{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرز گمشده

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت.
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.
از مرزی گذشته بود،
در پی مرز گمشده می گشت.
کوهی سنگین نگاهش را برید.
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آویخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
و کوه از خوابی سنگین پر بود.
خوابش طرحی رها شده داشت.
صدا زمزمه بیگانگی را بویید،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد.
کوه از خواب سنگین پر بود.
دیری گذشت،
خوابش بخار شد.
طنین گمشده ای به رگ هایش وزید:
پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.
سوزش تلخی به تار و پودش ریخت.
خواب خطا کارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد.
انتظاری نوسان داشت.
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست.
دیدگاه ها (۴)

دنگ... دنگ...، دنگ .... ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی د...

من شدم دعوت به شیدایی؛ شماهم دعوتیمی روم سمت شکوفایی، شما هم...

میخواست گیسوانم رابه دست بادی ترین سازهای جهان برقصاندکه یاد...

. خندیدن یک نیایش است...!!!اگر بتوانی بخندی و بخندانی ،آموخت...

پارت۳آرتم به آرامی زمزمه کرد:"دنبال کردن؟شاید. یا شاید فقط د...

دو نیمه ماه♡Part¹ تاواناز ز...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط