{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ¹



Part : ¹⁴



ویو اِلا___



تاریکی…
اول فقط تاریکی بود.
سنگین… عمیق… بی‌انتها.
بعد—
صداها آروم آروم برگشتن.
خفه… دور… مبهم.
صدای مردی…



دکتر: فشارش خیلی پایینه.



پلک‌هام سنگین بودن.
نتونستم بازشون کنم…



دکتر: این فقط خستگی نیست.



چند ثانیه سکوت…



دکتر: کم‌غذایی شدید داره… و کم‌خوابی.



نفس‌هام آروم بالا و پایین می‌رفت.



دکتر: بدنش تحت فشاره. اگه همین‌جوری
ادامه بده…



مکث کرد.



دکتر: دفعه بعد ممکنه فقط غش نباشه.



سکوت.
اما این سکوت—
سنگین بود.
یه حضور…
کنارم.



جونکوک.
حتی بدون دیدنش حسش می‌کردم.
چند ثانیه گذشت…
بعد صدای قدم‌ها.
دکتر عقب رفت.



دکتر: باید استراحت کنه. غذای درست. خواب.



مکث کوتاه…



دکتر: و دور از استرس.


یه صدای کوتاه، خشک—


جونکوک: می‌تونی بری.



در باز شد…

بسته شد…


و دوباره—
سکوت.
اما این بار—
تنها نبودم.


یه حس سنگین کنار تخت.
نزدیک… خیلی نزدیک.
بالاخره تونستم پلک‌هامو یه کم باز کنم.
نور کم اتاق خورد تو چشمم.
همه‌چی تار بود…
اما یه چیز واضح بود.


اون.
کنار تخت ایستاده بود.
کت مشکی…
نگاه تیره…


و همون حضور خطرناک همیشگی.
چشم‌هام دوباره نیمه‌بسته شد.




الا (خیلی آروم): مُردم…؟



چند ثانیه سکوت…
بعد—


جونکوک: هنوز نه.


گوشه لبم یه ذره بالا رفت.



الا: حیف شد…



قدم‌هاش نزدیک‌تر شد.
صدای نفسش نزدیک‌تر شد.



جونکوک: چرا چیزی نمی‌خوری؟



سوالش…
دستوری نبود.
اما هنوز هم سرد بود.
چشم‌هامو کامل باز نکردم.



الا: وقت نداشتم.


مکث کوتاه…



الا: مشغول بردن بودم.



سکوت.
اما این بار—
یه چیزی توش بود.
یه چیز سنگین‌تر از قبل.



جونکوک: داری خودتو می‌کُشی.



لبخند خیلی کمرنگی زدم.



الا: من از اونایی نیستم که راحت بمیرن.


چند ثانیه…
هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
بعد—


حس کردم دستش خیلی آروم روی میز کنار تخت حرکت کرد.
یه لیوان برداشت.



جونکوک: بنوش.



چشم‌هامو نیمه باز کردم.
لیوان جلو صورتم بود.
اخم کردم.


الا: دستور میدی؟



یه مکث کوتاه…
بعد—



جونکوک: آره.



چند ثانیه نگاهش کردم…
بعد لیوانو گرفتم.
یه جرعه خوردم.
و حس کردم بدنم—
واقعاً خالیه.
لعنتی…
چشم‌هامو بستم.



الا: این لباسو دربیارین…



نفس کشیدم.


الا: دارم خفه میشم.



چند ثانیه سکوت…
بعد صدای صندلی.
نشست.
خیلی نزدیک‌تر.



جونکوک: از این به بعد…



صداش پایین‌تر شد.




جونکوک: بدون اجازه من کاری نمی‌کنی.



چشم‌هام باز شد.
آروم… اما تیز نگاهش کردم.



الا: اشتباه شنیدی…



صدام ضعیف بود…
اما هنوز هم لج داشت.



الا: من اجازه نمی‌گیرم.



چشم‌هاش تیره‌تر شد.
یه سکوت سنگین بینمون افتاد.
بعد—




جونکوک: پس یاد می‌گیری.


قلبم یه ضرب زد.
نه از ترس…
از چالش.
لبخند خیلی آرومی زدم.



الا: سعی کن.



سکوت.
اما این سکوت—

مثل قبل نبود.
این یه جنگ بود.

بی‌صدا…
نزدیک…

خطرناک.
و من—
حتی تو ضعیف‌ترین حالم هم—
هنوز داخل بازی بودم.



ادامه دارد....

لایک و کامنت یادتون نرههههههه🔪🔪🎀🎀

بچه ها امشب ۳ تا پارت گذاشتم لطفا حمایت کنید
دیدگاه ها (۰)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹³ویو اِلا___هوای زیرزمین سنگ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹²ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم…...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁵ویو اِلا___درِ بار که باز شد...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁹ویو اِلا___صدای عاقد دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط