(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part¹⁴
﴿ویو تهیونگ﴾
چشمم هنوز روی عکس بود.
دستم آنقدر محکم دور پاکت حلقه شده بود که کاغذ مچاله شد.
تهیونگ: اگه یه تار مو از سرش کم بشه...
جملهام را نیمهکاره رها کردم.
جونگکوک جلو آمد و عکس را از دستم گرفت.
چند ثانیه با دقت نگاهش کرد.
بعد ناگهان ابروهایش بالا رفت.
جونگکوک: صبر کن...
جین نزدیکتر شد.
جین: چی دیدی؟
جونگکوک انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
جونگکوک: این سایه...
مال یه پنجرهی معمولی نیست.
همه به عکس نگاه کردیم.
پشت سر ات، روی دیوار، نور باریکی افتاده بود.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: این مدل پنجره فقط توی انبارهای قدیمی راهآهن استفاده میشه.
تهیونگ بدون معطلی رو به افرادش کرد.
تهیونگ: تمام انبارهای راهآهن اطراف شهر رو بررسی کنید.
هیچجا نباید از قلم بیفته.
همه با عجله از انبار خارج شدند.
...
﴿ویو ات﴾
صدای باز شدن قفل در دوباره آمد.
این بار دو مرد وارد شدند.
طناب دستهایم را باز کردند.
یکی از آنها گفت:
مرد: بلند شو.
ات: کجا میبرید منو؟
جوابی نداد.
دستم را گرفت و از اتاق بیرون کشید.
راهرویی طولانی و تاریک را طی کردیم.
در انتهای راهرو، وارد سالنی بزرگ شدیم.
سالن تقریباً خالی بود.
فقط یک صندلی وسط آن قرار داشت.
زن کنار پنجره ایستاده بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
زن: بشین.
روی صندلی نشستم.
چند ثانیه بعد، زن آرام برگشت.
این بار نگاهش با قبل فرق داشت.
زن: هنوز هم از من نمیترسی؟
لبخند تلخی زدم.
ات: میترسم...
ولی قرار نیست بهت نشون بدم.
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
زن آرام خندید.
زن: تهیونگ آدم اشتباهی رو انتخاب نکرده...
قبل از اینکه چیزی بپرسم، صدای بیسیم یکی از افرادش بلند شد.
صدای بیسیم: رئیس...
چند ماشین دارن به سمت انبار میان.
زن لبخند زد.
زن: رسید...
...
﴿ویو تهیونگ﴾
سه ماشین مشکی با سرعت وارد محوطهی انبارهای راهآهن شدند.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
جین اسلحهاش را آماده کرد.
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
تهیونگ: ات رو سالم برمیگردونیم.
همه با اشارهی سر تأیید کردند.
درِ بزرگ انبار روبهرو نیمهباز بود.
نور زرد کمرنگی از داخل دیده میشد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید...
و اولین قدم را به داخل انبار گذاشت.)
#part¹⁴
﴿ویو تهیونگ﴾
چشمم هنوز روی عکس بود.
دستم آنقدر محکم دور پاکت حلقه شده بود که کاغذ مچاله شد.
تهیونگ: اگه یه تار مو از سرش کم بشه...
جملهام را نیمهکاره رها کردم.
جونگکوک جلو آمد و عکس را از دستم گرفت.
چند ثانیه با دقت نگاهش کرد.
بعد ناگهان ابروهایش بالا رفت.
جونگکوک: صبر کن...
جین نزدیکتر شد.
جین: چی دیدی؟
جونگکوک انگشتش را روی گوشهی عکس گذاشت.
جونگکوک: این سایه...
مال یه پنجرهی معمولی نیست.
همه به عکس نگاه کردیم.
پشت سر ات، روی دیوار، نور باریکی افتاده بود.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: این مدل پنجره فقط توی انبارهای قدیمی راهآهن استفاده میشه.
تهیونگ بدون معطلی رو به افرادش کرد.
تهیونگ: تمام انبارهای راهآهن اطراف شهر رو بررسی کنید.
هیچجا نباید از قلم بیفته.
همه با عجله از انبار خارج شدند.
...
﴿ویو ات﴾
صدای باز شدن قفل در دوباره آمد.
این بار دو مرد وارد شدند.
طناب دستهایم را باز کردند.
یکی از آنها گفت:
مرد: بلند شو.
ات: کجا میبرید منو؟
جوابی نداد.
دستم را گرفت و از اتاق بیرون کشید.
راهرویی طولانی و تاریک را طی کردیم.
در انتهای راهرو، وارد سالنی بزرگ شدیم.
سالن تقریباً خالی بود.
فقط یک صندلی وسط آن قرار داشت.
زن کنار پنجره ایستاده بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
زن: بشین.
روی صندلی نشستم.
چند ثانیه بعد، زن آرام برگشت.
این بار نگاهش با قبل فرق داشت.
زن: هنوز هم از من نمیترسی؟
لبخند تلخی زدم.
ات: میترسم...
ولی قرار نیست بهت نشون بدم.
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.
زن آرام خندید.
زن: تهیونگ آدم اشتباهی رو انتخاب نکرده...
قبل از اینکه چیزی بپرسم، صدای بیسیم یکی از افرادش بلند شد.
صدای بیسیم: رئیس...
چند ماشین دارن به سمت انبار میان.
زن لبخند زد.
زن: رسید...
...
﴿ویو تهیونگ﴾
سه ماشین مشکی با سرعت وارد محوطهی انبارهای راهآهن شدند.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و اطراف را بررسی کرد.
جین اسلحهاش را آماده کرد.
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
تهیونگ: ات رو سالم برمیگردونیم.
همه با اشارهی سر تأیید کردند.
درِ بزرگ انبار روبهرو نیمهباز بود.
نور زرد کمرنگی از داخل دیده میشد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید...
و اولین قدم را به داخل انبار گذاشت.)
- ۲۳۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط