تلخی عشق شیرین PTفلش بک ات
تلخی عشق شیرین PT2فلش بک ات
دویدم تو جنگل دستام زخمی شده بود که افتادم زمین همش فکر میکردم قرار اینه داستان ها با کسی که عاشقش میشم
ازدواج کنم موهام تو تو صورتم ریخته شده بودن فردا باید برای مراسم خاک سپاری پادشاه پدرم خیلی صدام زد ولی من
جوابش رو نمیدادم وقتی رفت اومدم بیرون و با اسبم رفتم سمت خونه درختیم از درختم ارومرفتم بالا پاهام خیلی درد
میکرد بخاطر دیشب که تو جنگل دوید بودم
امروز صبح باید بریم تا پادشاه منو ببین دستام داشت میلرزید انگار داشتم سکته میکردم من رفتم تو اتاق
که پادشاه (همون تهیونگ) بیاد صدای در اومد سرم چرخید سمت صدا رو صورتم یه تور روی سرم بود رسم اینه که هر وقت مایل باشند ببینند نشست بغلم که گفت
- وقتی باهام ازدواج کردی من باهات کاری ندارم ازت یه پسر میخوام وگرنه تو زندگیم برام ارزشی نداری
ات با این حرف پادشاه ناراحت شد و باخودش فکرد الان تور و برمیدار که صورتش رو ببینه و پادشاه بلند شد و رفت بیرون
وقتی رفت بیرون به گریه اوفتاد جلو دهنش رو گرفته بود تا صدای گریه هاش رو کسی نشنوه
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
« 1ساعت بعد»
باید میرفتیم مراسم خاک سپاری پادشاه رفته بودم تو اتاق شیروانی قایم شده بودم بابام هی صدام میزد که بریم اگه مامانم الان زنده بود نمیذاشت من ازدواج کنم
=اتتتتتتتتتتت اتتتتت کجایی دیر شد
چند بار صدام زد ولی من نمیخوام برم بعد چند دقیقه رفت از اتلق اومدم بیرون یه لباس خوشگل کرم پوشیدن بعد رفتم تو اشپز خونه برای خودم کیک درست کردم بعد از تو کتابخونم کتاب مورد نظرم رو برداشتم نشستم رو صندلی کتاب میخوندم یاد اون شب اوفتادم که تهیونگ رو دیده بودم خیلی حرف های بدی بهش زدم این چه فکرایی که میکنم به ادامه خوندن کتاب.... نقش اصلی ها ازدواج کردن و تازه به ذهنم رسید که پس فردا شب عروسیم فردا باید لباس عروسیم رو انتخاب کنم و از این به بعد تو قصر زندگی میکنم زندگی قصری دیگه نمیتونم خودم کیک درست کنم اشپزی کنم من زندگی شهری رو بیشتر دوست دارم تا چند نفر برام کارام رو انجام بدن ولی تهیونگ خیلی خوشگل بود که در خونه باز شد.... ادامه دارد ☆
اسلایس 2 لباس ات
دویدم تو جنگل دستام زخمی شده بود که افتادم زمین همش فکر میکردم قرار اینه داستان ها با کسی که عاشقش میشم
ازدواج کنم موهام تو تو صورتم ریخته شده بودن فردا باید برای مراسم خاک سپاری پادشاه پدرم خیلی صدام زد ولی من
جوابش رو نمیدادم وقتی رفت اومدم بیرون و با اسبم رفتم سمت خونه درختیم از درختم ارومرفتم بالا پاهام خیلی درد
میکرد بخاطر دیشب که تو جنگل دوید بودم
امروز صبح باید بریم تا پادشاه منو ببین دستام داشت میلرزید انگار داشتم سکته میکردم من رفتم تو اتاق
که پادشاه (همون تهیونگ) بیاد صدای در اومد سرم چرخید سمت صدا رو صورتم یه تور روی سرم بود رسم اینه که هر وقت مایل باشند ببینند نشست بغلم که گفت
- وقتی باهام ازدواج کردی من باهات کاری ندارم ازت یه پسر میخوام وگرنه تو زندگیم برام ارزشی نداری
ات با این حرف پادشاه ناراحت شد و باخودش فکرد الان تور و برمیدار که صورتش رو ببینه و پادشاه بلند شد و رفت بیرون
وقتی رفت بیرون به گریه اوفتاد جلو دهنش رو گرفته بود تا صدای گریه هاش رو کسی نشنوه
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
« 1ساعت بعد»
باید میرفتیم مراسم خاک سپاری پادشاه رفته بودم تو اتاق شیروانی قایم شده بودم بابام هی صدام میزد که بریم اگه مامانم الان زنده بود نمیذاشت من ازدواج کنم
=اتتتتتتتتتتت اتتتتت کجایی دیر شد
چند بار صدام زد ولی من نمیخوام برم بعد چند دقیقه رفت از اتلق اومدم بیرون یه لباس خوشگل کرم پوشیدن بعد رفتم تو اشپز خونه برای خودم کیک درست کردم بعد از تو کتابخونم کتاب مورد نظرم رو برداشتم نشستم رو صندلی کتاب میخوندم یاد اون شب اوفتادم که تهیونگ رو دیده بودم خیلی حرف های بدی بهش زدم این چه فکرایی که میکنم به ادامه خوندن کتاب.... نقش اصلی ها ازدواج کردن و تازه به ذهنم رسید که پس فردا شب عروسیم فردا باید لباس عروسیم رو انتخاب کنم و از این به بعد تو قصر زندگی میکنم زندگی قصری دیگه نمیتونم خودم کیک درست کنم اشپزی کنم من زندگی شهری رو بیشتر دوست دارم تا چند نفر برام کارام رو انجام بدن ولی تهیونگ خیلی خوشگل بود که در خونه باز شد.... ادامه دارد ☆
اسلایس 2 لباس ات
- ۳.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط