#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ¹³
ویو اِلا___
هوای زیرزمین سنگین بود…
خفه… تاریک… سرد.
چند قدم جلو رفتم.
صدای پاشنههام تو فضا پیچید.
تق… تق… تق…
اون مرد روی صندلی بسته شده بود.
دستهاش محکم… سرش پایین…
اما وقتی سایهم افتاد روش—
آروم سرشو بالا آورد.
و وقتی منو دید—
ترس…
واقعی…
لبخند زدم.
الا: بالاخره رسیدیم.
چند قدم نزدیکتر شدم.
دستم آروم روی میز کنارم کشیده شد…
روی وسایل.
نه با عجله…
نه با عصبانیت…
کاملاً آروم.
الا: میدونی فرق من با بقیه چیه؟
هیچی نگفت.
فقط نفسهاش تند شده بود.
خم شدم نزدیکش.
الا: من عجله ندارم.
چشم تو چشمش شدم.
صدام آروم… اما یخ.
الا: دونهدونه… حساب میکنم.
چند دقیقه بعد…
صداش تو فضا پیچیده بود…
التماس… نفسنفس…
اما من—
هیچ حسی نداشتم.
فقط نگاه میکردم.
هر بار که سرشو بالا میآورد—
فقط یه چیز تو چشمهام میدید:
پایان.
دستم که بالا رفت—
چاقو توش برق زد…
اما نه برای نمایش…
برای کنترل.
چند لحظه بعد—
دستمو پایین آوردم.
صداها قطع شد…
فقط نفسهای سنگینش مونده بود.
چاقو از دستم سر خورد—
و افتاد روی زمین.
تق....
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم…
بعد خیلی آروم گفتم—
الا: اینم شد از حسابکتاب.
صاف ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
ولی یهدفعه…
همهچی یه لحظه چرخید.
اخم کردم.
الا: اه…
دستم رفت روی سرم.
نور کم زیرزمین انگار بیشتر اذیتم میکرد.
جونکوک از پشت سر نزدیک شد.
جونکوک: کافیه.
سرمو چرخوندم سمتش.
الا: تازه شروع کرده بودم.
چشمهاش تیره شد.
جونکوک: گفتم کافیه.
اخم کردم.
الا: تو تصمیم نمیگیری کی تموم شه—
یه قدم جلو اومد.
خیلی نزدیک.
جونکوک: وقتی پای تو وسطه، چرا.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم…
اما—
سرگیجه شدیدتر شد.
صداها دور شدن…
زمین زیر پام لق زد…
الا: چ…
دستم رو بردم جلو—
اما چیزی نگرفتم.
همهچی تار شد.
و—
بدنم شل شد.
آخرین چیزی که حس کردم—
دستهای قویای بود که قبل از برخورد با زمین، منو گرفت.
جونکوک.
و بعد—
سیاهی.
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نرههههههه🔪🔪🔪🎀🎀🎀
Season : ¹
Part : ¹³
ویو اِلا___
هوای زیرزمین سنگین بود…
خفه… تاریک… سرد.
چند قدم جلو رفتم.
صدای پاشنههام تو فضا پیچید.
تق… تق… تق…
اون مرد روی صندلی بسته شده بود.
دستهاش محکم… سرش پایین…
اما وقتی سایهم افتاد روش—
آروم سرشو بالا آورد.
و وقتی منو دید—
ترس…
واقعی…
لبخند زدم.
الا: بالاخره رسیدیم.
چند قدم نزدیکتر شدم.
دستم آروم روی میز کنارم کشیده شد…
روی وسایل.
نه با عجله…
نه با عصبانیت…
کاملاً آروم.
الا: میدونی فرق من با بقیه چیه؟
هیچی نگفت.
فقط نفسهاش تند شده بود.
خم شدم نزدیکش.
الا: من عجله ندارم.
چشم تو چشمش شدم.
صدام آروم… اما یخ.
الا: دونهدونه… حساب میکنم.
چند دقیقه بعد…
صداش تو فضا پیچیده بود…
التماس… نفسنفس…
اما من—
هیچ حسی نداشتم.
فقط نگاه میکردم.
هر بار که سرشو بالا میآورد—
فقط یه چیز تو چشمهام میدید:
پایان.
دستم که بالا رفت—
چاقو توش برق زد…
اما نه برای نمایش…
برای کنترل.
چند لحظه بعد—
دستمو پایین آوردم.
صداها قطع شد…
فقط نفسهای سنگینش مونده بود.
چاقو از دستم سر خورد—
و افتاد روی زمین.
تق....
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم…
بعد خیلی آروم گفتم—
الا: اینم شد از حسابکتاب.
صاف ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم.
ولی یهدفعه…
همهچی یه لحظه چرخید.
اخم کردم.
الا: اه…
دستم رفت روی سرم.
نور کم زیرزمین انگار بیشتر اذیتم میکرد.
جونکوک از پشت سر نزدیک شد.
جونکوک: کافیه.
سرمو چرخوندم سمتش.
الا: تازه شروع کرده بودم.
چشمهاش تیره شد.
جونکوک: گفتم کافیه.
اخم کردم.
الا: تو تصمیم نمیگیری کی تموم شه—
یه قدم جلو اومد.
خیلی نزدیک.
جونکوک: وقتی پای تو وسطه، چرا.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم…
اما—
سرگیجه شدیدتر شد.
صداها دور شدن…
زمین زیر پام لق زد…
الا: چ…
دستم رو بردم جلو—
اما چیزی نگرفتم.
همهچی تار شد.
و—
بدنم شل شد.
آخرین چیزی که حس کردم—
دستهای قویای بود که قبل از برخورد با زمین، منو گرفت.
جونکوک.
و بعد—
سیاهی.
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نرههههههه🔪🔪🔪🎀🎀🎀
- ۱۰۹
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط