{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شهر کودکی ام

در شهر کودکی ام

عروسک ها به خواب رفته اند

و من

سرگردان به دستانم نگاه می کنم

کودکانه نیست

که کودکانه نبودند

و رگ به رگ

عقده ای چرک را به خون می کشند

و چشمانم

کودکانه گریه می کنند

تا ماه

با تردید عبور کند!
دیدگاه ها (۳)

می خواستمبا دنیا دوست باشمبا درد بیگانهدست هایم را گم کردندخ...

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنمابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کن...

آرزو داشتمبا گنجشک ها جیک و جیک کنمبا آب پاش کوچک رنگیکوچه ه...

ای عشق خانه کرده ای در دل کودکی معصوم در لبخند شیرین مادر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط