دلم حبس نگاه تو تنم محتاج دستانت
دلم حبس نگاه تو تنم محتاج دستانت
سراپاي وجود من فداي اشك چشمانت
بيا دستان سردم را تو با مهرت مداوا كن
بيا با اين تن خسته صباحي را مدارا كن
دوچشمانم به درمانده كه شايد باز گردي تو
نميدانم چرا رفتي چرا اينگونه سردي تو
تو ميگفتي بدون من دمي طاقت نمي آري
بدون عشق و ياد من تو ميميري نمي ماني
بيا شايد كه من فردا از اين دنيا سفر کردم
بيا جانا که راهت را به اشکم خيس و تر کردم
کجايي نازنين يارم بهاران بي تو بي رنگند
اقاقي ها همه خشک و قناري ها نميخندند
دلم دلواپست گشته نگار بي رياي من
وجودم چون يتيمي بود و آغوشت سراي من
چنان بي تابم از دوري كه گويي آب از ماهي
كنون خشكيده جسم من بجز مرگم نشد راهي
شعر از خودم
سراپاي وجود من فداي اشك چشمانت
بيا دستان سردم را تو با مهرت مداوا كن
بيا با اين تن خسته صباحي را مدارا كن
دوچشمانم به درمانده كه شايد باز گردي تو
نميدانم چرا رفتي چرا اينگونه سردي تو
تو ميگفتي بدون من دمي طاقت نمي آري
بدون عشق و ياد من تو ميميري نمي ماني
بيا شايد كه من فردا از اين دنيا سفر کردم
بيا جانا که راهت را به اشکم خيس و تر کردم
کجايي نازنين يارم بهاران بي تو بي رنگند
اقاقي ها همه خشک و قناري ها نميخندند
دلم دلواپست گشته نگار بي رياي من
وجودم چون يتيمي بود و آغوشت سراي من
چنان بي تابم از دوري كه گويي آب از ماهي
كنون خشكيده جسم من بجز مرگم نشد راهي
شعر از خودم
- ۶۸۱
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط