LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part 1
شخصیت فرعی:
[×]میا= روانپزشک، کره ای
~~~~~~~~
تق تق!
ناگهان صدای تق تق، در قلب سکوت شب پیچید...به در خیره ماند؛ هر ضربه ی ان، در قلب او زلزله میکرد...
-(با دستانش گوشش را گرفت و بالا را نگاه کرد؛ اشک در چشمانش جمع شده بود)
توروخدا-...بسه-...بسه
صدای تق تق در، دوباره سکوت زیرزمین تاریکی که در ان زندگی میکرد را شکست؛ این بار خشمگین تر از پیش...
-خواهش میکنم ...بسه!
(خاطرات گذشته افکارش را ازار میداد؛ راه دیگری نداشت)
بسه!!!!-(بالاخره چشمانش را با گریه گشود و نفس نفس زنان برخاست و روی تشک نشست...به در خیره شد که در سکوت کامل بود)
دوباره-
(سرش را پایین انداخت و چشمانش را مالید؛ نگاهی به ساعت کرد)
به خودت بیا لعنتی-...به خودت بیا!
*دو ساعت بعد*
تق تق!
× بیا داخل
-(ات در را باز کرد و داخل شد) سلام دکتر
×(از سر جایش برخواست و لبخند زد) خوش اومدی؛ (به ات کمی خیره شد)
بزار حدس بزنم...دوباره همون خوابُ دیدی...
-از قیافم معلومه نه؟...بلند شدم دیدم خیس عرق شدم...
× بشین. چرا دوباره وقت قبلیگرفتی؟...تو دو ماهِ بیمارِ منی، نیاز نیست هر سری وقت قبلی بگیری؛ هر وقت چیزی شد سریع بیا...میدونی که-
-(نشست روی صندلی رو به روی او)
میدونم- لطف داری.
(به دستانش خیره شد)
من فقط میخوام هر چی زود تر از شر این بلا ها خلاص شم...
(سرش را بالا گرفت و به او خیره شد)
تو نمیدونی بیرون اومدن از خونه برای من چه ریسک بزرگیه-
× انقد بهش فک میکنی که همش میاد به خوابت...
(کمی مکث کرد)
چیز جدیدی ندیدی تو خواب؟
-(به او خیره ماند)
هیچی...فقط اینبار صدای تق تق در بیشتر از سِریای قبل بود...
× شاید میخواد اتفاقی برات بی افته که داره بهت تو خواب الهام میشه...ازش نه بترس نه فرار کن؛ فقط سعی کن بفهمی بعدش چی میشه... این سومین باره اینو دارم بهت میگم...
-موضوع همینه! من نمیخوام بفهمم بعدش چی میشه...
(دستانش شروع به لرزیدن کردند)
من کاری با اون زن نکردم-...
(اولین اشک راهش را به روی گونه ی او پیدا کرد)
چرا باید اتفاقی برای "من" بی افته!؟
(و دوباره همان بلا...قطره ای خون از بینی اش جاری شد)
×(سریع از جایش بلند شد)
ات کافیه-
(دستانش را گرفت)
نباید قاطی کنی...اگه اینطوری پیش بری، نمیتونم بهت قول بدم دیوونه نشی...
نفس عمیق بکش-
-(هوفی کشید تا بغض گلویش را ول کند...یکی دو ماهی میشود که این اتفاق برایش می افتد)
×(دستان ات را محکم تر فشرد)
این تنها راه کنترل خشمته اگه زودتر به خودت نیای- به بقیه که هیچ به خودتم اسیب میزنی.
-(به دکتر با همان قیافه ی رنگ پریده خیره شده بود...دستانش کم کم از لرزش افتادند اما اشک از چشمانش جدا نمیشد)
×(هوفی کشید و کمی خم شد)
منم عین تو یه زنم ات؛ میدونم واسه یه دختره نوزده ساله قرار گرفتن تو همچین موقعیتی اونم تنها، چقد سخته...
هم من هم تو خوب میدونیم که به اون زن اسیب نزدی پس اسیب زدن به خودت چه فایده ای داره؟...
-(دستی به صورتش کشید و اشکانش را پاک کرد)
× خوب گوش کن ببین چی میگم بهت...تو یه دختر ۱۹ ساله ی تنها تو یه کشور غریبی...البته این که من رو به چشم یه روانپزشک نبینی و به چشم دوستت ببینی بحثش جداس...همه ی اتفاقاتی که تو گذشته افتاده رو فراموش کن و سعی کن با رو به رو شدن با افرادی که ترس دیدنشونو داری کنار بیای؛ در این صورت کمتر عصبی میشیُ به این روز میفتی...تو یه زن بالغی تا الانم خوب دووم اوردی.
-(خون بینیش را با دستمال کاغذی پاک کرد)بهم بگو چیکار کنم...
× (به چشمان ات خیره شد)
بهت قرص خواب خیلی دوز بالا میدم، بخورُ سعی کن بخوابی تا دوباره اون خوابو ببینی، این بار که بیاد به خوابت، دقت کن ببین چی میشه...شاید همه ی اینا بخاطر اینه که از رو به رو شدن باهاش میترسی...و ضمنا-
(به دستان ات نگاه کرد)
هروقت دوباره دچار فشار عصبی شدی ، بجای مشت زدن به دَرُ دیوار قرص ارامش بخشتو بخور...ببین با دستات چیکار کردی...
-تلاش خودمو میکنم...
×مگر مواقع ضروری ام از خونت بیرون نیا...اگه اونی که گفتی هنوز دنبالت باشه چی؟
-هنوزم هست...جونگ کوک در به در دنبالمه...به هر حال اونی که فک میکنه من کشتمش مادرش بود...البته خوب...
(سرش را پایین انداخت)
این که فرار کردمم بی تاثیر نبود...
×شمارمو که داری...بهم زنگ بزن وقتی بیدار شدی بگو چی شده؛ به جای اومدن به اینجا...
-تلاشمو میکنم. مرسی بابت دلگرمیت... اگه تو نبودی احتمالا یا الان پشت میله های زندون بودم یا ام...مرده...
×*لبخند* میدونی که اینطور نیس...من دوستتم نه دکترت... هواتو دارم ات.
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part 1
شخصیت فرعی:
[×]میا= روانپزشک، کره ای
~~~~~~~~
تق تق!
ناگهان صدای تق تق، در قلب سکوت شب پیچید...به در خیره ماند؛ هر ضربه ی ان، در قلب او زلزله میکرد...
-(با دستانش گوشش را گرفت و بالا را نگاه کرد؛ اشک در چشمانش جمع شده بود)
توروخدا-...بسه-...بسه
صدای تق تق در، دوباره سکوت زیرزمین تاریکی که در ان زندگی میکرد را شکست؛ این بار خشمگین تر از پیش...
-خواهش میکنم ...بسه!
(خاطرات گذشته افکارش را ازار میداد؛ راه دیگری نداشت)
بسه!!!!-(بالاخره چشمانش را با گریه گشود و نفس نفس زنان برخاست و روی تشک نشست...به در خیره شد که در سکوت کامل بود)
دوباره-
(سرش را پایین انداخت و چشمانش را مالید؛ نگاهی به ساعت کرد)
به خودت بیا لعنتی-...به خودت بیا!
*دو ساعت بعد*
تق تق!
× بیا داخل
-(ات در را باز کرد و داخل شد) سلام دکتر
×(از سر جایش برخواست و لبخند زد) خوش اومدی؛ (به ات کمی خیره شد)
بزار حدس بزنم...دوباره همون خوابُ دیدی...
-از قیافم معلومه نه؟...بلند شدم دیدم خیس عرق شدم...
× بشین. چرا دوباره وقت قبلیگرفتی؟...تو دو ماهِ بیمارِ منی، نیاز نیست هر سری وقت قبلی بگیری؛ هر وقت چیزی شد سریع بیا...میدونی که-
-(نشست روی صندلی رو به روی او)
میدونم- لطف داری.
(به دستانش خیره شد)
من فقط میخوام هر چی زود تر از شر این بلا ها خلاص شم...
(سرش را بالا گرفت و به او خیره شد)
تو نمیدونی بیرون اومدن از خونه برای من چه ریسک بزرگیه-
× انقد بهش فک میکنی که همش میاد به خوابت...
(کمی مکث کرد)
چیز جدیدی ندیدی تو خواب؟
-(به او خیره ماند)
هیچی...فقط اینبار صدای تق تق در بیشتر از سِریای قبل بود...
× شاید میخواد اتفاقی برات بی افته که داره بهت تو خواب الهام میشه...ازش نه بترس نه فرار کن؛ فقط سعی کن بفهمی بعدش چی میشه... این سومین باره اینو دارم بهت میگم...
-موضوع همینه! من نمیخوام بفهمم بعدش چی میشه...
(دستانش شروع به لرزیدن کردند)
من کاری با اون زن نکردم-...
(اولین اشک راهش را به روی گونه ی او پیدا کرد)
چرا باید اتفاقی برای "من" بی افته!؟
(و دوباره همان بلا...قطره ای خون از بینی اش جاری شد)
×(سریع از جایش بلند شد)
ات کافیه-
(دستانش را گرفت)
نباید قاطی کنی...اگه اینطوری پیش بری، نمیتونم بهت قول بدم دیوونه نشی...
نفس عمیق بکش-
-(هوفی کشید تا بغض گلویش را ول کند...یکی دو ماهی میشود که این اتفاق برایش می افتد)
×(دستان ات را محکم تر فشرد)
این تنها راه کنترل خشمته اگه زودتر به خودت نیای- به بقیه که هیچ به خودتم اسیب میزنی.
-(به دکتر با همان قیافه ی رنگ پریده خیره شده بود...دستانش کم کم از لرزش افتادند اما اشک از چشمانش جدا نمیشد)
×(هوفی کشید و کمی خم شد)
منم عین تو یه زنم ات؛ میدونم واسه یه دختره نوزده ساله قرار گرفتن تو همچین موقعیتی اونم تنها، چقد سخته...
هم من هم تو خوب میدونیم که به اون زن اسیب نزدی پس اسیب زدن به خودت چه فایده ای داره؟...
-(دستی به صورتش کشید و اشکانش را پاک کرد)
× خوب گوش کن ببین چی میگم بهت...تو یه دختر ۱۹ ساله ی تنها تو یه کشور غریبی...البته این که من رو به چشم یه روانپزشک نبینی و به چشم دوستت ببینی بحثش جداس...همه ی اتفاقاتی که تو گذشته افتاده رو فراموش کن و سعی کن با رو به رو شدن با افرادی که ترس دیدنشونو داری کنار بیای؛ در این صورت کمتر عصبی میشیُ به این روز میفتی...تو یه زن بالغی تا الانم خوب دووم اوردی.
-(خون بینیش را با دستمال کاغذی پاک کرد)بهم بگو چیکار کنم...
× (به چشمان ات خیره شد)
بهت قرص خواب خیلی دوز بالا میدم، بخورُ سعی کن بخوابی تا دوباره اون خوابو ببینی، این بار که بیاد به خوابت، دقت کن ببین چی میشه...شاید همه ی اینا بخاطر اینه که از رو به رو شدن باهاش میترسی...و ضمنا-
(به دستان ات نگاه کرد)
هروقت دوباره دچار فشار عصبی شدی ، بجای مشت زدن به دَرُ دیوار قرص ارامش بخشتو بخور...ببین با دستات چیکار کردی...
-تلاش خودمو میکنم...
×مگر مواقع ضروری ام از خونت بیرون نیا...اگه اونی که گفتی هنوز دنبالت باشه چی؟
-هنوزم هست...جونگ کوک در به در دنبالمه...به هر حال اونی که فک میکنه من کشتمش مادرش بود...البته خوب...
(سرش را پایین انداخت)
این که فرار کردمم بی تاثیر نبود...
×شمارمو که داری...بهم زنگ بزن وقتی بیدار شدی بگو چی شده؛ به جای اومدن به اینجا...
-تلاشمو میکنم. مرسی بابت دلگرمیت... اگه تو نبودی احتمالا یا الان پشت میله های زندون بودم یا ام...مرده...
×*لبخند* میدونی که اینطور نیس...من دوستتم نه دکترت... هواتو دارم ات.
لذت ببرین♡♤
- ۱۷.۳k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط