در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت در ساعاتی که می

در خیابان‌ هایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که می ‌دانستم مشغولِ کار است، در خانه‌ هایی که اصلا صاحبانِ آن‌ها را نمی‌ شناختم، همیشه منتظرش بودم...
دیدگاه ها (۱)

نمیدانم چطور؟! اما گذشت! فصل ها عوض شد و من در کنج اتاق، نگا...

بویِ نمِ بارون میاد،میگن شروع مرگ برگ هاس. شروع دلتنگیای وقت...

درسته چیزایی که چند سال پیش میخواستم دیگه الان برام مهم نیست...

ای کاش پستچی بودم وهر صبح حال خوب می‌بردم برای آدم ها.هربار ...

میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز!فکرش را بکن، خو...

مکاشفه:دیدم مردی با عبا و کلاه کیپا(کلاه یهودیان) مرا ندا دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط