عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۱
هوای صبح، محوطه پشتی تعمیرگاه اختصاصی JK Motors را خنک کرده بود. نور خورشید از سقف شیشهای روی بدنه سفید Porsche 911 GT3 RS میتابید. نوارهای قرمز و مشکی روی بدنه، ظاهرش را تهاجمیتر کرده بود.
هانا با شلوار کار مشکی، تاپ سفید و اورال خاکستری مکانیکی، موهایش را دماسبی بسته بود. دستکشهای مشکی را پوشید و کاپوت پورشه را بالا زد. برای او این ماشین فقط یک وسیله نبود؛ حاصل سالها تجربه و شبهای بیخوابیاش بود.
جونگکوک با پیراهن سفید، شلوار پارچهای مشکی و آستینهای تاخورده وارد تعمیرگاه شد. چند ثانیه همانجا ایستاد و فقط کار کردن هانا را تماشا کرد. هر حرکتش دقیق و مطمئن بود؛ انگار تمام قطعات ماشین را از حفظ میشناخت.
هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«ده دقیقهست اونجا وایسادی.»
جونگکوک لبخند زد.
«از کجا فهمیدی؟»
هانا پیچ آخر را سفت کرد.
«صدای قدمهات رو شناختم.»
جونگکوک آرام کنار ماشین ایستاد.
«میخوای کمک کنم؟»
هانا آچار بکس را به سمتش گرفت.
«اون جعبه ابزار رو بده.»
جونگکوک با خنده گفت:
«فکر کردم کار مهمتری بهم میدی.»
هانا شانه بالا انداخت.
«فعلاً همینم موفقیت حساب میشه.»
هر دو کنار هم مشغول کار شدند. هانا ارتفاع سیستم تعلیق را تنظیم میکرد و همزمان درباره تغییرات موتور توضیح میداد.
«نسبت دندهها رو کوتاهتر کردم.»
«توی پیچهای رالی، شتاب اولیه برام مهمتر از حداکثر سرعته.»
جونگکوک با دقت گوش میداد.
«پس برای جادههای خاکی آمادهاش کردی.»
هانا با رضایت سر تکان داد.
«دقیقاً.»
بعد ECU را به لپتاپ وصل کرد و نمودارها را بررسی کرد.
«هنوز مخلوط سوخت یک درصد غنیه...»
«باید اصلاحش کنم.»
جونگکوک با تحسین گفت:
«همین چیزاست که تو رو از بقیه رانندهها جدا میکنه.»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«من اول مکانیکم... بعد راننده.»
چند دقیقه بعد، موتور روشن شد.
صدای غرش شش سیلندر پورشه تمام تعمیرگاه را پر کرد.
هانا با دقت به صدای موتور گوش داد.
چشمهایش را برای چند ثانیه بست.
بعد لبخند زد.
«حالا عالیه...»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«از روی صدا فهمیدی؟»
هانا خندید.
«ماشین مثل آدمه...»
«وقتی حالش خوب نباشه، خودش خبر میده.»
جونگکوک بیاختیار خندید.
«قبول دارم...»
«دیگه هیچوقت با یه مکانیک بحث نمیکنم.»
هانا دستهای روغنیاش را با دستمال تمیز کرد.
بعد به بدنه پورشه تکیه داد.
«آمادهای؟»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«برای چی؟»
هانا کلید پورشه را جلوی او تکان داد.
«یه تست کوتاه...»
«میخوام ببینم تنظیمات جدید جواب داده یا نه.»
جونگکوک لبخند زد.
«پس امروز راننده تویی...»
«و من فقط مسافر.»
هانا با شیطنت گفت:
«مثل همیشه، به رانندگیم اعتماد کن.»
هر دو سوار پورشه شدند.
صدای موتور دوباره در محوطه پیچید.
ماشین آرام از تعمیرگاه خارج شد.
اما چند متر آنطرفتر...
یک خودروی مشکی بدون پلاک، بیصدا پشت سرشان به حرکت درآمد.
«انگار کسی از همان لحظه، منتظر آغاز رالی بزرگ آسیا بود...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۵۱
هوای صبح، محوطه پشتی تعمیرگاه اختصاصی JK Motors را خنک کرده بود. نور خورشید از سقف شیشهای روی بدنه سفید Porsche 911 GT3 RS میتابید. نوارهای قرمز و مشکی روی بدنه، ظاهرش را تهاجمیتر کرده بود.
هانا با شلوار کار مشکی، تاپ سفید و اورال خاکستری مکانیکی، موهایش را دماسبی بسته بود. دستکشهای مشکی را پوشید و کاپوت پورشه را بالا زد. برای او این ماشین فقط یک وسیله نبود؛ حاصل سالها تجربه و شبهای بیخوابیاش بود.
جونگکوک با پیراهن سفید، شلوار پارچهای مشکی و آستینهای تاخورده وارد تعمیرگاه شد. چند ثانیه همانجا ایستاد و فقط کار کردن هانا را تماشا کرد. هر حرکتش دقیق و مطمئن بود؛ انگار تمام قطعات ماشین را از حفظ میشناخت.
هانا بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
«ده دقیقهست اونجا وایسادی.»
جونگکوک لبخند زد.
«از کجا فهمیدی؟»
هانا پیچ آخر را سفت کرد.
«صدای قدمهات رو شناختم.»
جونگکوک آرام کنار ماشین ایستاد.
«میخوای کمک کنم؟»
هانا آچار بکس را به سمتش گرفت.
«اون جعبه ابزار رو بده.»
جونگکوک با خنده گفت:
«فکر کردم کار مهمتری بهم میدی.»
هانا شانه بالا انداخت.
«فعلاً همینم موفقیت حساب میشه.»
هر دو کنار هم مشغول کار شدند. هانا ارتفاع سیستم تعلیق را تنظیم میکرد و همزمان درباره تغییرات موتور توضیح میداد.
«نسبت دندهها رو کوتاهتر کردم.»
«توی پیچهای رالی، شتاب اولیه برام مهمتر از حداکثر سرعته.»
جونگکوک با دقت گوش میداد.
«پس برای جادههای خاکی آمادهاش کردی.»
هانا با رضایت سر تکان داد.
«دقیقاً.»
بعد ECU را به لپتاپ وصل کرد و نمودارها را بررسی کرد.
«هنوز مخلوط سوخت یک درصد غنیه...»
«باید اصلاحش کنم.»
جونگکوک با تحسین گفت:
«همین چیزاست که تو رو از بقیه رانندهها جدا میکنه.»
هانا لبخند کوتاهی زد.
«من اول مکانیکم... بعد راننده.»
چند دقیقه بعد، موتور روشن شد.
صدای غرش شش سیلندر پورشه تمام تعمیرگاه را پر کرد.
هانا با دقت به صدای موتور گوش داد.
چشمهایش را برای چند ثانیه بست.
بعد لبخند زد.
«حالا عالیه...»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«از روی صدا فهمیدی؟»
هانا خندید.
«ماشین مثل آدمه...»
«وقتی حالش خوب نباشه، خودش خبر میده.»
جونگکوک بیاختیار خندید.
«قبول دارم...»
«دیگه هیچوقت با یه مکانیک بحث نمیکنم.»
هانا دستهای روغنیاش را با دستمال تمیز کرد.
بعد به بدنه پورشه تکیه داد.
«آمادهای؟»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«برای چی؟»
هانا کلید پورشه را جلوی او تکان داد.
«یه تست کوتاه...»
«میخوام ببینم تنظیمات جدید جواب داده یا نه.»
جونگکوک لبخند زد.
«پس امروز راننده تویی...»
«و من فقط مسافر.»
هانا با شیطنت گفت:
«مثل همیشه، به رانندگیم اعتماد کن.»
هر دو سوار پورشه شدند.
صدای موتور دوباره در محوطه پیچید.
ماشین آرام از تعمیرگاه خارج شد.
اما چند متر آنطرفتر...
یک خودروی مشکی بدون پلاک، بیصدا پشت سرشان به حرکت درآمد.
«انگار کسی از همان لحظه، منتظر آغاز رالی بزرگ آسیا بود...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۲.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط