{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز صبح بیدار شدم و فهمیدم درونم چیزی شکسته، مثل یک ش

یک روز صبح بیدار شدم و فهمیدم درونم چیزی شکسته، مثل یک شکستگی بزرگ روی شیشه اصلی خانه، نریخته، شکسته اما. یک منحنی درد که در انتظار طلوع شکست و حالا غروب هاست که در شکستگی ها می نشینند، هزاران بار.
دیدگاه ها (۱)

بی‌لشگريم! حوصله شرح قصه نيستفرمانبريم حوصله شرح قصه نيست‌با...

«دیدم که آدمیاز آدمی دریغ می‌شود.»و چه بسیار دریغ کردیم و در...

مَردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قَنج می رود را یک جورِ خا...

او یک کنسرو باز کرد .و بوی آن بلند شد .پیرمرد با همین بو ، ز...

پارت چهارویو اکو:رسیدم دم در خونش که همه چیو فهمیدم هه این د...

#part_5#پایان_خوش_داستان_من که بابام رو دیدم شروع کرد داد زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط