نـفـرتــ
نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ شده بود، بعد از کارش با لبخند به کاری که کرده بود نگاه کرد، به روبه سمتم گرفت و با عصبانیت گفت.
کوک: دیگه به من نگو داداشی من بردار تو نیستم توهم خواهر من نیستی!
گریم دراومد، با صدای بلند زدم زیر گریه.
+تو خیلی بدی
با خونسردی برگه نقاشی رو کف اتاق انداخت.
کوک: از اتاقم برو بیرون.
با گریه از اتاق رفتم بیرون، همینجوری که داشتم میرفتم سمت اتاقم خودم محکم برخورد کردم به یکی سرمو بلند کردم
، با دیدن مامان اپل نگاهش کردم ،
اما بعد خودمو پرت کردم تو بغلش.
م.ک: گریه نکن دخترم.
منو از خودش جدا کرد، دستمو گرفت و کشون کشون منو به سمت اتاق جونگکوک برد، در اتاق رو باز کرد.
کوک: مامان چرا بدون اینکه در بزنی وارد اتاق میشه.
مامان سعی داشت تا خودشو کنترل کنه
م.ک: جونگکوک این رفتار زشت چیه، اون خواهرته همش شش سالشه بعد بجای اینکه باهاش با نرمی رفتار کنی اینجوری رفتار میکنی!
خیلی خونسرد گفت.
کوک: من که کاری نکردم.
اشکامو با پشت دستم پاک کردم
+دروغ میگه مامان نقاشی که براش کشیده بودمو خط خطی کرد.
دستمو از دست مامانم آزاد کردم و رفتم سمت برگه که کف اتاق افتاده بود
، از روی زمین برداشتمش و به سمت مامانم گرفتم
+مامان ببین چیکارش کرد.
برگه رو از دستم گرفت.
م.ک: جونگکوک بخاطر این کارت تنبه میشی، تنبهیتم اینه تا شب از اتاقت نمیای بیرون.
جونگکوک با چشماش برام خط نشون کشید، اما خونسرد گفت.
کوک: اگه حرفاتون تموم شد میتونین از اتاقم برین بیرون.
از اتاقش خارج شدیم، مامان خم شد سمتم.
م.ک: نگران نباش آخرش رفتاراش خوب میشه.
بعد منو به سمت اتاقم هدایت کرد.
م.ک: قرار بود استراحت کنی دخترم.
هلم داد اتاق و با مهربانی در اتاقو بست، به برگه
توی دستام نگاه کردم، دلم میخواست به
جونگکوک صمیمی بشم، رفتم روی تخت
نشستم..... شب شده بود و من هنوز تو اتاقم
بودم، از اتاق رفتم بیرون، دوست داشتم برم پیش
جونگکوک، قبل از اینکه در اتاقشو بزنم در
خودبهخود باز شد، دستپاچه شدم و گفتم.
+سل...سلام
بدون توجه من از کنارم رد شد
+ صبر کن
سرجاش ایستاد و نیم نگاهشو به من
+ میشه بریم توی حیاط بازی کنیم..؟
شرط
۲۰لایک
۱۰بازنشر
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ شده بود، بعد از کارش با لبخند به کاری که کرده بود نگاه کرد، به روبه سمتم گرفت و با عصبانیت گفت.
کوک: دیگه به من نگو داداشی من بردار تو نیستم توهم خواهر من نیستی!
گریم دراومد، با صدای بلند زدم زیر گریه.
+تو خیلی بدی
با خونسردی برگه نقاشی رو کف اتاق انداخت.
کوک: از اتاقم برو بیرون.
با گریه از اتاق رفتم بیرون، همینجوری که داشتم میرفتم سمت اتاقم خودم محکم برخورد کردم به یکی سرمو بلند کردم
، با دیدن مامان اپل نگاهش کردم ،
اما بعد خودمو پرت کردم تو بغلش.
م.ک: گریه نکن دخترم.
منو از خودش جدا کرد، دستمو گرفت و کشون کشون منو به سمت اتاق جونگکوک برد، در اتاق رو باز کرد.
کوک: مامان چرا بدون اینکه در بزنی وارد اتاق میشه.
مامان سعی داشت تا خودشو کنترل کنه
م.ک: جونگکوک این رفتار زشت چیه، اون خواهرته همش شش سالشه بعد بجای اینکه باهاش با نرمی رفتار کنی اینجوری رفتار میکنی!
خیلی خونسرد گفت.
کوک: من که کاری نکردم.
اشکامو با پشت دستم پاک کردم
+دروغ میگه مامان نقاشی که براش کشیده بودمو خط خطی کرد.
دستمو از دست مامانم آزاد کردم و رفتم سمت برگه که کف اتاق افتاده بود
، از روی زمین برداشتمش و به سمت مامانم گرفتم
+مامان ببین چیکارش کرد.
برگه رو از دستم گرفت.
م.ک: جونگکوک بخاطر این کارت تنبه میشی، تنبهیتم اینه تا شب از اتاقت نمیای بیرون.
جونگکوک با چشماش برام خط نشون کشید، اما خونسرد گفت.
کوک: اگه حرفاتون تموم شد میتونین از اتاقم برین بیرون.
از اتاقش خارج شدیم، مامان خم شد سمتم.
م.ک: نگران نباش آخرش رفتاراش خوب میشه.
بعد منو به سمت اتاقم هدایت کرد.
م.ک: قرار بود استراحت کنی دخترم.
هلم داد اتاق و با مهربانی در اتاقو بست، به برگه
توی دستام نگاه کردم، دلم میخواست به
جونگکوک صمیمی بشم، رفتم روی تخت
نشستم..... شب شده بود و من هنوز تو اتاقم
بودم، از اتاق رفتم بیرون، دوست داشتم برم پیش
جونگکوک، قبل از اینکه در اتاقشو بزنم در
خودبهخود باز شد، دستپاچه شدم و گفتم.
+سل...سلام
بدون توجه من از کنارم رد شد
+ صبر کن
سرجاش ایستاد و نیم نگاهشو به من
+ میشه بریم توی حیاط بازی کنیم..؟
شرط
۲۰لایک
۱۰بازنشر
- ۲۰۶
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط