{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح شد دیدار به پایان نرسید

صبح شد دیدار به پایان نرسید
اینجا که رسیدی مکن احساس غریبی
که این کلبه ی درویش تعلق به تو دارد
دیدگاه ها (۳)

چقدر این صدا برایم آشناستصدای هق هق گریه آسمان را می گویمصدا...

جای تأسف است که ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم، ولی برا...

مهم نیست از بیرون چه طور بنظر میام. کسایی که درونم رو میبینن...

مادر بزرگ می گفت: قلبت که بی نظم زد از همیشه عاشق تری اشکت ک...

دیدارِ تو خوب است، چون خوابِ دمِ صبحخوابی که آغازش تویی پایا...

پاییز در راه استفصلِ شکفتنِ ترنم‌های عاشقانهدر کلبه‌ی شعر و ...

‌تو از قبیله ی عشقیمن از تبارِ سرودمبرای "وصفِ تو" پابند ِ س...

عاشقانه های شبنم

نیازمندی ها

اینجا ی آبشاره 🎀🦋هزار تا قصه داره 📚✨توی هر کدوم از قصه ها ، ...

این روزها حال دلم گرفته …احساس از دست دادنت مرا به مرز جنون ...

کتیبه‌هایِ سیاه و نوایِ "یا حسین"دوباره آمده‌ایم تا صدایت بز...

دو قطب مخالف💙🧡پارت دوازدهم✨️💫# قسمت ۱۲: «شب اول اردو» 🔥❄️**ص...

★و اینجا پایانِ داستان‌های من بود....بعد از مدت‌ها نوشتن، خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط