🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت سی وششم ...
آریا:
با خنده یاشار رو نگاه می کردیم عمو با لبخند گفت : فعلا گیسو یکم حال روحی وجسمی اش بده دایی جون به دل نگیر
خانم جون با مهربدنی دستی به موهای یاشار کشید وگفت : بچه ام فقط میخواست کمک کنه فرید گیسو سرش داد زد
یاشار با لبخند کمرنگی که معلوم بود زورکی هم هست گفت : حالا گیسو بهتر شده یا نه
عمو ناراحت گفت : اصلا تغییری نکرده امروز که فقط داشت گریه می کرد تحمل اون تخت واتاق رو نداره
خانم جونم ناراحت گفت : آخه بچه ام از صبح خودش تنهاست حوصله اش سر میره گیسو روزی ده بار میرفت ته باغ وبرمی گشت
یاشارم ناراحت شد وگفت : مقصر منم نباید اجازه میدادم اون بره بالای درخت
عمو لبخند زدوبرای دلداری یاشار گفت : کسی مقصر نیست دایی جان اتفاقی بود که باید میفتاد تا این دختر رو هیچ درختی نره
آقا جون که اومد همه سکوت کردن یاشار بهش سلام کرد زیر لب جواب داد ونشست جای همیشگی وبا نگاهی به یاشار گفت : مادرت نمیاد ؟
یاشار آروم گفت : چرا میاد یکم کارداشت
خانم جون سوالی گفت : پس یاشین چی ؟
یاشار لبخندی زدوگفت : اونم با دوستاش رفته شام گفت میام
آقا جون سری تکون داد وداشت زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد زن عمو چای آورد همه ساکت بودن آروم به یاشار گفتم : بریم تو حیاط
بدون حرف بلند شد منم بلند شدم وباهم رفتیم بیرون وتو تراس موندیم هوا خیلی سرد بود یاشار سوالی نگاهم کردوگفت : چیزی شده ؟
# پارت سی وششم ...
آریا:
با خنده یاشار رو نگاه می کردیم عمو با لبخند گفت : فعلا گیسو یکم حال روحی وجسمی اش بده دایی جون به دل نگیر
خانم جون با مهربدنی دستی به موهای یاشار کشید وگفت : بچه ام فقط میخواست کمک کنه فرید گیسو سرش داد زد
یاشار با لبخند کمرنگی که معلوم بود زورکی هم هست گفت : حالا گیسو بهتر شده یا نه
عمو ناراحت گفت : اصلا تغییری نکرده امروز که فقط داشت گریه می کرد تحمل اون تخت واتاق رو نداره
خانم جونم ناراحت گفت : آخه بچه ام از صبح خودش تنهاست حوصله اش سر میره گیسو روزی ده بار میرفت ته باغ وبرمی گشت
یاشارم ناراحت شد وگفت : مقصر منم نباید اجازه میدادم اون بره بالای درخت
عمو لبخند زدوبرای دلداری یاشار گفت : کسی مقصر نیست دایی جان اتفاقی بود که باید میفتاد تا این دختر رو هیچ درختی نره
آقا جون که اومد همه سکوت کردن یاشار بهش سلام کرد زیر لب جواب داد ونشست جای همیشگی وبا نگاهی به یاشار گفت : مادرت نمیاد ؟
یاشار آروم گفت : چرا میاد یکم کارداشت
خانم جون سوالی گفت : پس یاشین چی ؟
یاشار لبخندی زدوگفت : اونم با دوستاش رفته شام گفت میام
آقا جون سری تکون داد وداشت زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد زن عمو چای آورد همه ساکت بودن آروم به یاشار گفتم : بریم تو حیاط
بدون حرف بلند شد منم بلند شدم وباهم رفتیم بیرون وتو تراس موندیم هوا خیلی سرد بود یاشار سوالی نگاهم کردوگفت : چیزی شده ؟
- ۱۵.۶k
- ۱۶ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط