شراب.
شراب.
شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايم
خداوندا نميدانم چرا اينگونه تنهايم
هميشه زار وسرگردان،مثال برگ در باران
من آن بيتاب در مانده اسير دست نامردان
تنم غرق جنون گشته توانم از برم رفته
سراپاي وجودم را زوال و درد بگرفته
ندارم رنگ بر رخسار بسان مرده اي بر دار
شدم بي طاقت و تنها دراين دنياي ناهموار
نه دلداري و همسازي نه هم بال و نه پروازي
نه پايان و نه آغازي نه مونس نه هم آوازي
تو گويي که خدا ما را ز ياد و ديده اش برده
وجود خسته ما را همي بر درد بسپرده
چرا يا رب ز تقديرم چنين بر ما روا ديدي
چرا درآسمان خود پر و بال مرا چيدي
چرا پس آفريدي و مرا بيکس رها کردي
چرا عمر حقيرم را تو باغمها فنا کردي
خداوندا تو ميداني که بي تو من خس و خاکم
تو ميداني گنه کارم کثيف و چرک وناپاکم
بيا درگاه مهرت را برويم باز کن يارب
وجود خسته ام را با علي دمساز کن يارب
شعر از خودم
شراب و کنج ميخانه رفيق بي کسي هايم
خداوندا نميدانم چرا اينگونه تنهايم
هميشه زار وسرگردان،مثال برگ در باران
من آن بيتاب در مانده اسير دست نامردان
تنم غرق جنون گشته توانم از برم رفته
سراپاي وجودم را زوال و درد بگرفته
ندارم رنگ بر رخسار بسان مرده اي بر دار
شدم بي طاقت و تنها دراين دنياي ناهموار
نه دلداري و همسازي نه هم بال و نه پروازي
نه پايان و نه آغازي نه مونس نه هم آوازي
تو گويي که خدا ما را ز ياد و ديده اش برده
وجود خسته ما را همي بر درد بسپرده
چرا يا رب ز تقديرم چنين بر ما روا ديدي
چرا درآسمان خود پر و بال مرا چيدي
چرا پس آفريدي و مرا بيکس رها کردي
چرا عمر حقيرم را تو باغمها فنا کردي
خداوندا تو ميداني که بي تو من خس و خاکم
تو ميداني گنه کارم کثيف و چرک وناپاکم
بيا درگاه مهرت را برويم باز کن يارب
وجود خسته ام را با علي دمساز کن يارب
شعر از خودم
- ۱.۰k
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط