{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت

ادامه پارت 65*

به شیطنت های دختر دیانا میخندید . پرسیدم:« بچه خیلی دوست داری ؟» چیزی نگفت . دخترک که به زور روی پاهای او ایستاده بود ، سیلی به صورتش زد و او را خنداند .
کتابی که آورده بودم را از کیفم در آوردم. گرفت و تشکر کرد . چشمان خسته اش شادان شده بود ! قربان زیبایی چشمانش وقتی که خوشحال میشد !
گفتم :« خوشحال میشم اگه این ترجمه رو با زبان اصلی مقایسه کنید و نظرتون رو به من بگید.»
سمت چپ لپش چال افتاد ، گفت :« حتما!» نگاهم کرد . پرسید :« این ژاکت منه ؟» صحبت بخیر عزیزم ، تازه دیده ای ؟
زیپش را باز کردم تا از تن درآورم امانتی را پس بدهم. گفت:« اولین باره شما رو با لباس گرم میبینم.» خندیدم ، گفتم :« بافتش خیلی نرم و قشنگه . ازش خیلی خوشم اومده .» هرگز از چنین مدل لباسهایی خوشم نمی‌آید اما این برای توست ، تو تمام خوش امدن و نیامدن هایم را به هم میزنی ! گفت :« واسه ی خودتون باشه خب.» با ذوق نگاهش کردم ، با ذوق بیشتری پرسیدم :« یعنی برای من ؟!» گفت :« آره ، خیلی بهتون میاد .»
وای. وای! گفت ژاکتش به من می آید! گفت لباسش در تن من زیباست! گفت من آغوشش دوست داشتنی به نظر میرسم ! آیا این ارزش گریستن از سر شوق را ندارد ؟!

_مینا ، هجدهم دسامبر ، سال سوم ملاقات با مهر وجودم
دیدگاه ها (۹)

سلام به خانومای گل.مختصر توضیحی بدم درمورد رمان « مهرمینا» ....

66^این ورق اخرین برگ این دفتر است . متاسفم که یک دفتر تمام ش...

65^در حال نوشتن این برگ میگریم .مهمانی خانه ی‌ سیما دعوت بود...

64^خسته شدم ای خدا ! پوسیدم در این چهار دیواری‌ .امروز روزنا...

93^کسی در زد . در زدنش شبیه به او بود . پابرهنه کف حیاط دوید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط