تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
Pt5
صبح فردا...
ات..
امروز همون روزی بود که زندگیم قرار بود تبدیل بشه به جهنم بَرزَخ، یعنی همون روز ازدواج من و پادشاه
دوست دارم قبل اینکه برم قصر برای تهیونگ نامه بنویسم « دوستان ا.ت هنوز نمیدونه تهیونگ همون پادشاه» و بدی اش اینجاس که نمیدونم کجا زندگی میکنه
اون روز که باهم رفتیم کتاب خونه فهمیدم با اقای رابرت باهم صمیمین پس به احتمال خیلی کم بدونه کجا زندگی میکنه
کتاب خونه...
از اسبم پیاده شدم بستم به یه درخت رفتم داخل
" سلام اقای رابرت "
با لبخندی روی لب سر بالا کرد
"سلام دخترم"
«مثل دخترش میمونه»
"اقای رابرت یه سوال"
ابرویی بالا انداخت وگفت
" چه سوالی؟ "
"شما احیاناً میدونید تهیونگ کجا زندگی میکنه؟"
احساس کردم استرس گرفته
"برای چی.. م.. میپرسی؟"
هم چنان با لبخنده روی لب گفتم
"میخوام برایش نامه بنویسم"
" اها... خب از اول میگفتی.... تو نامه ات رو بنویس من برایش میفرستم "
" اعاااا خب چرا بهم نمیگین "
"خب یه چیزی هست حتماً"
" باشه فقط بهم کاغذ و جوهر میدین"
رفت از پشت میزش برایم آورد
شروع کردم به نوشتن نامه ام
"سلام تهیونگ عزیز
منم ا.ت اون روز که تو جنگل هم رو دیدیم
من بخاطر اون شب معذرت میخوام که سرت داد زدم گفتم تو کی منی که بخوام برات توضیح بدم
راستش اون شب یه اتفاقی افتاد یه خبری به گوشم رسید کهمن قرار ازدواج اجباری کنم به یکی که اصلاً ندیدمش ولی خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم که من تورا ازعماق قلبم دوست دارم
امیدوارم یک روزی دوباره دورا ببینم
امیدوارم زندگی خوبی رو پشت سر بگذاری و مراقب خودت باش و هیچ وقت فراموشت نمیکنم."
"از عزیزانت ا.ت عاشق"
با بغضی این نامه رو مینوشتم
لبخندی زدم که ناراحتیم رو بپوشونه
"اقای رابرت من نام ام رو نوشتم"
نامه ام رو دادم رو از مغازه زدم بیرون وقتی اومدم بیرون دیگه بغضم رو نمیتوانستم دیگر نگهدارم و ترکید سوار اسبم شدم و به سمت خونه رفتم
اقای رابرت...
نام رو بهم داد و بدون خدافظی رفت بیرون فکر نکنم بدونه تهیونگ همون پسر پادشاه، پس به همین دلیل نگفتم که تهیونگ قصری که پدرت کار میکنه زندگی میکنه
نامه رو ادرس رو نوشتم و رفتم بدم به نامه رسون
"سلام ببخشید میتونید سریع این نامه رو به ادرسش برسونید"
"بله اقا ولی ما نامه های زیادی داریم...."
"بهت دوبرابر سکه میدم"
"چشم اقا"
نامه رو به دستش دادم با سرعت با دوچرخه اش به سمت قصر رفت
چطور بود؟
فکر کردین این پارت ازدواج میکنن نخیر کلی داستان تو راهه ♡(∗❛ัᴗ❛ั∗)
Pt5
صبح فردا...
ات..
امروز همون روزی بود که زندگیم قرار بود تبدیل بشه به جهنم بَرزَخ، یعنی همون روز ازدواج من و پادشاه
دوست دارم قبل اینکه برم قصر برای تهیونگ نامه بنویسم « دوستان ا.ت هنوز نمیدونه تهیونگ همون پادشاه» و بدی اش اینجاس که نمیدونم کجا زندگی میکنه
اون روز که باهم رفتیم کتاب خونه فهمیدم با اقای رابرت باهم صمیمین پس به احتمال خیلی کم بدونه کجا زندگی میکنه
کتاب خونه...
از اسبم پیاده شدم بستم به یه درخت رفتم داخل
" سلام اقای رابرت "
با لبخندی روی لب سر بالا کرد
"سلام دخترم"
«مثل دخترش میمونه»
"اقای رابرت یه سوال"
ابرویی بالا انداخت وگفت
" چه سوالی؟ "
"شما احیاناً میدونید تهیونگ کجا زندگی میکنه؟"
احساس کردم استرس گرفته
"برای چی.. م.. میپرسی؟"
هم چنان با لبخنده روی لب گفتم
"میخوام برایش نامه بنویسم"
" اها... خب از اول میگفتی.... تو نامه ات رو بنویس من برایش میفرستم "
" اعاااا خب چرا بهم نمیگین "
"خب یه چیزی هست حتماً"
" باشه فقط بهم کاغذ و جوهر میدین"
رفت از پشت میزش برایم آورد
شروع کردم به نوشتن نامه ام
"سلام تهیونگ عزیز
منم ا.ت اون روز که تو جنگل هم رو دیدیم
من بخاطر اون شب معذرت میخوام که سرت داد زدم گفتم تو کی منی که بخوام برات توضیح بدم
راستش اون شب یه اتفاقی افتاد یه خبری به گوشم رسید کهمن قرار ازدواج اجباری کنم به یکی که اصلاً ندیدمش ولی خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم که من تورا ازعماق قلبم دوست دارم
امیدوارم یک روزی دوباره دورا ببینم
امیدوارم زندگی خوبی رو پشت سر بگذاری و مراقب خودت باش و هیچ وقت فراموشت نمیکنم."
"از عزیزانت ا.ت عاشق"
با بغضی این نامه رو مینوشتم
لبخندی زدم که ناراحتیم رو بپوشونه
"اقای رابرت من نام ام رو نوشتم"
نامه ام رو دادم رو از مغازه زدم بیرون وقتی اومدم بیرون دیگه بغضم رو نمیتوانستم دیگر نگهدارم و ترکید سوار اسبم شدم و به سمت خونه رفتم
اقای رابرت...
نام رو بهم داد و بدون خدافظی رفت بیرون فکر نکنم بدونه تهیونگ همون پسر پادشاه، پس به همین دلیل نگفتم که تهیونگ قصری که پدرت کار میکنه زندگی میکنه
نامه رو ادرس رو نوشتم و رفتم بدم به نامه رسون
"سلام ببخشید میتونید سریع این نامه رو به ادرسش برسونید"
"بله اقا ولی ما نامه های زیادی داریم...."
"بهت دوبرابر سکه میدم"
"چشم اقا"
نامه رو به دستش دادم با سرعت با دوچرخه اش به سمت قصر رفت
چطور بود؟
فکر کردین این پارت ازدواج میکنن نخیر کلی داستان تو راهه ♡(∗❛ัᴗ❛ั∗)
- ۱۱۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط