{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ¹



Part : ²⁴


ویو اِلا___



هوای شب—
آروم بود.
برخلاف درونم.
دستم رو روی بازوم کشیدم…
سردم نبود.
اما یه حس عجیبی داشتم.
یه جور…
بی‌قراری.
صدای در—
پشت سرم.
تق.

باز شدنش.
نفس عمیقی کشیدم.
بدون اینکه برگردم…
فقط گوش دادم.
قدم‌ها.
آشنا؟

یا فقط—

امید داشتم آشنا باشه؟





— الا؟




نه.
اون نبود.
چشم‌هامو بستم.
لعنتی…
برگشتم.
الکس بود.
دست‌هاش تو جیب…
همون لبخند نصفه.
که الان بیشتر رو اعصابم بود.




الا: دنبالم اومدی؟



شونه بالا انداخت.




الکس: ناپدید شدی.



مکث.



الکس: نگران شدم.



پوزخند زدم.



الا: لازم نبود.



چند قدم نزدیک‌تر شد.
بیش از حد راحت.
همیشه همین بود.
مرز نداشت.





الکس: هنوزم مثل قبل فرار می‌کنی؟




اخم کردم.



الا: من فرار نمی‌کنم.من بازی میکنم نه بازی عادی....قمار....



یه کم خم شد سمتم.



صداش پایین‌تر شد:




الکس: پس چرا از من فرار می‌کنی؟




نفس عمیقی کشیدم.
حوصله این بازیو نداشتم.
خواستم رد شم از کنارش—
اما دستش رفت سمت مچم.
و گرفتش.
خشکم زد.



چشم‌هام رفت روی دستش.
بعد—
آروم بالا آوردمش سمت صورتش.





الا: ولم کن عوضی.




اما هنوز نگه داشته بود.






الکس: فقط حرف بزنیم—





تق.
یه صدا.
کوتاه.
اما کافی.
دست الکس—
ناگهانی از مچم جدا شد.

انگار یکی محکم کشیدش عقب.
چشم‌هام بالا رفت.
و—

اونجا بود.
جونکوک.
نگاهش—
روی الکس قفل شده بود.
سرد…
خطرناک…
بی‌رحم.
دستش هنوز روی مچ الکس بود.
محکم.
خیلی محکم.
الکس اخم کرد:



— مشکلی هست؟



چند ثانیه سکوت…
اما این سکوت—
سنگین‌تر از هر دعوایی بود.
جونکوک خیلی آروم گفت:




جونکوک: دستتو ازش دور نگه دار.




نه داد زد.
نه تهدید مستقیم.
اما—

همه چیز تو صداش بود.
الکس یه لحظه نگاش کرد…
بعد خندید.
اشتباه.

خیلی اشتباه....




الکس: به تو ربطی نداره.




فقط همین جمله—
کافی بود.
فشار دست جونکوک—
بیشتر شد.
الکس یه نفس تیز کشید.
لبخندش محو شد.
جونکوک یه قدم جلو اومد.
فاصله‌ش باهاش—
تقریباً صفر شد.


جونکوک: از الان به بعد—




مکث.
چشم‌هاش تیزتر شد.





جونکوک: همه‌چیزش به من ربط داره.



قلبم—
یه ضرب محکم زد.
چی؟
فضا—
یخ زد.
الکس این بار جدی‌تر شد.
نگاهش رفت سمت من…
و دوباره برگشت به جونکوک.



الکس: اون خودش می‌تونه حرف بزنه.




چشم‌هام ناخودآگاه رفت سمت جونکوک.
منتظر…

نمی‌دونم چرا.
اما جونکوک—
اصلاً نگام نکرد.
نگاهش هنوز روی الکس بود.




جونکوک: لازم نیست.




چند ثانیه سکوت…
سنگین…
کشدار…
بعد—
الکس دستشو کشید عقب.
این بار خودش.
چند قدم عقب رفت.
دست‌هاشو بالا آورد:



— باشه…



مکث.
نگاه کوتاهی به من انداخت.




الکس: بعداً می‌بینمت....دختر...قمار...باز(دختر قمار باز رو کلمه به کلمه گفت)



و رفت.
سکوت.
فقط من موندم…
و اون.

چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
اما این سکوت—
فرق داشت.
خیلی.
بالاخره گفتم:




الا: لازم نبود.




نگاهش آروم اومد سمتم.
این بار—
نه اون‌قدر سرد.
اما هنوز—
سنگین.




جونکوک: بود.




کلمه کوتاه.
اما محکم.
اخم کردم.




الا: خودم می‌تونستم—




حرفمو قطع کرد.





جونکوک: دیدم.




سکوت.
حرفش—
طعنه نبود.
واقعیت بود.
و همین بدترش می‌کرد.
یه قدم نزدیک‌تر شد.
فاصله‌مون—
کم شد.
خیلی.
نگاهش قفل شد تو چشم‌هام.





جونکوک: چرا اومدی بیرون؟






جواب…

ساده نبود.

اصلاً.

چشم‌هام یه لحظه ازش فرار کرد.





الا: هوا خفه‌کننده بود.




چند ثانیه نگام کرد.
انگار داشت دروغو اندازه می‌گرفت.
بعد—
خیلی آروم گفت:




جونکوک: یا....


مکث.


جونکوک:...کسی اذیتت کرد؟




نگاش کردم.
مستقیم.



الا: فرقش چیه؟




مکث.
یه ثانیه…
دو ثانیه…
بعد—




جونکوک: داره.




قلبم—
آروم…
اما سنگین کوبید.
نگاهش از چشم‌هام پایین‌تر رفت…
به مچم.
جایی که الکس گرفته بود.
اخمش یه ذره عمیق‌تر شد.



دستش بالا اومد…
خیلی آروم.
و بدون اجازه—
همونجا رو لمس کرد.
خشکم زد.
صداش پایین بود:



جونکوک: درد داره؟




نفس تو سینم گیر کرد.




الا: نه.




اما—
دروغ بود.
یا شاید—
چیز دیگه‌ای درد می‌کرد.
چند ثانیه دستش همونجا موند…
بعد—
آروم عقب کشیدش.
اما فاصله نگرفت.




جونکوک: بریم.




نگاهش هنوز روی من بود.




الا: کجا؟ (سر قبر من🤣)



خیلی ساده گفت:




جونکوک: اینجا جای تو نیست.




سکوت.
اما این بار—
مخالفت نکردم.
و این—
خودش یه جواب بود.
که هیچ‌کدوممون بلند نگفتیم.




ادامه دارد.....



نظر بدینن😭🔪لایک کنیدددد😭🔪🔪🔪🎀




شرط:

لایک : ۲۵ تا

نظر : ۴ تا

بازنشر : ۴
دیدگاه ها (۱۳)

بانوم فالوشه فیک نویسهههه @park_wil

بانوم فالوشه فیک نویسههههه فیکاش عالی@golden_jongkook

بانوم،فالوشه فیک نویسههههه حمایت کنید ازش🔪@yongi77

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²²ویو اِلا___گفتم «نه».کاملاً...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁴ویو اِلا___تاریکی…اول فقط ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط