می خواستم
می خواستم
با دنیا دوست باشم
با درد بیگانه
دست هایم را گم کردند
خفت ها را برایم جور
من
کفشدوزک کوچکی بودم
لابه لای سبزی های به گل نشسته
آب از سرمان که گذشت
داس را برداشتند
اما
هیچ وقت نفهمیدم
گناه من
کدام ناشزه بودن است
که فلسفه ی دست هایم را
انکار کردند
با دنیا دوست باشم
با درد بیگانه
دست هایم را گم کردند
خفت ها را برایم جور
من
کفشدوزک کوچکی بودم
لابه لای سبزی های به گل نشسته
آب از سرمان که گذشت
داس را برداشتند
اما
هیچ وقت نفهمیدم
گناه من
کدام ناشزه بودن است
که فلسفه ی دست هایم را
انکار کردند
- ۲.۱k
- ۱۱ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط