{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم | این بار نوبت من بود

پارت پنجم | این بار نوبت من بود

ات تمام شب خوابش نبرد.

هر بار چشم‌هایش را می‌بست، جمله‌ی جونگ‌کوک در ذهنش تکرار می‌شد:

«فکر می‌کردم می‌تونم ازت متنفر بمونم.»

صبح، وقتی از اتاقش بیرون آمد، جونگ‌کوک در سالن نبود.

روی میز فقط یک یادداشت گذاشته شده بود.

«امروز از عمارت خارج نشو.»

ات کاغذ را مچاله کرد.

«باز هم دستور...»

اما چند دقیقه بعد، صدای ماشین جونگ‌کوک از حیاط بلند شد.

ات پشت پنجره ایستاد.

نمی‌دانست چرا دلش می‌خواست برگردد.

شاید چون هنوز از حرف‌های دیشبش جواب می‌خواست.

---

چند ساعت بعد، ات صدای در ورودی را شنید.

خدمتکارها با عجله به سمت سالن رفتند.

ات هم پایین آمد.

یکی از خدمتکارها با نگرانی گفت:

«خانم، لطفاً برگردید اتاقتون.»

«چی شده؟»

قبل از اینکه جوابی بگیرد، صدای شلیک از بیرون آمد.

ات خشک شد.

بعد صدای فریاد شنیده شد.

یکی از مردهای محافظ وارد سالن شد.

«خانم! باید برید داخل!»

ات عقب رفت.

«جونگ‌کوک کجاست؟»

مرد مکث کرد.

«آقای جونگ‌کوک هنوز برنگشتن.»

قلب ات فرو ریخت.

«چی؟»

صدای تیراندازی دوباره بلند شد.

این بار نزدیک‌تر.

ات بدون فکر به سمت در رفت.

محافظ جلویش را گرفت.

«کجا می‌رید؟»

«دنبالش.»

«این کار خطرناکه.»

ات با عصبانیت گفت:

«اون شوهر منه.»

خودش هم از شنیدن این جمله تعجب کرد.

اما دیگر مهم نبود.

---

چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک با دو نفر از افرادش وارد حیاط شد.

لباسش خاکی شده بود.

یک بریدگی کوچک کنار ابرویش دیده می‌شد.

ات با دیدنش نفسش را راحت بیرون داد.

جونگ‌کوک تا چشمش به او افتاد، اخم کرد.

«تو اینجا چه کار می‌کنی؟»

«نگرانت شده بودم.»

جونگ‌کوک نزدیک آمد.

«بهت گفته بودم از اتاق بیرون نیا.»

ات عصبی جواب داد:

«و منم گفتم از دستور گرفتن خوشم نمیاد.»

«ات، این شوخی نیست.»

«منم شوخی نکردم.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط به صورتش نگاه کرد.

بعد آرام‌تر پرسید:

«ترسیده بودی؟»

ات لبش را گزید.

«آره.»

«برای من؟»

ات جواب نداد.

جونگ‌کوک یک قدم نزدیک‌تر شد.

«ات.»

او بالاخره نگاهش کرد.

«آره.»

چشم‌های جونگ‌کوک برای لحظه‌ای نرم شد.

اما همان لحظه یکی از مردها با عجله وارد حیاط شد.

«آقا، یه خبر داریم.»

جونگ‌کوک برگشت.

«چی؟»

مرد یک پوشه به دستش داد.

«مدارکی پیدا کردیم که نشون می‌ده مرگ مادرتون کار پدر ات نبوده.»

سکوت.

ات به جونگ‌کوک نگاه کرد.

جونگ‌کوک پوشه را باز کرد.

چند برگه را خواند.

چهره‌اش تغییر کرد.

ات آرام پرسید:

«پس... پدر من بی‌گناهه؟»

جونگ‌کوک جواب نداد.

اما این بار سکوتش از خشم نبود.

از شوک بود.

چند لحظه بعد، نگاهش را بالا آورد.

«تمام این سال‌ها اشتباه می‌کردم.»

ات چیزی نگفت.

جونگ‌کوک به سمتش آمد.

«و تو تاوانش رو دادی.»

ات با صدای آرام گفت:

«من فقط می‌خواستم بدونم حقیقت چیه.»

جونگ‌کوک برای اولین بار دستش را گرفت.

محکم، اما آرام.

«پیداش می‌کنم.»

ات به دست‌هایشان نگاه کرد.

«چرا؟»

جونگ‌کوک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

«چون این بار... نوبت منه که از تو محافظت کنم.»

و ات برای اولین بار فهمید:

شاید دشمنی‌شان واقعاً داشت تمام می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

فالو شه لطفا 💗❤@black.swan77

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

پارت سوم | صدای شلیکساعت از نیمه‌شب گذشته بود.ات هنوز خوابش ...

وارث سایه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط