#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ¹⁵
ویو اِلا___
روزها گذشت…
کند… کشدار… خفهکننده.
دیوارهای اون عمارت—
کمکم شبیه دیوارهای یه قفس شدن.
نه…
اصلاح میکنم.
قفس از اول هم قفس بود.
فقط من دیر فهمیدم.
از اون روز—برم.
نه به بهونه بازی…
نه قمار…
نه حتی هوا.
هیچی.
همهچی محدود شد به همون چند تا اتاق…
همون راهروهای ساکت…
و نگاههایی که همیشه دنبالم بودن.
جونکوک.
همیشه یهجایی بود.
نمیدیدمش—
اما حسش میکردم.
کنترل…
کامل… بینقص…
اما یه چیزو نمیدونست.
من—
برای موندن ساخته نشدم.
نیمهشب بود.
عمارت تو سکوت فرو رفته بود.
همهچی خواب…
یا حداقل—
اینجوری به نظر میرسید.
آروم درو باز کردم.
تق.
ایستادم.
گوش دادم.
هیچی.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
الا: (آروم) عالیه…
پا برهنه روی زمین سرد حرکت کردم.
بیصدا… سریع… دقیق.
مثل یه سایه.
از راهرو رد شدم…
به پلهها رسیدم…
قلبم آروم میزد—
نه از ترس…
از هیجان.
چند قدم مونده بود…
فقط چند قدم…
که—
صدا.
تق.
یخ زدم.
اون صدا…
خیلی آشنا بود.
آروم سرمو بالا آوردم.
و—
اونجا بود.
تکیه داده به دیوار…
دستها تو جیب…
نگاه تاریک…
جونکوک.
لعنتی.....
چند ثانیه فقط نگاش کردم…
بعد—
خیلی طبیعی شونههامو بالا انداختم.
الا: خوابم نمیبرد.
سکوت.
حتی پلک هم نزد.
چند قدم از دیوار جدا شد.
آروم…
اما هر قدمش—
مثل هشدار بود.
جونکوک: نصف شب؟
شونهمو بالا انداختم.
الا: پیادهروی.
چشمهاش باریک شد.
جونکوک: به سمت خروجی؟
لعنت…
لبخند زدم.
خیلی آروم.
الا: تصادفی شد.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه نفس کوتاه کشید.
جونکوک: فکر کردی نمیفهمم؟
نگاهش مستقیم تو چشمهام قفل شد.
اون نگاه…
نه فقط سرد—
خطرناک بود.
اما من عقب نکشیدم.
یه قدم جلو رفتم.
الا: فکر کردی میتونی منو اینجا نگه داری؟
سکوت.
فاصلهمون کم شد.
خیلی کم.
جونکوک: میدونم که میتونم.
قلبم یه لحظه تند زد…
اما لبخندم نرفت.
الا: من اسباببازی نیستم.
یه لحظه نگاهش تغییر کرد.
خیلی کم…
اما قابل حس.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: نه.
مکث…
جونکوک: تو دردسر بزرگی.
اخم کردم.
الا: فرقش؟
خم شد کمی نزدیکترم.
صداش پایین.
تقریباً نجوا:
جونکوک: اسباببازی رو میشه شکست…
چشمهام تو چشمهاش قفل شد.
جونکوک: اما دردسر رو باید کنترل کرد.
چند ثانیه…
هیچکدوم حرف نزدیم.
هوا سنگین شد…
خفه…
بعد—
دستم رو از کنارش رد کردم.
الا: برو کنار.
تکون نخورد.
حتی یه ذره.
جونکوک: برمیگردی بالا.
خندیدم… کوتاه… بیصدا.
الا: و اگه نرم؟
چشمهاش تیرهتر شد.
یه قدم جلو اومد.
الان…
خیلی نزدیک بود.
جوری که میتونستم نفسشو حس کنم.
جونکوک: مجبورم نکن.
قلبم تندتر زد...
نه از ترس…
از چالش.
لبخند زدم.
الا: کن.
چند ثانیه سکوت…
و بعد—
خیلی سریع.
دستم رو گرفت.
محکم.
اما نه دردناک.
فقط—
غیرقابل فرار.
نفس کوتاهی کشیدم.
جونکوک: گفتم.
یه قدم کشیدم عقب—
اما ول نکرد.
جونکوک: هنوز اونقدر قوی نشدی که از من رد شی.
چشمهام باریک شد.
الا: صبر کن.
صدام آروم شد…
اما خطرناکتر.
الا: اون روز هم میرسه.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
آروم دستمو ول کرد.
اما کنار نرفت.
جونکوک: تا اون موقع—
مکث…
جونکوک: تو اینجایی.
نگاهش سنگین شد.
جونکوک: با من.
سکوت…
اما این بار—
یه چیز دیگه هم توش بود.
یه چیزی بین کنترل…
و مالکیت.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد—
خیلی آروم از کنارش رد شدم.
اما این بار—
نه به سمت خروجی.
به سمت پلهها.
بازگشت.
ولی—
این بازی تموم نشده بود.
فقط…
شروعش بود.
ادامه دارد.....
بچه ها بخاطر اینکه حمایت کردید و لایک و کامنت رو جوری بهم نشون دادین که از خوشحالی دیونه شدم
برا من اره ۲۰ تا لایک و ۵ تا کامنت برا من زیادی چون خیلی خوشحالم که شماها خوشتون اومده
ولی اگه لایک و کامنت ها بره بالا سریع تر میزارم
لایک و کامنت یادتون نرهههههه🔪🔪🔪🎀🎀🎀
Season : ¹
Part : ¹⁵
ویو اِلا___
روزها گذشت…
کند… کشدار… خفهکننده.
دیوارهای اون عمارت—
کمکم شبیه دیوارهای یه قفس شدن.
نه…
اصلاح میکنم.
قفس از اول هم قفس بود.
فقط من دیر فهمیدم.
از اون روز—برم.
نه به بهونه بازی…
نه قمار…
نه حتی هوا.
هیچی.
همهچی محدود شد به همون چند تا اتاق…
همون راهروهای ساکت…
و نگاههایی که همیشه دنبالم بودن.
جونکوک.
همیشه یهجایی بود.
نمیدیدمش—
اما حسش میکردم.
کنترل…
کامل… بینقص…
اما یه چیزو نمیدونست.
من—
برای موندن ساخته نشدم.
نیمهشب بود.
عمارت تو سکوت فرو رفته بود.
همهچی خواب…
یا حداقل—
اینجوری به نظر میرسید.
آروم درو باز کردم.
تق.
ایستادم.
گوش دادم.
هیچی.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
الا: (آروم) عالیه…
پا برهنه روی زمین سرد حرکت کردم.
بیصدا… سریع… دقیق.
مثل یه سایه.
از راهرو رد شدم…
به پلهها رسیدم…
قلبم آروم میزد—
نه از ترس…
از هیجان.
چند قدم مونده بود…
فقط چند قدم…
که—
صدا.
تق.
یخ زدم.
اون صدا…
خیلی آشنا بود.
آروم سرمو بالا آوردم.
و—
اونجا بود.
تکیه داده به دیوار…
دستها تو جیب…
نگاه تاریک…
جونکوک.
لعنتی.....
چند ثانیه فقط نگاش کردم…
بعد—
خیلی طبیعی شونههامو بالا انداختم.
الا: خوابم نمیبرد.
سکوت.
حتی پلک هم نزد.
چند قدم از دیوار جدا شد.
آروم…
اما هر قدمش—
مثل هشدار بود.
جونکوک: نصف شب؟
شونهمو بالا انداختم.
الا: پیادهروی.
چشمهاش باریک شد.
جونکوک: به سمت خروجی؟
لعنت…
لبخند زدم.
خیلی آروم.
الا: تصادفی شد.
چند ثانیه سکوت…
بعد—
یه نفس کوتاه کشید.
جونکوک: فکر کردی نمیفهمم؟
نگاهش مستقیم تو چشمهام قفل شد.
اون نگاه…
نه فقط سرد—
خطرناک بود.
اما من عقب نکشیدم.
یه قدم جلو رفتم.
الا: فکر کردی میتونی منو اینجا نگه داری؟
سکوت.
فاصلهمون کم شد.
خیلی کم.
جونکوک: میدونم که میتونم.
قلبم یه لحظه تند زد…
اما لبخندم نرفت.
الا: من اسباببازی نیستم.
یه لحظه نگاهش تغییر کرد.
خیلی کم…
اما قابل حس.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: نه.
مکث…
جونکوک: تو دردسر بزرگی.
اخم کردم.
الا: فرقش؟
خم شد کمی نزدیکترم.
صداش پایین.
تقریباً نجوا:
جونکوک: اسباببازی رو میشه شکست…
چشمهام تو چشمهاش قفل شد.
جونکوک: اما دردسر رو باید کنترل کرد.
چند ثانیه…
هیچکدوم حرف نزدیم.
هوا سنگین شد…
خفه…
بعد—
دستم رو از کنارش رد کردم.
الا: برو کنار.
تکون نخورد.
حتی یه ذره.
جونکوک: برمیگردی بالا.
خندیدم… کوتاه… بیصدا.
الا: و اگه نرم؟
چشمهاش تیرهتر شد.
یه قدم جلو اومد.
الان…
خیلی نزدیک بود.
جوری که میتونستم نفسشو حس کنم.
جونکوک: مجبورم نکن.
قلبم تندتر زد...
نه از ترس…
از چالش.
لبخند زدم.
الا: کن.
چند ثانیه سکوت…
و بعد—
خیلی سریع.
دستم رو گرفت.
محکم.
اما نه دردناک.
فقط—
غیرقابل فرار.
نفس کوتاهی کشیدم.
جونکوک: گفتم.
یه قدم کشیدم عقب—
اما ول نکرد.
جونکوک: هنوز اونقدر قوی نشدی که از من رد شی.
چشمهام باریک شد.
الا: صبر کن.
صدام آروم شد…
اما خطرناکتر.
الا: اون روز هم میرسه.
چند ثانیه نگام کرد…
بعد—
آروم دستمو ول کرد.
اما کنار نرفت.
جونکوک: تا اون موقع—
مکث…
جونکوک: تو اینجایی.
نگاهش سنگین شد.
جونکوک: با من.
سکوت…
اما این بار—
یه چیز دیگه هم توش بود.
یه چیزی بین کنترل…
و مالکیت.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد—
خیلی آروم از کنارش رد شدم.
اما این بار—
نه به سمت خروجی.
به سمت پلهها.
بازگشت.
ولی—
این بازی تموم نشده بود.
فقط…
شروعش بود.
ادامه دارد.....
بچه ها بخاطر اینکه حمایت کردید و لایک و کامنت رو جوری بهم نشون دادین که از خوشحالی دیونه شدم
برا من اره ۲۰ تا لایک و ۵ تا کامنت برا من زیادی چون خیلی خوشحالم که شماها خوشتون اومده
ولی اگه لایک و کامنت ها بره بالا سریع تر میزارم
لایک و کامنت یادتون نرهههههه🔪🔪🔪🎀🎀🎀
- ۱.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط