{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا بعضی ها را...

خدا بعضی ها را...
از چشمهایشان آفریده...
اول چشمهای مرا آفریده مثلا...
بعد زل زده توی مردمکهایم...
و با خودش گفته...
باید چیزی شبیه باران بیافرینم...
که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند...
بعد...
برای چشمهایم صورتی کشیده...
دست...
پا...
قلب...
و گفته این آدم حتما باید زن باشد...
ابر مونثی...
که یک عمر ببارد...
گاهی...
سر بر شانه ی کوهی...
وگاهی...
در عمق تنهایی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۲)

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۲)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان: گرفتار توپارت شانزدهم (بخش اول: بازی با آتش)هنوز نفسم ...

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 10 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**روز چهارم تنبیه بود و سال...

پارت: 27 (بخش1) **زاویه دید: زین**هوای رختکن بعد از تمرین مث...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط