بهترین دوستم
تهیونگ: کی گفته من با دوهی قرار میذارم یه لحظه صبر کن زنگ بزنم به دوهی
ا/ت: بهش بگی چی؟
تهیونگ: آروم باش عزیزم
ا/ت: نمیخوامم
تهیونگ: الو
دوهی: جانم
تهیونگ: کجایی؟
دوهی: خوابگاه
تهیونگ: بیا بیرون خوابگاه سمت راست رو نگاه کنی اخر خیابون من رو میبینی
دوهی: برگشتی؟
تهیونگ: آره
دوهی: اومدم😁...
چند دقیقه بعد
دوهی: تهیونگگگ
دوهی محکم تهیونگ رو بغل کرد
تهیونگ: آروم باش دختر
دوهی: خیلی دلم برات تنگ شده بود
تهیونگ: منم همینطور
دوهی: برام چی آوردی؟
تهیونگ: اول باید به یکی معرفیت کنم
دوهی: به کی؟
تهیونگ: به این جوجه...
دوهی: ا/ت... ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
یه نگاهی به تهیونگ کردم
تهیونگ: این جوجه ای که میبینی دوست دخترمه
دوهی: واقعا؟ تهیونگ راست میگی؟ شما دوتا باهم قرار میذارید واوووییی باورم نمیشه
ا/ت: دوهی تو از تهیونگ رو از کجا میشناسی؟
دوهی: تهیونگ؟ نمیدونی؟
ا/ت: نه
دوهی: تهیونگ بهش نگفتی؟
تهیونگ: نه
ا/ت: چی رو نگفتید؟
تهیونگ: حقیقتش ا/ت من میخواستم زودتر بگم اما خودت میخواستی مخفی باشه دوهی دختر خواهرم هست
- ۳.۴k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط