به خواطرهمایت هانون زودتر گذاشتم
به خواطرهمایت هانون زودتر گذاشتم
#قلب_در_بند
#Part_3
(فلیکس)
وقتی بیدار شدم توی یه اتاقک از کشتی بودم و همه جا تاریک بود و فقط یه چراغ خیلی کم نور روشن بود و چیز زیادی دیده نمیشد بلند شدم نشستم چون پریده بودم تو آب سرما خورده بودم و سرم درد میکرد چند تا سرفه کردم و میخواستم بلند شم که با شنیدن صدای هیونجین خشکم زد
_خیلی جرعت داری که واسه رفیقت خودتو پرت کردی تو آب
با تعجب نگاش کردم بلند شد و اومد سمتم
توی نور ایستاد
_اگه نمیکشیدیمت بیرون الان مرده بودی
با ترس نگاش کردم
+ ه ... هان ... هان کجاست؟ ... چیکارش کردین؟
سکوت کرد
+ .... چرا جواب نمیدی؟؟
یکم مکث کرد
_بیهوش شده بود .... انداختیمش تو دریا
چشمام گرد شد و افتاد روی زانوم و بغض کردم و زدم زیر گریه
بلند شدم و سریع میخواستم برم بیرون که از کمرم گرفت و نگهم داشت
+ولم کن .... شاید هنوز زنده باشه .... شاید بتونم نجاتش بدم(گریه)
محکم گرفته بودم و ولم نکرد
_چیه؟ میخوای باز خودتو بندازی تو دریا؟ من ایندفعه نجاتت نمیدم ها
+ولم کن عوضی .... چجوری دلت اومد باهاش همچین کاری بکنه .... ولم کن نمیتونم بزارم خفه شه ....(گریه شدید)
محکم گرفته بودم و نزاشت برم سرمو کوبیدم به سینش و به سینش مشت
+عوضی بس کن بزار برم کمکش کنم .... ولم کن لعنتی ....
تو بغلش گریه میکردم که دیدم پوزخند زد
_آروم باش احمق شوخی کردم
با تعجب نگاش کردم داشت میخندید
_لینو بردش تو اتاق خودش
+ چ ... چی؟ ... جدی میگی؟
_آره
مشتی زدم به سینش و هلش دادم عقب
+عوضی
خندید
+میشه ببینمش؟
_نه
هیچی نگفتم
یهو دیدم داره لباساشو در میاره چشمام گرد شد
+ د ... داری ... چیکار میکنی؟
_نگرفتمت که نگات کنم توهم واسه یه کاریی
با تعجب و ترس نگاش کردم
شلوارشو در نیاورد ولی بالا تنش ل.خ.ت شد به ب.دنش خیره شدم اومد سمتم و هلم داد عقب و پرتم کرد روی تخت و اومد ر.وم و ل.بشو روی ل.بام گذاشت و وحشیانه میب.وسید واقعا حوصله دست و پا زدن نداشتم میدونستم که ولم نمیکنن و راه فراری ندارم پس تلاشی نکردم لباسمو در آورد و روی شکمم چند تا ک.یس م.ارک گذاشت و اومد بالا و یه ب.وسه رو ل.بم گذاشت دستشو برد سمت شلوارم ولی به شلوارم دست نزد و از ر.وم بلند شد
_واسه امشب کافیه
هیچی نگفتم و لباسمو پوشیدم و اونم لباسشو پوشید و رفتیم بیرون و همزمان با ما هان و لینو از اون اتاق اومدن بیرون با تعجب نگاشون کردم هان بهم لبخند زد و انگار لبخندش از روی تشکر بود منم لبخندی زدم و هیونجین رفت سمتشون و منم رفتم
بچه ها من این چند پاریه رو تا ۹ پارت رسوندم فردا صبح و فردا شب می شه ۲ تا پارت می دم
#huynlix
#قلب_در_بند
#Part_3
(فلیکس)
وقتی بیدار شدم توی یه اتاقک از کشتی بودم و همه جا تاریک بود و فقط یه چراغ خیلی کم نور روشن بود و چیز زیادی دیده نمیشد بلند شدم نشستم چون پریده بودم تو آب سرما خورده بودم و سرم درد میکرد چند تا سرفه کردم و میخواستم بلند شم که با شنیدن صدای هیونجین خشکم زد
_خیلی جرعت داری که واسه رفیقت خودتو پرت کردی تو آب
با تعجب نگاش کردم بلند شد و اومد سمتم
توی نور ایستاد
_اگه نمیکشیدیمت بیرون الان مرده بودی
با ترس نگاش کردم
+ ه ... هان ... هان کجاست؟ ... چیکارش کردین؟
سکوت کرد
+ .... چرا جواب نمیدی؟؟
یکم مکث کرد
_بیهوش شده بود .... انداختیمش تو دریا
چشمام گرد شد و افتاد روی زانوم و بغض کردم و زدم زیر گریه
بلند شدم و سریع میخواستم برم بیرون که از کمرم گرفت و نگهم داشت
+ولم کن .... شاید هنوز زنده باشه .... شاید بتونم نجاتش بدم(گریه)
محکم گرفته بودم و ولم نکرد
_چیه؟ میخوای باز خودتو بندازی تو دریا؟ من ایندفعه نجاتت نمیدم ها
+ولم کن عوضی .... چجوری دلت اومد باهاش همچین کاری بکنه .... ولم کن نمیتونم بزارم خفه شه ....(گریه شدید)
محکم گرفته بودم و نزاشت برم سرمو کوبیدم به سینش و به سینش مشت
+عوضی بس کن بزار برم کمکش کنم .... ولم کن لعنتی ....
تو بغلش گریه میکردم که دیدم پوزخند زد
_آروم باش احمق شوخی کردم
با تعجب نگاش کردم داشت میخندید
_لینو بردش تو اتاق خودش
+ چ ... چی؟ ... جدی میگی؟
_آره
مشتی زدم به سینش و هلش دادم عقب
+عوضی
خندید
+میشه ببینمش؟
_نه
هیچی نگفتم
یهو دیدم داره لباساشو در میاره چشمام گرد شد
+ د ... داری ... چیکار میکنی؟
_نگرفتمت که نگات کنم توهم واسه یه کاریی
با تعجب و ترس نگاش کردم
شلوارشو در نیاورد ولی بالا تنش ل.خ.ت شد به ب.دنش خیره شدم اومد سمتم و هلم داد عقب و پرتم کرد روی تخت و اومد ر.وم و ل.بشو روی ل.بام گذاشت و وحشیانه میب.وسید واقعا حوصله دست و پا زدن نداشتم میدونستم که ولم نمیکنن و راه فراری ندارم پس تلاشی نکردم لباسمو در آورد و روی شکمم چند تا ک.یس م.ارک گذاشت و اومد بالا و یه ب.وسه رو ل.بم گذاشت دستشو برد سمت شلوارم ولی به شلوارم دست نزد و از ر.وم بلند شد
_واسه امشب کافیه
هیچی نگفتم و لباسمو پوشیدم و اونم لباسشو پوشید و رفتیم بیرون و همزمان با ما هان و لینو از اون اتاق اومدن بیرون با تعجب نگاشون کردم هان بهم لبخند زد و انگار لبخندش از روی تشکر بود منم لبخندی زدم و هیونجین رفت سمتشون و منم رفتم
بچه ها من این چند پاریه رو تا ۹ پارت رسوندم فردا صبح و فردا شب می شه ۲ تا پارت می دم
#huynlix
- ۳.۰k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط