{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۵۲

آسمان آبی و جاده کوهستانی تقریباً خالی بود. پورشه 911 GT3 RS سفید با نوارهای قرمز و مشکی، با صدای عمیق موتور در پیچ‌های جاده حرکت می‌کرد. هانا هر چند ثانیه یک‌بار به آمپرها نگاه می‌کرد و کوچک‌ترین تغییر را زیر نظر داشت.

جونگ‌کوک روی صندلی کناری نشسته بود. این بار نه مدیرعامل بود و نه قهرمان سابق مسابقات؛ فقط با دقت رانندگی هانا را تماشا می‌کرد. هر بار که او دنده عوض می‌کرد، لبخند کوتاهی روی لبش می‌نشست.

هانا گفت:
«به صدای موتور گوش کن.»

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.

«نرمه...»

«حتی موقع شتاب گرفتن هم لرزش نداره.»

هانا با رضایت سر تکان داد.

«چون دیشب بالانس میل‌لنگ رو دوباره تنظیم کردم.»

«اگه این کارو نمی‌کردم، توی دورهای بالا افت قدرت می‌داد.»

جونگ‌کوک با تحسین نگاهش کرد.

«تو واقعاً با ماشین‌ها زندگی می‌کنی.»

هانا خندید.

«از بچگی بین آچار و موتور بزرگ شدم.»

«اگه یه روز نتونم بوی روغن موتور رو حس کنم، احتمالاً مریضم.»

هر دو خندیدند و فضای جدی چند روز گذشته برای لحظه‌ای از بین رفت.

چند کیلومتر جلوتر، هانا سرعت را بیشتر کرد. پورشه بدون کوچک‌ترین لغزشی از پیچ تند عبور کرد. جونگ‌کوک به شیشه کنار خودش تکیه داد و گفت:

«این تنظیمات برای رالی عالیه.»

هانا با غرور گفت:

«هنوز یه چیز مونده.»

ماشین را کنار جاده نگه داشت. دوباره کاپوت را بالا زد و چند دقیقه روی تنظیم ورودی هوای موتور کار کرد. بعد درِ کاپوت را بست و گفت:

«حالا دیگه کامله.»

جونگ‌کوک با لبخند پرسید:

«وسواس داری؟»

هانا شانه بالا انداخت.

«بهش می‌گن دقت.»

همان لحظه صدای موتور خودروی دیگری از دور شنیده شد.

یک سدان مشکی‌رنگ آرام از کنارشان عبور کرد.

راننده فقط چند ثانیه به هانا نگاه کرد...

بعد بدون اینکه سرعتش را کم کند، از آن‌ها فاصله گرفت.

جونگ‌کوک اخم کرد.

«این همون ماشینی نیست که پشت تعمیرگاه بود؟»

هانا آینه بغل را نگاه کرد.

«خودشه...»

چند ثانیه بعد، ماشین مشکی ناگهان دور زد و با سرعت به سمت جاده فرعی رفت.

هانا بدون معطلی پشت فرمان نشست.

«فرار کرد.»

جونگ‌کوک کمربندش را بست.

«آروم دنبالش برو.»

پورشه با شتاب از کنار جاده حرکت کرد. فاصله بین دو ماشین کمتر و کمتر می‌شد.

راننده ناشناس وارد جاده‌ای باریک و جنگلی شد.

هانا با تمرکز کامل فرمان را چرخاند.

چرخ‌های پورشه روی آسفالت صدای تیزی ایجاد کردند، اما ماشین کاملاً تحت کنترلش بود.

جونگ‌کوک مسیر را روی تبلت بررسی کرد.

«تا یک کیلومتر جلوتر، راه بسته‌ست.»

هانا لبخند کوتاهی زد.

«پس یا باید بایسته...»

«یا خودش رو لو بده.»

اما درست قبل از رسیدن به بن‌بست...

یک کامیون بزرگ از جاده فرعی خارج شد و بین آن‌ها و خودروی مشکی قرار گرفت.

وقتی کامیون کنار رفت...

دیگر هیچ اثری از ماشین ناشناس نبود.

هانا با ناراحتی زیر لب گفت:

«بازم فرار کرد...»

جونگ‌کوک به جاده خالی خیره شد.

«نه...»

«این بار خودش خواست ما دنبالش کنیم.»

سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد.

هر دو می‌دانستند...

رالی بزرگ آسیا دیگر فقط یک مسابقه نبود.

کسی از قبل، مهره‌های بازی را چیده بود.

«و این بار، کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست بهای سنگینی داشته باشد...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.
دیدگاه ها (۵)

عشق در دنده آخرپارت : ۵۳ هوای صبح روز مسابقه، حال‌وهوای دیگر...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۴ با خاموش شدن چراغ قرمز، صدای غرش مو...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۱ هوای صبح، محوطه پشتی تعمیرگاه اختصا...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۰نور طلایی صبح از میان پرده‌های سفید ...

عشق در دنده آخرپارت : ۲۳ فاصله فراری با خودروی مشکی کمتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط