{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواستم

می خواستم

با دنیا دوست باشم

با درد بیگانه

دست هایم را گم کردند

خفت ها را برایم جور

من

کفشدوزک کوچکی بودم

لابه لای سبزی های به گل نشسته

آب از سرمان که گذشت

داس را برداشتند

اما

هیچ وقت نفهمیدم

گناه  من

کدام ناشزه بودن است

که فلسفه ی دست هایم را

انکار کردند
دیدگاه ها (۲)

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنمابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کن...

اِی "عــــــشق .."" بِزَن اسمِ مَرا خَط زِ کتابَت ..!! " مَ...

در شهر کودکی ام عروسک ها به خواب رفته اند و من سرگردان به دس...

آرزو داشتمبا گنجشک ها جیک و جیک کنمبا آب پاش کوچک رنگیکوچه ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط