{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او یک کنسرو باز کرد

او یک کنسرو باز کرد .
و بوی آن بلند شد .
پیرمرد با همین بو ، زندگی جدیدی را آغاز میکند .


صبح که پتو را از روی صورتِ خود کنار میزند ، و با انگشت های نازکش ، گونه های خودش را لمس می‌کند ، او بسیار تنهاست .
او به یاد آغوش مادرش می افتد .
آغوش مادرش اما حالا ، تمام دنیا هست .
از تخت گرفته تا باد سردی که بیرون خانه می‌وزد و تا شیرجوشِ کنار اجاق



هر روز هم با ذوق بیدار می‌شود که چه ؟
که عاشق مالیدن کره روی نان است .
و باز کردن پنجره و دیدن آنطرف های آن دشتِ سنگین ...
دیدگاه ها (۰)

شکنجه ای در بهار به سراغ من آمد .به سراغ تنِ من که غمگین بود...

کرایه

۱لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی عرق به...

امروز همان گربه را دیدم که دو ماه پیش پایش می‌لنگید .پای چپ ...

*birthday night*

رز سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط