پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۴♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۲۴♡)
و با لحن کودکانه ای گفت: تو همه ژنهای خوشگلی رو جمع کردی برای خودت مگه نه؟ از باباتم چیزی گرفتی؟ ها؟
و شروع به آروم قلقلک دادن شکم روون کرد تهیونگ اما با لبخند ناباوری به سمت سرویس بهداشتی اتاقش برگشت و حرفهای پدرش براش عجیب و خنده دار به نظر میرسید.تا دو روز پیش اون لقب خوش چهره ترین مرد جهان رو داشت اما حالا بابت شلختگی ظاهرش مواخذه میشد. وارد روشویی شد و به آینه نگاه کرد. موهای لخت و کمی حالت دارش تا روی چشمهایش می رسیدن تار موهاش برخلاف قبل نه آسیب دیده بود و نه نازک. بعد از شیو کردن و شستن صورتش و مسواک زدن چنگی به موهاش زد و به چهرهاش نگاه کرد.چیزی که خیالش رو راحت میکرد این بود که بجز رنگ موهاش و پوست بی نقصش که به لطف مراقبتهای پوستی روزانه داشت هنوز به اندازهی زندگی قبلیش بی نقص و خوش قیافه به نظر می رسید پس با اعتماد به نفس ترمیم شده ای به طبقه ی پایین برگشت.
دید که پدرش با قاشق پلاستیکی مخصوصی به روون فرنی میداد و با هر بار طی کردن مسافت ظرف غذا تا دهن کوچیک ،نوه اش با برج مراقبت خیالی و مسافرینی که یقینا فرنی ها ،بودن صحبت میکرد دیدن پدرش که اینطور با انرژی و عاشقانه با روون رفتار میکرد لبخند عمیقی به لب هاش مینشوند پس به سمت میز ناهار خوری جلوی آشپزخونه رفت و روی صندلی رو به روی اونها نشست
تهیونگ : مامان خوبه؟
پدرش با لذت قاشق روبین لب های کوچیک و خواستنی نوه اش گذاشت و با عشق مزه مزه کردنش رو نگاه میکرد و با بی حواسی جواب داد
آره خوبه. انگار تمام توجه و حواسش فقط معطوف به نوه اش بود و دیگه هیچی براش مهم نبود و این باعث میشد تهیونگ توی دلش اعتراف کنه
پس بابا وقتی پدربزرگ بشه اینطوری میشه؟ ; با دیدن آیرین وسایل صبحونه رو از یخچال بیرون می آورد و روی میز می،چید از جا بلند شد و به سمتش رفت.
وقتی آیرین مشغول بیرون آوردن شیشه ی شیر بود، تهیونگ در یخچال رو گرفت و تقریبا اون رو داخل یخچال حبس کرد.
آیرین با بیتفاوتی نگاهش کرد و پرسید
آیرین : چیزی میخوای؟
تهیونگ چشم هایش رو باریک کرد
تهیونگ : من این قیافه ت رو خوب میشناسم آیرین شی از من ناراحتی؟
آیرین خیره به چشمهای تهیونگ گفت
آیرین :خودت چی فکر می کنی؟
و با لحن کودکانه ای گفت: تو همه ژنهای خوشگلی رو جمع کردی برای خودت مگه نه؟ از باباتم چیزی گرفتی؟ ها؟
و شروع به آروم قلقلک دادن شکم روون کرد تهیونگ اما با لبخند ناباوری به سمت سرویس بهداشتی اتاقش برگشت و حرفهای پدرش براش عجیب و خنده دار به نظر میرسید.تا دو روز پیش اون لقب خوش چهره ترین مرد جهان رو داشت اما حالا بابت شلختگی ظاهرش مواخذه میشد. وارد روشویی شد و به آینه نگاه کرد. موهای لخت و کمی حالت دارش تا روی چشمهایش می رسیدن تار موهاش برخلاف قبل نه آسیب دیده بود و نه نازک. بعد از شیو کردن و شستن صورتش و مسواک زدن چنگی به موهاش زد و به چهرهاش نگاه کرد.چیزی که خیالش رو راحت میکرد این بود که بجز رنگ موهاش و پوست بی نقصش که به لطف مراقبتهای پوستی روزانه داشت هنوز به اندازهی زندگی قبلیش بی نقص و خوش قیافه به نظر می رسید پس با اعتماد به نفس ترمیم شده ای به طبقه ی پایین برگشت.
دید که پدرش با قاشق پلاستیکی مخصوصی به روون فرنی میداد و با هر بار طی کردن مسافت ظرف غذا تا دهن کوچیک ،نوه اش با برج مراقبت خیالی و مسافرینی که یقینا فرنی ها ،بودن صحبت میکرد دیدن پدرش که اینطور با انرژی و عاشقانه با روون رفتار میکرد لبخند عمیقی به لب هاش مینشوند پس به سمت میز ناهار خوری جلوی آشپزخونه رفت و روی صندلی رو به روی اونها نشست
تهیونگ : مامان خوبه؟
پدرش با لذت قاشق روبین لب های کوچیک و خواستنی نوه اش گذاشت و با عشق مزه مزه کردنش رو نگاه میکرد و با بی حواسی جواب داد
آره خوبه. انگار تمام توجه و حواسش فقط معطوف به نوه اش بود و دیگه هیچی براش مهم نبود و این باعث میشد تهیونگ توی دلش اعتراف کنه
پس بابا وقتی پدربزرگ بشه اینطوری میشه؟ ; با دیدن آیرین وسایل صبحونه رو از یخچال بیرون می آورد و روی میز می،چید از جا بلند شد و به سمتش رفت.
وقتی آیرین مشغول بیرون آوردن شیشه ی شیر بود، تهیونگ در یخچال رو گرفت و تقریبا اون رو داخل یخچال حبس کرد.
آیرین با بیتفاوتی نگاهش کرد و پرسید
آیرین : چیزی میخوای؟
تهیونگ چشم هایش رو باریک کرد
تهیونگ : من این قیافه ت رو خوب میشناسم آیرین شی از من ناراحتی؟
آیرین خیره به چشمهای تهیونگ گفت
آیرین :خودت چی فکر می کنی؟
- ۱۷.۱k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط