{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☄گیسوی شب☄

☄گیسوی شب☄
پارت سی وهشتم...


گیسو:
گلین سعی می کرد آرومم کنه ولی نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم دو هفته بود تو اتاقم بودم وتقریبا داشتم دیونه می شدم از طرفی هم دل نازک شده بودم واز یاشار ناراحت بودم همون روز اول که اومدم خونه باهاش دعوام شد میخواست منو بغل کنه بزاره رو تخت سرش داد زدم اونم ناراحت شد وحالا هنوز قهر بودیم حتا چند دقیقه پیش هم اومد اتاقم وسلام کرد جوابش رو ندادم بابا میخواست ببرم پایین پیش بقیه اعضای خانواده اجازه ندادم چون بازم یاشار میخواست کمک کنه نمی دونم چرا حس خوبی نداشتم بهش از نگاهش می ترسیدم چون نگاهش رو می شناختم چیزی که تو وجود خودمم بود
گلین موهام ناز کردوگفت : کافیه دیکه گیسو تا ابد که اینجوری نمیمونه
- خستم گلین یکم میخوابم
گلین ناراحت نگاهم کرد بعدم بلند شد وآروم از اتاق خارج شد دوباره اشک هام سرازیر شد ولحاف رو کشیدم رو سرم
کم کم داشتم آروم می شدم با صدای در خودم رو زدم به نشنیدن وچشام رو محکم رو هم فشار دادم
- گیسو جان ...عمه
لحاف کشیده شد عمه با مهربونی گفت : قربونت بشم چرا کز کردی اینجا بیا بریم پایین پیش ما بیا تو عمه جون
برگشتم طرف در آریا وایساده بود متعجب نگاش کردم سرد نگاهم کرد وگفت : چیکار کنم عمه
عمه لحاف رو کنار زد وگفت : میخوام ببرمت پایین دلمون قد دل گنجشک برات تنگ شده مخصوصا آقا جون میگه گیسوی من کجاست دوهفته خودشو حبس کرده تو اتاق ...عمه جون پات شکسته ...خدایی ناکرده ...وایییی خدا مرگم بده حتا دلم نمیاد به زبون بیارم
آریا نفسش رو فوت کرد وگفت : عمه من اومدم اینجا چیکار ؟
عمه برگشت نگاش کردوگفت : گیسو رو ببری پایین دیدی که یاشار گفت گن نمیام بیا عمه جون
عمه موهای بازم تند وسریع بافت وانداخت یه طرفم وکمکم کرد نشستم آریا داشت کارای عمه رو نظاره می کرد
عمه برگشت طرفش وگفت : بیا عمه
آریا متعجب گفت : چیکار کنم
عمه متعجب گفت : وا بغلش کن ببریمش پایین
ابروهای آریا پرید بالا وگفت : چی ؟ من ؟!
عمه با لبخند گفت : آره عمه جون عموت که نمی تونه اونو از پله ها بیاره پایین تو بیار دیگه
آریا نگاهم کرد از اون نگاه ها که نمی تونستم آب دهنم قورت بدم عمه : میرم زود بیا عمه قربونت بره
عمه رفت وآریا با اخم گفت : اون پتو رو بده
پتوی پایین پام رو دادم بهش اخم کرده بدجور پتو رو از زیرم آورد وآروم بغلم کرد احساس درد تو کمرم می کردم ولی چیزی نگفتم فقط لبم رو گاز گرفتم
- درد داری ؟
چشام رو باز کردم وبا ترس نگاش کردم نه من چیزی گفتم نه اون که منو خیلی راحت بغل کرده بود ورفتیم پایین مامان وعمه برام کاناپه رو آماده کرده بودن خجالت می کشیدم تو بغل آریا بودم اون جلو چشم همه مثله اون روز که یاشار منو بغل کرده بود ..
دیدگاه ها (۲۸)

🌼گیسوی شب🌼# پارت سی ونهم ....گیسو: مثله اون روز که یاشار منو...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهلم ...گیسو: آقا جون با صدای بلند ورسایی گ...

🌼گیسوی شب🌼پارت سی وهفتم ...آریا : نگاهش کردم وگفتم : چیزی که...

🌼گیسوی شب🌼# پارت سی وششم ...آریا:با خنده یاشار رو نگاه می کر...

part7«دخترِ خیابان بارونی – زخمی که اسم داشت»شب آروم بود… و...

love in the dark④⑧جونگکوک محکم بغلم کرد، دستش رو تو موهام کش...

ᑭ3🦊🦊بیو فاکسی* لجباز عمته یابو - پس بد دهنم هستی * به تو چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط