{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۳۹



(همه در حال قدم زدن تا در خروجی فروشگاه بودند... ات و جونگ کوک کمی عقب تر از بقیه راه میرفتند؛ سارا و مونا جلو تر میرفتند و سرشان گرم دیدنُ خریدن وسایل مختلف بود)


-(همانطور که راه میرفت سرش را به سمت جونگ کوک که کنارش ایستاده بود برگرداند و از پایین، به او نگاه کرد)


+(همانطور که جعبه های خرید ات را در بغلش حمل میکرد و راه میرفت، از بالا به ات نگاه کرد)


- برای چی اومدی


+(کمی به ات خیره ماند و بعد به رو به رو دوباره نگاه کرد)


-(وقتی دید که جوابش را نمیدهد، گیر نداد و چیز دیگری به زبانش نیاورد؛ فقط سرش را به سمت مخالف برگرداند و به اجناس مغازه ها خیره شد...هرچند جواب سوالش را خودش میدانست)


+ اما خیلی خوشگل شدی


-(سرش‌را برنگرداند فقط بعد از کمی مکث دستی به موهایش کشید؛ دستش را دوباره انداخت)
بابت این خریدا معذرت... اونا مجبورم کردن-


+چیزی که بینهایته موجودیه کارتُ علاقم نسبت به توعه.


-(سرش را برنگرداند؛ عذاب وجدان، یک لحظه ام قلبش را رها نمیکرد؛ هماننده خنجری بر عمق قلبش فرو رفته بود. سرش را به رو به رو برگرداند و همانطور که راه میرفت، به مونا و سارا خیره شد)
چرا همشون فک میکنن تو واقعا میخوای با من ازدواج کنی؟


+چون واقعا میخوام این کارو کنم.


-(به جونگ کوک خیره شد)
تو نمیتونی بجای منم تصمیم بگیری-


+(دیگر جوابی نداد؛ نگاهش را همچنان به رو به رو دوخته بود)


-(سرش را برگرداند و دستی لای موهایش کشید)
بحث باهات کاملا بی فایدس-


+پس بحث نکن.


-(دیگر حتی یک بارم به او نگاه نکرد.
**اگه اینطوری کنی پس مجبورم خودم دس به کار بشم* *
با خودش فکر کرد)



*۱ ساعت بعد*
[عمارت]


" اره خیلی خرید کردیم- من که انقد دستام پره جعبه معبه شده بود، بزور راه میرفتم.*خنده*


' اره پیامکش اومده به گوشیم- ۳۹ میلیون-....(به مونا خیره شد)
مگه چی خریدی-


" همینی که هس...


/(به سارا نگاه کرد)
تو چی بانو... تو چی‌خریدی؟


// من لباس خریدم فقط- نمیدونین که چقد شلوغ بود اونجا!


+(به ات نگاه کرد، طوری که به حرف های بقیه گوش میداد اما خودش شوق صحبت کردن را مثل گذشته نداشت)


-(فقط سرش را تکان میداد و با لبخند مصنوعی به بقیه نگاه میکرد. ذهنش مشغول بحث ازدواج بود؛ چیزی نگذشت که نگاهش به یونا افتاد؛)


×(به سمت جونگ کوک قدم برداشت و سینی قهوه را پایین گرفت؛ دستانش جوری گوشه های سینی را گرفته بود که از شدت فشار عصبی استخوان های دستش نزدیک بود بیرون بزند)


-(همانطور که به یونا در ان لباس خدمتکاری خیره شده بود، لبخندی روی صورتش شکل گرفت)


+(سرش را بالا کرد و فنجانی برداشت، همانجا بود که چشمش به صورت خدمتکار جلویش افتاد که متوجه شد یونا است)
این مگه-


-(سریع حرف جونگ کوک را قطع کرد)
اره. خودش ازم خواست؛ ازم خواست اجازه بدم اینجا کار کنه، گفتم نیازی نیست ولی...(به یونا با لبخندی مثل لبخند خودش، نگاه کرد)
قبول نکرد.


+که اینطور..(کمی بعد سرش را برگرداند)


×(جلوی ات ایستاد و سینی را پایین اورد...با چشمان قرمز و پر از حرصش به او خیره شده بود)


-(قهوه ای برداشت و لبخندی زد)


×(دلش میخواست ات را همانجا خفه کند، اما جرعتش را هم نداشت؛ رویش را با حرص برگرداند و به بقیه قهوه دادُ برگشت به اشپزخانه)


لذت ببرین♡♤

خوب دوستان عزیز...اینم از پایان فصل اولمون...امیدوارم از این فصل خوشتون اومده باشه و واقعا لذت برده باشین؛ این فصل رمان برای ۴ سال پیش هست که من ۱۴ سالم بودم و توی رمان نویسی تجربه ی زیادی نداشتم.اما فصل دوم رو تازه نوشتم و ازش راضی هستم ؛ امیدوارم شما ام راضی باشین در اینده. از همتون بابت حمایتاتون تشکر میکنم♡♡♡
دیدگاه ها (۱۹)

خوب خوب...طبق قولی که دادم و اون یکی پیج به ۳۰ فالور رسید، ب...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

دوستان عزیزحتما حتما حتما اون ایدی توی بیو رو فالو داشته باش...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط