Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁸
*چند دقیقه بعد، در حالی که از دانشگاه خارج میشدم، پسری با کاپشنی تیره و صورتی آشنا، از ماشینی که در نزدیکی پارک شده بود، پیاده شد. سعی کرد چهرهاش را پنهان کند، اما همان لبخندِ خاص را دیدم. تهیونگ بود. در همان حال که به سمتِ ورودیِ دانشگاه میآمد، با تلفنش حرف میزد و صدایش کمی بلند بود:*
- …آره، جیمین هم داره میاد. فهمیدیم که بچهیِ اون یارو… (کمی مکث کرد و صدایش را پایین آورد) …همینجاست. تویِ دانشگاه. تهیونگ، باید مطمئن شیم که…
*حرفش در میانِ صدایِ باران گم شد. ناگهان متوجهِ من شد و با دیدنم، انگار یخ زد. لبخندش ماسید و سعی کرد خودش را جمع و جور کند.*
تهیونگ: آه، سلام ا/ت...
*با لبخندی که سعی میکردم طبیعی باشد، جواب دادم:*
+ سلام.
*نگاهش سریع از من به سمتِ ماشینی که او از آن پیاده شده بود، رفت. ماشینی که حالا جانگکوک از صندلیِ راننده پیاده شده بود و با نگرانی به ما نگاه میکرد. حسِ عجیبی داشتم. کیونگ می همیشه از تهیونگ تعریف میکرد، از اینکه چقدر پسرِ خوب و مهربونیه. ولی حالا، در این موقعیت… آن هم در کنارِ جیمین و جانگکوک… انگار همه چیز پیچیدهتر از این حرفها بود.*
تهیونگ: خب… من باید برم. خوشحال شدم!
*و به سرعت دور شد. حالا دیگر شک نداشتم. جیمین، جانگکوک، تهیونگ… و این "درسِ جدید" و "رازهایِ پنهان". همه اینها به هم گره خورده بود. گویی دنیایِ آرامِ دانشگاه، پوششی بود برایِ دنیایی دیگر؛ دنیایی پر از هیجان، خطر، و شاید… عشق. و حالا، با وجودِ رابطهیِ کیونگ می و تهیونگ، این ماجرا لایههایِ بیشتری پیدا کرده بود. آیا کیونگ می از این عملیات خبر داشت؟ یا او هم بازیچهیِ این قضیه بود؟
*درحالی که به سمت خونه قدم برمیداشت، اون شبنم و بوی خاک نم خورده که موردعلاقههاش موقعه بارون به چشم و ذهنش نمی اومد. حالا تمام فکرش مشغول صحنه های بود که دیده بود. از اون عجله ی جیمین، دیدن تهیونگ درحالی که اسم جیمین و جونگکوک رو میگفت، جونگکوک که با استرس به من و تهیونگ نگاه میکرد و کیونگ می....
کیونگ می دوستش بود و نگران این بود که مبادا قضیه خطرناکی وجود داشته باشه.*
ادامه دارد....
Sweet Love²⁸
*چند دقیقه بعد، در حالی که از دانشگاه خارج میشدم، پسری با کاپشنی تیره و صورتی آشنا، از ماشینی که در نزدیکی پارک شده بود، پیاده شد. سعی کرد چهرهاش را پنهان کند، اما همان لبخندِ خاص را دیدم. تهیونگ بود. در همان حال که به سمتِ ورودیِ دانشگاه میآمد، با تلفنش حرف میزد و صدایش کمی بلند بود:*
- …آره، جیمین هم داره میاد. فهمیدیم که بچهیِ اون یارو… (کمی مکث کرد و صدایش را پایین آورد) …همینجاست. تویِ دانشگاه. تهیونگ، باید مطمئن شیم که…
*حرفش در میانِ صدایِ باران گم شد. ناگهان متوجهِ من شد و با دیدنم، انگار یخ زد. لبخندش ماسید و سعی کرد خودش را جمع و جور کند.*
تهیونگ: آه، سلام ا/ت...
*با لبخندی که سعی میکردم طبیعی باشد، جواب دادم:*
+ سلام.
*نگاهش سریع از من به سمتِ ماشینی که او از آن پیاده شده بود، رفت. ماشینی که حالا جانگکوک از صندلیِ راننده پیاده شده بود و با نگرانی به ما نگاه میکرد. حسِ عجیبی داشتم. کیونگ می همیشه از تهیونگ تعریف میکرد، از اینکه چقدر پسرِ خوب و مهربونیه. ولی حالا، در این موقعیت… آن هم در کنارِ جیمین و جانگکوک… انگار همه چیز پیچیدهتر از این حرفها بود.*
تهیونگ: خب… من باید برم. خوشحال شدم!
*و به سرعت دور شد. حالا دیگر شک نداشتم. جیمین، جانگکوک، تهیونگ… و این "درسِ جدید" و "رازهایِ پنهان". همه اینها به هم گره خورده بود. گویی دنیایِ آرامِ دانشگاه، پوششی بود برایِ دنیایی دیگر؛ دنیایی پر از هیجان، خطر، و شاید… عشق. و حالا، با وجودِ رابطهیِ کیونگ می و تهیونگ، این ماجرا لایههایِ بیشتری پیدا کرده بود. آیا کیونگ می از این عملیات خبر داشت؟ یا او هم بازیچهیِ این قضیه بود؟
*درحالی که به سمت خونه قدم برمیداشت، اون شبنم و بوی خاک نم خورده که موردعلاقههاش موقعه بارون به چشم و ذهنش نمی اومد. حالا تمام فکرش مشغول صحنه های بود که دیده بود. از اون عجله ی جیمین، دیدن تهیونگ درحالی که اسم جیمین و جونگکوک رو میگفت، جونگکوک که با استرس به من و تهیونگ نگاه میکرد و کیونگ می....
کیونگ می دوستش بود و نگران این بود که مبادا قضیه خطرناکی وجود داشته باشه.*
ادامه دارد....
- ۴۴۴
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط