{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز صبح بیدار شدم و فهمیدم درونم چیزی شکسته مثل یک ش

یک روز صبح بیدار شدم و فهمیدم درونم چیزی شکسته، مثل یک شکستگی بزرگ روی شیشه اصلی خانه، نریخته، شکسته اما. یک منحنی درد که در انتظار طلوع شکست و حالا غروب هاست که در شکستگی ها می نشینند، هزاران بار.
دیدگاه ها (۱)

بی‌لشگريم! حوصله شرح قصه نيستفرمانبريم حوصله شرح قصه نيست‌با...

«دیدم که آدمیاز آدمی دریغ می‌شود.»و چه بسیار دریغ کردیم و در...

مَردهایی که دلشان برای دختر بچه ها قَنج می رود را یک جورِ خا...

من کسی‌ام که میان آشوب دنیا ، با لبخند می‌جنگم . از بیرون شا...

army_aa is talking:📜: سطر اول داستان ماPart 10عشق همیشه با ی...

P. 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط