نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹⁴ | اون ما منه
جونکوک، تهیونگ و کیان مثل برق از جا پریدن و به سمت سالن دویدند.
وقتی وارد شدن، ات روی زمین نشسته بود و با لکهای خون کوچک روی انگشت اشارهاش رو نگاه میکنه. یک گلدان کوچک که از روی میز سقوط کرده بود، کنار پاش شکسته بود.
ات با چشمانی که از شوک گشاد شده بود، به جونکوک نگاه کرد: «من… من فقط میخواستم…»
جونکوک بدون توجه به گلدان شکسته، سریع کنارش زانو زد. دست ات رو گرفت؛ دستش گرم بود و لرزش دست ات را به خوبی حس میکرد.
جونکوک با صدایی که سعی میکرد آروم باشه اما رگهای گردنش از خشم منقبض شده بود، گفت: « جایی از بدنت درد میکنه؟»
ات که از نگاه مستقیم و نزدیک جونکوک شوکه شده بود، فقط تونست زمزمه کنه: «نه… فقط… یهو افتاد.»
جونکوک از ات بلند شد و رو به بقیه کرد، اما این بار نگاهش دیگه نگاه یک رئیس نبود؛ نگاه مردی بود که آمادهی نابود کردن هر چیزی بود که به داراییاش آسیب بزند.
اون با لحنی آمرانه گفت: «کیان، سریع تیم پزشکی رو صدا کن. تهیونگ، تمام دوربینهای محیطی رو چک کن. من نمیخوام این یه اتفاق تصادفی باشه. من حس میکنم کسی داره ما رو تماشا میکنه.»
ات در حالی که روی مبل نشسته بود، به پشت سر جونکوک نگاه کرد. انگار در میون اون همه شکوه و زیبایی عمارت، سایهای سیاه و کلاغمانند، برای لحظهای از پشت پنجره بزرگ گذشت و ناپدید شد.
اون فهمید که جنگ، از همین حالا شروع شده است.
ادامه دارد...
پارت¹⁴ | اون ما منه
جونکوک، تهیونگ و کیان مثل برق از جا پریدن و به سمت سالن دویدند.
وقتی وارد شدن، ات روی زمین نشسته بود و با لکهای خون کوچک روی انگشت اشارهاش رو نگاه میکنه. یک گلدان کوچک که از روی میز سقوط کرده بود، کنار پاش شکسته بود.
ات با چشمانی که از شوک گشاد شده بود، به جونکوک نگاه کرد: «من… من فقط میخواستم…»
جونکوک بدون توجه به گلدان شکسته، سریع کنارش زانو زد. دست ات رو گرفت؛ دستش گرم بود و لرزش دست ات را به خوبی حس میکرد.
جونکوک با صدایی که سعی میکرد آروم باشه اما رگهای گردنش از خشم منقبض شده بود، گفت: « جایی از بدنت درد میکنه؟»
ات که از نگاه مستقیم و نزدیک جونکوک شوکه شده بود، فقط تونست زمزمه کنه: «نه… فقط… یهو افتاد.»
جونکوک از ات بلند شد و رو به بقیه کرد، اما این بار نگاهش دیگه نگاه یک رئیس نبود؛ نگاه مردی بود که آمادهی نابود کردن هر چیزی بود که به داراییاش آسیب بزند.
اون با لحنی آمرانه گفت: «کیان، سریع تیم پزشکی رو صدا کن. تهیونگ، تمام دوربینهای محیطی رو چک کن. من نمیخوام این یه اتفاق تصادفی باشه. من حس میکنم کسی داره ما رو تماشا میکنه.»
ات در حالی که روی مبل نشسته بود، به پشت سر جونکوک نگاه کرد. انگار در میون اون همه شکوه و زیبایی عمارت، سایهای سیاه و کلاغمانند، برای لحظهای از پشت پنجره بزرگ گذشت و ناپدید شد.
اون فهمید که جنگ، از همین حالا شروع شده است.
ادامه دارد...
- ۵۷
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط