خون سرخ
خون سرخ☆
پارت ۱۱
پدر جونگکوک بعد از غذا بدون تشکر بلند شد و گفت
! میرم یه سر به بالا بزنم.
_مگه قبل از شام بالا نبودید پدر؟
!به تو ربطی داره؟
_ببخشید.
--------------------------------
ویو پدر جونگکوک:
رفتم سمت پلهها.
وقتی رسیدم طبقه بالا، رفتم سمت اون در....عجیب بود.... بوی خون عالیای حس میکردم....رفتم سمت اتاق.
درش رو باز کردم....یه دختر حدودا ۲۰ ساله روی تخت نشسته بود....رفتم توی اتاق و درو بستم.
!منبع خون جونگکوکی... درسته؟
ویو نویسنده:
بابای جونگکوک نزاشت ا.ت جوابی بده و هی بهش نزدیکتر میشد.
!خب پس... مشکلی نداره برای یه شب برای من باشه.
هشدار ⭕ جنبه نداری نخون⭕
هی به ا.ت نزدیک میشد و ا.ت میرفت عقب.
+نزدیک نیا.... یه قدم دیگه بیای جونگکوک رو صدا میکنم.
پدر جونگکوک کرواتشو دراورد و بست دور دهن ا.ت و پرتش کرد روی تخت....روش خیمه زد و گاز خیلی محکمی از گردنش گرفت....بعد از ۵ دقیقه، کروات رو باز کرد و شروع کرد به وحشیانه بوسیدنش.... نالههای ا.ت توی دهنش خفه میشد.
همزمان با بوسیدنش، لباسشو دراورد.... با کروات دستای ا.ت رو به تاج تخت بست و لباس خودشو هم دراورد.
دوباره روی ا.ت خیمه زد و دیکشو وارد ا.ت کرد....جوری تلمبه میزد که ا.ت بعد از چند دقیقه بیهوش شد.
ویو ا.ت:
وقتی بههوش اومدم، روی تختم بودم.... لخت....تخت غرق خون بود.... بلند شدم و رفتم سمت حموم....انقدر بدنم درد میکرد که نمیتونستم روی پاهام وایسم.... چند بار افتادم.... ۱۵ مین توی حموم بودم.... بعدش رفتم بیرون و یه لباس تمیز پوشیدم.... رو تختی رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
خیلی درد داشتم....داشتم فکر میکردم که...
داشتم فکر میکردم که صدای در رو شنیدم
_میشه بیام داخل؟
+بیا بیا.
ویو جونگکوک، فلش بک:
داشتم ظرفهارو میشستم... خیلی وقت بود پدرم رفته بود بالا...نگران ا.ت بودم....نکنه پیداش کرده؟
ظرفارو ول کردم و رفتم بالا...یه صدایی از اتاق ا.ت میومد... درو باز کردم و رفتم داخل....با چیزی که دیدم، نگرانیم به خشم تبدیل شد.
پدرم... به ا.ت تجاوز کرده بود....رفتم سمتش و پرتش کردم اونور....ا.ت بیهوش بود.... رفتم سمت پدرم و گفتم
_ا....این چه کاری بود کردی؟چرا بهش دست زدی؟؟؟(با داد و عصبانیت)
!چیشد مگه؟فقط منبع خونتو برای یه شب قرض گرفتم.
_بسه دیگه....هرچقدر بهت احترام میزارم پرو تر میشی....گمشو از خونه من بیرون.
ویو نویسنده:
پدر جونگکوک که تاحالا این روی جونگکوک رو ندیده بود، بلند شد و لباسشو پوشید و از عمارت رفت.
جونگکوک که حال ا.ت رو دید، اول میخواست کمکش کنه ولی بعد پشیمون شد و رفت پایین.... ظرفارو شست و رفت خوابید.....
ادامه دارد....
پارت ۱۱
پدر جونگکوک بعد از غذا بدون تشکر بلند شد و گفت
! میرم یه سر به بالا بزنم.
_مگه قبل از شام بالا نبودید پدر؟
!به تو ربطی داره؟
_ببخشید.
--------------------------------
ویو پدر جونگکوک:
رفتم سمت پلهها.
وقتی رسیدم طبقه بالا، رفتم سمت اون در....عجیب بود.... بوی خون عالیای حس میکردم....رفتم سمت اتاق.
درش رو باز کردم....یه دختر حدودا ۲۰ ساله روی تخت نشسته بود....رفتم توی اتاق و درو بستم.
!منبع خون جونگکوکی... درسته؟
ویو نویسنده:
بابای جونگکوک نزاشت ا.ت جوابی بده و هی بهش نزدیکتر میشد.
!خب پس... مشکلی نداره برای یه شب برای من باشه.
هشدار ⭕ جنبه نداری نخون⭕
هی به ا.ت نزدیک میشد و ا.ت میرفت عقب.
+نزدیک نیا.... یه قدم دیگه بیای جونگکوک رو صدا میکنم.
پدر جونگکوک کرواتشو دراورد و بست دور دهن ا.ت و پرتش کرد روی تخت....روش خیمه زد و گاز خیلی محکمی از گردنش گرفت....بعد از ۵ دقیقه، کروات رو باز کرد و شروع کرد به وحشیانه بوسیدنش.... نالههای ا.ت توی دهنش خفه میشد.
همزمان با بوسیدنش، لباسشو دراورد.... با کروات دستای ا.ت رو به تاج تخت بست و لباس خودشو هم دراورد.
دوباره روی ا.ت خیمه زد و دیکشو وارد ا.ت کرد....جوری تلمبه میزد که ا.ت بعد از چند دقیقه بیهوش شد.
ویو ا.ت:
وقتی بههوش اومدم، روی تختم بودم.... لخت....تخت غرق خون بود.... بلند شدم و رفتم سمت حموم....انقدر بدنم درد میکرد که نمیتونستم روی پاهام وایسم.... چند بار افتادم.... ۱۵ مین توی حموم بودم.... بعدش رفتم بیرون و یه لباس تمیز پوشیدم.... رو تختی رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
خیلی درد داشتم....داشتم فکر میکردم که...
داشتم فکر میکردم که صدای در رو شنیدم
_میشه بیام داخل؟
+بیا بیا.
ویو جونگکوک، فلش بک:
داشتم ظرفهارو میشستم... خیلی وقت بود پدرم رفته بود بالا...نگران ا.ت بودم....نکنه پیداش کرده؟
ظرفارو ول کردم و رفتم بالا...یه صدایی از اتاق ا.ت میومد... درو باز کردم و رفتم داخل....با چیزی که دیدم، نگرانیم به خشم تبدیل شد.
پدرم... به ا.ت تجاوز کرده بود....رفتم سمتش و پرتش کردم اونور....ا.ت بیهوش بود.... رفتم سمت پدرم و گفتم
_ا....این چه کاری بود کردی؟چرا بهش دست زدی؟؟؟(با داد و عصبانیت)
!چیشد مگه؟فقط منبع خونتو برای یه شب قرض گرفتم.
_بسه دیگه....هرچقدر بهت احترام میزارم پرو تر میشی....گمشو از خونه من بیرون.
ویو نویسنده:
پدر جونگکوک که تاحالا این روی جونگکوک رو ندیده بود، بلند شد و لباسشو پوشید و از عمارت رفت.
جونگکوک که حال ا.ت رو دید، اول میخواست کمکش کنه ولی بعد پشیمون شد و رفت پایین.... ظرفارو شست و رفت خوابید.....
ادامه دارد....
- ۱۹۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط