p
p45
مهناز: هوی زنیکه فالگوش دم در وایساده بودی ها
اجوما: نه خانم
مهناز:اره جون خودت
مهناز اومد و از موهای اجوما گرفت و از پله ها بردش پایین
اجوما:ولم کن دختره وحشی
مهناز:وحشی هفت جدو ابادته فال گوش من وایمیسی
مهناز اجوما رو کشید به سمت وسط خونه برد
مهناز:اجوما رو هل داد
اجوما:اییی دختره وحشی
مهناز یک گلدون ورداشت که بزنه تو کله ی اجوما که کوک اومد پایین
کوک:داری چه گوهی میخوری مهناز ها(عربده)
مهناز شروع کرد به گریه الکی
مهناز:این پیرزنه خرفت فال گوش در اتاق من وایساده بود و آبروم رو جلوی دوستم برد و بهم گفت هققققق وحشی
کوک:اجوما راست میگه
اجوما:اییی پسرم دروغ میگه اههه اون داشت با نامزدش حرف میزد و میگفت که اون عکسا رو به شما داده که ات ول کنید
کوک:مهناز(از عربده بلندتر)
مهناز که از ترس دست و پاش میلرزید گفت
مهناز:ننننه دروغ میگه
کوک:گوشیت رو بده
مهناز:بر بر رای چی
کوک:بده(داد)
مهناز:بیا
کوک گوشی مهناز رو گرفت
کوک:رمزش چیه
مهناز:بده بازش کنم
کوک:رمزش
مهناز: هیونجین ..........
کوک:پس اسمش هیونجین هوم
کوک سریع گوشیه مهناز رو باز کرد و رفت تو تماس ها
اولین مخاطب) lovely♡)
کوک شماره رو گرفت
بوق
بوق
هیونجین:سلام عشقم چطوری
کوک:مهناز باهاش حرف بزن(دم گوشش)
معناز:خوبم عزیزم
هیونجین:ات چقدر خره حرفامو زود باور کرد
مهناز:چه خوب
هیونجین:توهم کوک رو خام کن
مهناز:باشه عشقم
هیونجین:بای
مهناز:بای
کوک از موهای مهناز گرفت
کوک:جینا این رو ببر تو زیرزمین تا به پدربزرگش بگم
مهناز:نه تروخدا جونگکوک به کسی چیزی نگو
کوک:(نیشخند)
کوک رفت کمک اجوما و بلندش کرد
مهناز: هوی زنیکه فالگوش دم در وایساده بودی ها
اجوما: نه خانم
مهناز:اره جون خودت
مهناز اومد و از موهای اجوما گرفت و از پله ها بردش پایین
اجوما:ولم کن دختره وحشی
مهناز:وحشی هفت جدو ابادته فال گوش من وایمیسی
مهناز اجوما رو کشید به سمت وسط خونه برد
مهناز:اجوما رو هل داد
اجوما:اییی دختره وحشی
مهناز یک گلدون ورداشت که بزنه تو کله ی اجوما که کوک اومد پایین
کوک:داری چه گوهی میخوری مهناز ها(عربده)
مهناز شروع کرد به گریه الکی
مهناز:این پیرزنه خرفت فال گوش در اتاق من وایساده بود و آبروم رو جلوی دوستم برد و بهم گفت هققققق وحشی
کوک:اجوما راست میگه
اجوما:اییی پسرم دروغ میگه اههه اون داشت با نامزدش حرف میزد و میگفت که اون عکسا رو به شما داده که ات ول کنید
کوک:مهناز(از عربده بلندتر)
مهناز که از ترس دست و پاش میلرزید گفت
مهناز:ننننه دروغ میگه
کوک:گوشیت رو بده
مهناز:بر بر رای چی
کوک:بده(داد)
مهناز:بیا
کوک گوشی مهناز رو گرفت
کوک:رمزش چیه
مهناز:بده بازش کنم
کوک:رمزش
مهناز: هیونجین ..........
کوک:پس اسمش هیونجین هوم
کوک سریع گوشیه مهناز رو باز کرد و رفت تو تماس ها
اولین مخاطب) lovely♡)
کوک شماره رو گرفت
بوق
بوق
هیونجین:سلام عشقم چطوری
کوک:مهناز باهاش حرف بزن(دم گوشش)
معناز:خوبم عزیزم
هیونجین:ات چقدر خره حرفامو زود باور کرد
مهناز:چه خوب
هیونجین:توهم کوک رو خام کن
مهناز:باشه عشقم
هیونجین:بای
مهناز:بای
کوک از موهای مهناز گرفت
کوک:جینا این رو ببر تو زیرزمین تا به پدربزرگش بگم
مهناز:نه تروخدا جونگکوک به کسی چیزی نگو
کوک:(نیشخند)
کوک رفت کمک اجوما و بلندش کرد
- ۱۰.۶k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط