{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون سرخ

خون سرخ☆
پارت9

ویو کوک:

صبح که بیدار شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم.

میخواستم برم ا.ت رو بیدار کنم که یاد اتفاق دیشب افتادم....نمیتونستم بیخیالش بشم.

من ا.ت رو دوست داشتم.

نباید این اتفاق میفتاد.... من باعث این اتفاق بودم....نباید میزاشتم بابا بره بالا....باید برای ا.ت جبران کنم.

رفتم سمت اتاقش و در زدم.

_ا.ت... میشه بیام داخل؟

+بله بله.

رفتم داخل و یهو محکم ا.ت رو بغل کردم....دلش میخواست گریه کنه.... حق داشت.

_میدونی چقدر دوست دارم؟

+ نه.... چقدر؟

-اندازه تمام اقیانوس‌های جهان.

+(میخنده)

جونگکوک بوسه کوتاهی روی لب‌های ا.ت میزنه و میگه

_میدونی.......باید برام جبران کنی؟

+فکر نمیکنی که تو باید جبران کنی؟

_منم باید جبران کنم.... پس کاری میکنم جفتمون لذت ببریم....خوبه؟

+میخوای چیکار کنی؟

_بعدا میفهمی....فعلا بیا بریم صبحونه امادس.

-------------------------------

ویو نویسنده:
ا.ت و جونگکوک رفتن پایین و دور میز نشستن.

_ا.ت.... میگم....امروز لازم نیست بری جنگل.

+چرا؟ من مشکلی ندارم...میتونم برم.

_نه.... چیزه....میدونی...میخوام امروز رو باهم باشیم.

+باشه. (با تعجب)

------------------------------

بعد از صبحونه، ا.ت رفت و شروع کرد به شستن ظرفا....کوک که میدونست حال ا.ت خوب نیست، رفت سمتش و از پشت بغلش کرد.

+وای جونگکوک.... ترسیدم.

_جونگکوک نه... بگو ددی.

+ب...باشه.

جونگکوک بشقابو از دست ا.ت گرفت و گفت

_ظرف شستنو ول کن.... میگم یکی بیاد بشورتشون....بیا بریم اتاق.

+اتاق برای چی؟

_چقدر سوال میپرسی....بیا بریم.... تو کاری نداشته باش.

------------------------------
هشدار ⭕ اسمات! جنبه نداری نخون⭕

جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و بردش سمت اتاق.

تا رسیدن به اتاق درو بست و ا.ت رو پرت کرد روی تخت....لباسای خودشو دراورد و روی ا.ت خیمه زد.... شروع کرد به بوسیدن ا.ت....ا.ت ناله‌های خفه‌ای میکرد.

جونگکوک که با صدای ناله ا.ت تحریک شده بود دست از لبای ا.ت برداشت و لباساشو درجا پاره کرد.... بعد از کلی کیس مارک گذاشتن، ا.ت هم تحریک شده بود.

شروع کرد به ساک زدن برای جونگکوک....بعد از اینکه جونگکوک کام شد، ا.ت کل ابشو خورد و توی بغل همدیگه خوابشون برد.

----------------------------—-----

ببخشید این پارتو دیر گذاشتم حالم خوب نبود نتونستم و درسام زیاد بود..... خانواده هم خیلی بهم فشار میزاشتن 💔
ببخشید....
دیدگاه ها (۶)

فالوشه🔮♾️🛐jennie_1996

بهم بگو نامجون؛چون همه چهرمو مسخره کردنبهم بگو جین؛چون منو م...

سیلام سیلام 💜اومدم یکم از خودم بگم براتون تا بشناسینم🎧خب.......

خون سرخ☆پارت 8پدر جونگکوک بعد از غذا بدون تشکر بلند شد و گفت...

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

Love in the dark①③*چهار ماه بعد*نشسته بودم رو کاناپه و داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط