---
---
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۲
❄️ تهران | ۲۰۱۱ | زمستون سرد
از اون روز به بعد…
یه چیز تو ذهن ا.ت قفل شده بود
KPOP
نه فقط یه کلمه…
یه دنیا
---
ا.ت هر روز بعد مدرسه مستقیم میرفت سراغ لپتاپ
حتی قبل از اینکه لباساشو عوض کنه
انگار عجله داشت برسه به یه جایی که فقط خودش میدید
---
ویدیوها یکی بعد از یکی پخش میشدن
نورهای صحنه…
لباسهای خاص…
رقصهایی که دقیق و غیرقابل باور بودن…
---
ا.ت: وای… اینا واقعیان؟ 😶
(آروم گفت، ولی چشمهاش برق میزد)
---
÷ (خواهر): تو هنوزم داری نگاه میکنی؟
ا.ت: فقط یکی دیگه…
÷: تو هر بار همینو میگی 😏
ا.ت: این بار واقعاً آخرینشه…
(ولی هیچوقت آخرین نبود)
---
شبها بدتر شد…
چراغ خاموش…
فقط نور لپتاپ…
و ا.ت که هی ویدیو رو عقب و جلو میکرد
حرکتها رو حفظ میکرد…
دوباره اجرا میکرد…
دوباره خراب میکرد…
و دوباره…
---
ا.ت: نه… اینجاشو باید درست بزنم…
(انگار با خودش مسابقه داشت)
---
یه شب، خواهرش بیصدا وارد اتاق شد
÷: تو دیوونه شدی 😶
ا.ت: نه… دارم یاد میگیرم
÷: چی رو؟
ا.ت مکث کرد…
ا.ت: یه راه برای اینکه یه روز اونجا باشم
---
سکوت افتاد تو اتاق
حتی صدای لپتاپ هم انگار کمتر شد
---
÷: اونجا؟ کجا؟
ا.ت: همونجا… روی اون استیجها
---
خواهرش خندید، ولی نه از تمسخر…
از تعجب
÷: تو فقط ۱۱ سالته…
ا.ت: میدونم…
(ولی صداش لرزش نداشت)
---
صبح بعد…
مدرسه مثل همیشه بود
ولی ا.ت نه
---
دوستش: چرا انقدر ساکتی؟
ا.ت: دارم فکر میکنم
دوستش: به چی؟
ا.ت: به اینکه… اگه یه روز همهچی رو عوض کنم چی میشه؟
---
همه خندیدن
یکی گفت: تو؟ 😄
یکی گفت: فیلم زیاد دیدی
---
ولی ا.ت نخندید
فقط نگاه کرد
---
اون لحظه تو ذهنش یه چیز روشن شد
نه یه فکر ساده…
یه تصمیم نصفهکاره
---
شب…
مامان از بیرون صدا زد:
مامان: ا.ت! لپتاپ کافیه دیگه!
ا.ت: فقط چند دقیقه…
(اما اون «چند دقیقه» تبدیل شده بود به ساعتها)
---
اون شب…
ا.ت قبل خواب یه جمله رو تو ذهنش تکرار کرد
من فقط دارم نگاه نمیکنم… من دارم یاد میگیرم…
---
و همون شب…
برای اولین بار…
به خودش جدیتر از همیشه نگاه کرد
---
💟 پایان پارت ۲
مایل به حمایت زیبا 💟
رویای حقیقی 💟5⃣
پارت ۲
❄️ تهران | ۲۰۱۱ | زمستون سرد
از اون روز به بعد…
یه چیز تو ذهن ا.ت قفل شده بود
KPOP
نه فقط یه کلمه…
یه دنیا
---
ا.ت هر روز بعد مدرسه مستقیم میرفت سراغ لپتاپ
حتی قبل از اینکه لباساشو عوض کنه
انگار عجله داشت برسه به یه جایی که فقط خودش میدید
---
ویدیوها یکی بعد از یکی پخش میشدن
نورهای صحنه…
لباسهای خاص…
رقصهایی که دقیق و غیرقابل باور بودن…
---
ا.ت: وای… اینا واقعیان؟ 😶
(آروم گفت، ولی چشمهاش برق میزد)
---
÷ (خواهر): تو هنوزم داری نگاه میکنی؟
ا.ت: فقط یکی دیگه…
÷: تو هر بار همینو میگی 😏
ا.ت: این بار واقعاً آخرینشه…
(ولی هیچوقت آخرین نبود)
---
شبها بدتر شد…
چراغ خاموش…
فقط نور لپتاپ…
و ا.ت که هی ویدیو رو عقب و جلو میکرد
حرکتها رو حفظ میکرد…
دوباره اجرا میکرد…
دوباره خراب میکرد…
و دوباره…
---
ا.ت: نه… اینجاشو باید درست بزنم…
(انگار با خودش مسابقه داشت)
---
یه شب، خواهرش بیصدا وارد اتاق شد
÷: تو دیوونه شدی 😶
ا.ت: نه… دارم یاد میگیرم
÷: چی رو؟
ا.ت مکث کرد…
ا.ت: یه راه برای اینکه یه روز اونجا باشم
---
سکوت افتاد تو اتاق
حتی صدای لپتاپ هم انگار کمتر شد
---
÷: اونجا؟ کجا؟
ا.ت: همونجا… روی اون استیجها
---
خواهرش خندید، ولی نه از تمسخر…
از تعجب
÷: تو فقط ۱۱ سالته…
ا.ت: میدونم…
(ولی صداش لرزش نداشت)
---
صبح بعد…
مدرسه مثل همیشه بود
ولی ا.ت نه
---
دوستش: چرا انقدر ساکتی؟
ا.ت: دارم فکر میکنم
دوستش: به چی؟
ا.ت: به اینکه… اگه یه روز همهچی رو عوض کنم چی میشه؟
---
همه خندیدن
یکی گفت: تو؟ 😄
یکی گفت: فیلم زیاد دیدی
---
ولی ا.ت نخندید
فقط نگاه کرد
---
اون لحظه تو ذهنش یه چیز روشن شد
نه یه فکر ساده…
یه تصمیم نصفهکاره
---
شب…
مامان از بیرون صدا زد:
مامان: ا.ت! لپتاپ کافیه دیگه!
ا.ت: فقط چند دقیقه…
(اما اون «چند دقیقه» تبدیل شده بود به ساعتها)
---
اون شب…
ا.ت قبل خواب یه جمله رو تو ذهنش تکرار کرد
من فقط دارم نگاه نمیکنم… من دارم یاد میگیرم…
---
و همون شب…
برای اولین بار…
به خودش جدیتر از همیشه نگاه کرد
---
💟 پایان پارت ۲
مایل به حمایت زیبا 💟
- ۲۱۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط