تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
وایب کلاسیک عاشقانه درام
ت::(/شخصات شخصیت های داستان
ا/ت:
چشم های خرمایی موهای به رنگ قهوه لبای صورتی که بدون رژ قرمز و صورتی بود
معصوم و احساساتی، زود گریه میکنه از سوسک میترسه، عاشق رمان های رمانتیک و ماجراجویانه هست
امروز داشتم با اسب سفیدم تو جنگل میرفتم من پدرم اشپزه سلطنتی پادشاه و اوجا زندگی میکنیم پادشاه یه پسر داره که من تاحالا ندیدمش همه میگن خیلی بد اخلاق و زشت خیلی دوست داشتم که پدرم از قصر استفا بده و یه زندگی ساده تو شهر داشته باشیم که یهو اسبم هار کرد و افتادم زمین چشمام روبستم و منتظر درد بودم که یهو یه پسر... چی؟ پسر؟ بغلم کرد و افتادم تو بغلش شکه شدم از زیبایی این مرد... زیبا ترین مردی بود که دیدم لباش، چشماش، موهاش، همه جیز جذاب بود از تو بغلش اومدم بیرون (خجالت کشیدم)
(فلش بک پسر)
از اسبم پیاد شدم دیدم یه اسب هار کرده و یه خانوم جوان رفتم سمتش که بگیرمش داشت میوفتاد که گرفتمش صورت زیبایی داشت وایی خیلی خوشگل بود گفتم: حالت خوبه؟. از بغلم اومد بیرون گفت خوبم خجالت کشید بود خیلی کیوت بود گفتم کجا میری؟ من همیشه اینجام برای یه خانم خیلی بده تنهایی بیاد بیرون اونم تو جنگل.
(فلش بک ا/ت)
گفتم میرم سمت کتابخانه شهر، من همیشه میام تو جنکل راه میرم ولی تاحالا شما یک بار هم ندیدم. گفت: اها اسمت چی؟
گفتم لی ا/ت گفت منم کیم تهیونگ حاضرید باهم تا کتاب خانه بریم؟ منم مقصدم اونجاست. گفتم بله حتما
سوار اسب هامون شدیم و تو راه سکوت سنگینی بینمون بود و فقط صدای قدم های اسب هامون بود که خودش سکوت رو شکوند و گفت میتونم ا/ت صدات کنم؟ گفتم باشه ولی به یه شرت که منم تهیونگ صدات کنم تهیونگ گفت باشه گفتم راستی چند سالته؟
تهیونگ گفت ۲۸ و تو؟ گفتم ۲۶ دوسال تفاوت سنی داریم گفت دیگه رسیدیم پیاده شدیم و وارد شدیم اقای رابرت رئیس کتاب خانه است و اقای رابرت گفت سلام ا/ت، سلام تهیونگ چه خبر؟ گفتیم سلام هیچ خبر سلامتی اقای رابرت گفت شما دوتا قرار میزارین گفتیم نه چطور؟ گفت خیلی به هم میاید راحت باشید. من سریع رفتن روی نردبون چرخی کتابای که میخواستم رو برداشتم که تهیونگ گفت مراقب باش نیوفتی پریدم گفتم نگران نباش اونم کتاباش رو برداشت و حساب کردیم
فلش بک تهیونگ
وقتی باهاش رفتم بیرون خیلی خوشحال شدم که یهو سربازای قصر بهم اشاره کردن که باید برم سوار اسبم شدن و رفتم احساس عاشقی میکردم رسیدم قصر چون پسر پادشاهم اجازه خارج شدن از قصر و ندارم پس به این دلیل مخفیانه میرم و وقتی خبری بشه به یکی سپردم که بیاد بهم بگه چون پدرم دعوام میکنه وقتی وارد قصر شدم گفتن که پدرتون تو اتاقن و دویدم که اتفاقی نیوفتاد باشه در و باز کردم که دیدم پدرم رو تخت دراز کشیده چشمام پر نگرانی بود پدرم پر عرق بود و گفت من دارم میمیرم تو باید با دختر سراشپزه سلطنتی ازدواج کنی گفتم ولی اخه.. دیدم که دیگه پلک نمیزنه ساکت شودم شروع کردم به گریه کردن.
فردا اشپز خانه قصر ، فلش بک ا/ ت
بابا ا/ ت: پادشاه فوت کرده و پسرش شده پادشاه جدید این خیلی خوبه و پادشاه گفته بوده که پسرش باید با تو ازدواج کنه
گفتم اها ولی چرا من؟ بابام گفت چون پادشاه تو دیده بوده و پسندیده
از این حرف بابام خیلی ناراحت شدم و از اشپز خونه دویدم بیرون تو راه کلی خالی کردم خودمو همیشه فکر میکردم قرار باکسی ازدواج کنم که عاشقشم و باهم کلی وقت میگذرونیم و فهمیدم عشق فقط تو رمان هاست تقصیر منه که همیشه فکر میکردم عشق اینطوری درحالتی که من دیروز عاشق یه پسر که اسمش تهیونگ شدم ایکاش با اون ازدواج میکردم، به دم قصر رسیدم و کم کم از قصر دور شدم و تهیونگ رو دیدم که سوار اسبش بود لبخند زده بود و پیاده شد و گفت سلام چیشد؟ گفتم فقط حالم خوب نیست حصلتو ندارم
(فلش بک تهیونگ)
ناراحت بود و صورتش پف کرده بود گریه داشت میکرد اعصبانی شدم وگفتم کی اعصابت رو بهم ریخته کرده... جوابمو بدهههههه (با داد) گریش شدید گفتم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم گفت به تو هیچ ربطی نداره تو کی هستی که بخوای بدونی دوید و ازم
دور شد ای کاش با ا/ت ازدواج میکردم نه با کسی که حتی یه بار هم ندیدمش من عاشق ا/ت شدم
پایان پارت۱
وایب کلاسیک عاشقانه درام
ت::(/شخصات شخصیت های داستان
ا/ت:
چشم های خرمایی موهای به رنگ قهوه لبای صورتی که بدون رژ قرمز و صورتی بود
معصوم و احساساتی، زود گریه میکنه از سوسک میترسه، عاشق رمان های رمانتیک و ماجراجویانه هست
امروز داشتم با اسب سفیدم تو جنگل میرفتم من پدرم اشپزه سلطنتی پادشاه و اوجا زندگی میکنیم پادشاه یه پسر داره که من تاحالا ندیدمش همه میگن خیلی بد اخلاق و زشت خیلی دوست داشتم که پدرم از قصر استفا بده و یه زندگی ساده تو شهر داشته باشیم که یهو اسبم هار کرد و افتادم زمین چشمام روبستم و منتظر درد بودم که یهو یه پسر... چی؟ پسر؟ بغلم کرد و افتادم تو بغلش شکه شدم از زیبایی این مرد... زیبا ترین مردی بود که دیدم لباش، چشماش، موهاش، همه جیز جذاب بود از تو بغلش اومدم بیرون (خجالت کشیدم)
(فلش بک پسر)
از اسبم پیاد شدم دیدم یه اسب هار کرده و یه خانوم جوان رفتم سمتش که بگیرمش داشت میوفتاد که گرفتمش صورت زیبایی داشت وایی خیلی خوشگل بود گفتم: حالت خوبه؟. از بغلم اومد بیرون گفت خوبم خجالت کشید بود خیلی کیوت بود گفتم کجا میری؟ من همیشه اینجام برای یه خانم خیلی بده تنهایی بیاد بیرون اونم تو جنگل.
(فلش بک ا/ت)
گفتم میرم سمت کتابخانه شهر، من همیشه میام تو جنکل راه میرم ولی تاحالا شما یک بار هم ندیدم. گفت: اها اسمت چی؟
گفتم لی ا/ت گفت منم کیم تهیونگ حاضرید باهم تا کتاب خانه بریم؟ منم مقصدم اونجاست. گفتم بله حتما
سوار اسب هامون شدیم و تو راه سکوت سنگینی بینمون بود و فقط صدای قدم های اسب هامون بود که خودش سکوت رو شکوند و گفت میتونم ا/ت صدات کنم؟ گفتم باشه ولی به یه شرت که منم تهیونگ صدات کنم تهیونگ گفت باشه گفتم راستی چند سالته؟
تهیونگ گفت ۲۸ و تو؟ گفتم ۲۶ دوسال تفاوت سنی داریم گفت دیگه رسیدیم پیاده شدیم و وارد شدیم اقای رابرت رئیس کتاب خانه است و اقای رابرت گفت سلام ا/ت، سلام تهیونگ چه خبر؟ گفتیم سلام هیچ خبر سلامتی اقای رابرت گفت شما دوتا قرار میزارین گفتیم نه چطور؟ گفت خیلی به هم میاید راحت باشید. من سریع رفتن روی نردبون چرخی کتابای که میخواستم رو برداشتم که تهیونگ گفت مراقب باش نیوفتی پریدم گفتم نگران نباش اونم کتاباش رو برداشت و حساب کردیم
فلش بک تهیونگ
وقتی باهاش رفتم بیرون خیلی خوشحال شدم که یهو سربازای قصر بهم اشاره کردن که باید برم سوار اسبم شدن و رفتم احساس عاشقی میکردم رسیدم قصر چون پسر پادشاهم اجازه خارج شدن از قصر و ندارم پس به این دلیل مخفیانه میرم و وقتی خبری بشه به یکی سپردم که بیاد بهم بگه چون پدرم دعوام میکنه وقتی وارد قصر شدم گفتن که پدرتون تو اتاقن و دویدم که اتفاقی نیوفتاد باشه در و باز کردم که دیدم پدرم رو تخت دراز کشیده چشمام پر نگرانی بود پدرم پر عرق بود و گفت من دارم میمیرم تو باید با دختر سراشپزه سلطنتی ازدواج کنی گفتم ولی اخه.. دیدم که دیگه پلک نمیزنه ساکت شودم شروع کردم به گریه کردن.
فردا اشپز خانه قصر ، فلش بک ا/ ت
بابا ا/ ت: پادشاه فوت کرده و پسرش شده پادشاه جدید این خیلی خوبه و پادشاه گفته بوده که پسرش باید با تو ازدواج کنه
گفتم اها ولی چرا من؟ بابام گفت چون پادشاه تو دیده بوده و پسندیده
از این حرف بابام خیلی ناراحت شدم و از اشپز خونه دویدم بیرون تو راه کلی خالی کردم خودمو همیشه فکر میکردم قرار باکسی ازدواج کنم که عاشقشم و باهم کلی وقت میگذرونیم و فهمیدم عشق فقط تو رمان هاست تقصیر منه که همیشه فکر میکردم عشق اینطوری درحالتی که من دیروز عاشق یه پسر که اسمش تهیونگ شدم ایکاش با اون ازدواج میکردم، به دم قصر رسیدم و کم کم از قصر دور شدم و تهیونگ رو دیدم که سوار اسبش بود لبخند زده بود و پیاده شد و گفت سلام چیشد؟ گفتم فقط حالم خوب نیست حصلتو ندارم
(فلش بک تهیونگ)
ناراحت بود و صورتش پف کرده بود گریه داشت میکرد اعصبانی شدم وگفتم کی اعصابت رو بهم ریخته کرده... جوابمو بدهههههه (با داد) گریش شدید گفتم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم گفت به تو هیچ ربطی نداره تو کی هستی که بخوای بدونی دوید و ازم
دور شد ای کاش با ا/ت ازدواج میکردم نه با کسی که حتی یه بار هم ندیدمش من عاشق ا/ت شدم
پایان پارت۱
- ۴.۶k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط