عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۳
هوای صبح روز مسابقه، حالوهوای دیگری داشت. محوطه اصلی Asia Grand Rally پر از تیمهای مسابقه، خبرنگاران و خودروهایی بود که هرکدام برای قهرمانی آمده بودند. صدای روشن شدن موتور ماشینها با هیجان تماشاگران درهم آمیخته بود.
پورشه 911 GT3 RS هانا داخل پیت قرار داشت. کاپوتش باز بود و هانا برای آخرین بار تمام قسمتهای موتور را بررسی میکرد. او حتی کوچکترین پیچها را هم دوباره چک کرد؛ عادتی که هیچوقت قبل از مسابقه فراموش نمیکرد.
جونگکوک با کتوشلوار خاکستری و عینک آفتابی کنار ماشین ایستاده بود. چند خبرنگار برای گرفتن عکس به سمتش آمدند، اما او فقط نگاهش را روی هانا نگه داشته بود. وقتی هانا مشغول کار بود، انگار تمام دنیا برایش محو میشد.
یکی از خبرنگارها پرسید:
«آقای جئون، شایعه شده شما و همسرتون امروز برای اولین بار کنار هم وارد مسابقات میشین. نظرتون چیه؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«امروز برای مصاحبه نیومدیم...»
«اومدیم مسابقه بدیم.»
همان جواب کوتاه، تیتر بیشتر خبرنگارها شد.
هانا کاپوت را بست و دستکشهای رانندگیاش را پوشید.
«همه چیز آمادهست.»
جونگکوک جلو آمد.
«استرس داری؟»
هانا با خنده گفت:
«اگه بگم نه، دروغ گفتم.»
«ولی همین استرس باعث میشه اشتباه نکنم.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«همین اعتمادبهنفست رو حفظ کن.»
در همان لحظه، تهیونگ با عجله به سمتشان دوید.
«بچهها!»
«یه خبر بد دارم.»
هر دو همزمان به او نگاه کردند.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«همون ماشین مشکی...»
«بین تیمهای مسابقه ثبتنام کرده.»
هانا اخم کرد.
«یعنی اون شخص هم توی رالی شرکت میکنه؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«ولی اسم راننده جعلیه.»
جونگکوک نگاهش را به لیست شرکتکنندهها دوخت.
«پس میخواد وسط مسابقه به ما نزدیک بشه.»
هانا درِ پورشه را باز کرد و پشت فرمان نشست.
«اشتباه کرده...»
«این بار خودم پیداش میکنم.»
چند دقیقه بعد، همه رانندهها پشت خط شروع قرار گرفتند.
چراغهای شمارش معکوس یکییکی روشن شدند.
صدای موتور پورشه، فراری جونگکوک و دهها ماشین دیگر در کوهستان پیچید.
هانا دستش را روی فرمان محکمتر گرفت.
از آینه، برای یک لحظه خودروی مشکی ناشناس را دید.
راننده فقط کلاه ایمنی مشکی به سر داشت.
هیچ نشانی از چهرهاش دیده نمیشد.
چراغ آخر روشن شد.
صدای گزارشگر در سراسر پیست پیچید:
«به بزرگترین رالی سال خوش اومدین!»
چراغ سبز روشن شد...
و دهها خودرو با نهایت سرعت به سمت اولین پیچ حرکت کردند.
اما چند ثانیه بعد...
راننده ناشناس، برخلاف مسیر مسابقه، ناگهان ماشینش را به سمت پورشه هانا چرخاند.
«اولین حمله، درست در آغاز مسابقه اتفاق افتاد...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۵۳
هوای صبح روز مسابقه، حالوهوای دیگری داشت. محوطه اصلی Asia Grand Rally پر از تیمهای مسابقه، خبرنگاران و خودروهایی بود که هرکدام برای قهرمانی آمده بودند. صدای روشن شدن موتور ماشینها با هیجان تماشاگران درهم آمیخته بود.
پورشه 911 GT3 RS هانا داخل پیت قرار داشت. کاپوتش باز بود و هانا برای آخرین بار تمام قسمتهای موتور را بررسی میکرد. او حتی کوچکترین پیچها را هم دوباره چک کرد؛ عادتی که هیچوقت قبل از مسابقه فراموش نمیکرد.
جونگکوک با کتوشلوار خاکستری و عینک آفتابی کنار ماشین ایستاده بود. چند خبرنگار برای گرفتن عکس به سمتش آمدند، اما او فقط نگاهش را روی هانا نگه داشته بود. وقتی هانا مشغول کار بود، انگار تمام دنیا برایش محو میشد.
یکی از خبرنگارها پرسید:
«آقای جئون، شایعه شده شما و همسرتون امروز برای اولین بار کنار هم وارد مسابقات میشین. نظرتون چیه؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«امروز برای مصاحبه نیومدیم...»
«اومدیم مسابقه بدیم.»
همان جواب کوتاه، تیتر بیشتر خبرنگارها شد.
هانا کاپوت را بست و دستکشهای رانندگیاش را پوشید.
«همه چیز آمادهست.»
جونگکوک جلو آمد.
«استرس داری؟»
هانا با خنده گفت:
«اگه بگم نه، دروغ گفتم.»
«ولی همین استرس باعث میشه اشتباه نکنم.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«همین اعتمادبهنفست رو حفظ کن.»
در همان لحظه، تهیونگ با عجله به سمتشان دوید.
«بچهها!»
«یه خبر بد دارم.»
هر دو همزمان به او نگاه کردند.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«همون ماشین مشکی...»
«بین تیمهای مسابقه ثبتنام کرده.»
هانا اخم کرد.
«یعنی اون شخص هم توی رالی شرکت میکنه؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«ولی اسم راننده جعلیه.»
جونگکوک نگاهش را به لیست شرکتکنندهها دوخت.
«پس میخواد وسط مسابقه به ما نزدیک بشه.»
هانا درِ پورشه را باز کرد و پشت فرمان نشست.
«اشتباه کرده...»
«این بار خودم پیداش میکنم.»
چند دقیقه بعد، همه رانندهها پشت خط شروع قرار گرفتند.
چراغهای شمارش معکوس یکییکی روشن شدند.
صدای موتور پورشه، فراری جونگکوک و دهها ماشین دیگر در کوهستان پیچید.
هانا دستش را روی فرمان محکمتر گرفت.
از آینه، برای یک لحظه خودروی مشکی ناشناس را دید.
راننده فقط کلاه ایمنی مشکی به سر داشت.
هیچ نشانی از چهرهاش دیده نمیشد.
چراغ آخر روشن شد.
صدای گزارشگر در سراسر پیست پیچید:
«به بزرگترین رالی سال خوش اومدین!»
چراغ سبز روشن شد...
و دهها خودرو با نهایت سرعت به سمت اولین پیچ حرکت کردند.
اما چند ثانیه بعد...
راننده ناشناس، برخلاف مسیر مسابقه، ناگهان ماشینش را به سمت پورشه هانا چرخاند.
«اولین حمله، درست در آغاز مسابقه اتفاق افتاد...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۸۷۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط