{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۵۶

«روز عروسی»

«ویو پارک دوین»

امروز...

روزی بود که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برسه.

جلوی آینه نشسته بودم.

آرایشگر آخرین سنجاق رو روی تور سفیدم گذاشت.

ملیس کنارم ایستاده بود و اشک‌هاش رو پاک می‌کرد.

+«تو چرا گریه می‌کنی؟»

ملیس خندید.

_«چون بالاخره یکی پیدا شد که حاضر شد با اخلاق گندت زندگی کنه.»

بالش کوچیکی برداشتم و سمتش پرت کردم.

+«خفه شو!»

سوآ که حالا حلقه‌ی ازدواجش را از هان هدیه گرفته بود، خندید.

_«ببین... هنوز عروس نشده، دعواش شروع شده.»

همه زدند زیر خنده.

چند دقیقه بعد...

در اتاق باز شد.

پدر دوین وارد شد.

چند ثانیه فقط به دخترش نگاه کرد.

لباس سفید...

لبخند خجالتی...

و همان دختر شیطان و پرسر و صدا...

که حالا قرار بود زندگی جدیدی را شروع کند.

با صدایی گرفته گفت:

_«آماده‌ای؟»

دوین اشکش را پاک کرد.

+«آره...»

«ویو جئون جونگ‌کوک»

جلوی محراب ایستاده بودم.

برای اولین بار...

دستم می‌لرزید.

لیام آرام کنار گوشم گفت:

_«کوک...»

_«استرس داری؟»

لبخند زدم.

_«خیلی.»

بوراک خندید.

_«باورت می‌شه؟»

_«همون جونگ‌کوکی که از هیچ جلسه‌ای نمی‌ترسید...»

_«الان رنگش پریده.»

همه خندیدند.

در همان لحظه...

موسیقی آرام سالن شروع شد.

همه ایستادند.

برگشتم.

و...

نفسم بند آمد.

دوین...

با لباس عروس سفید، آرام قدم برمی‌داشت.

انگار زمان...

برای چند ثانیه ایستاده بود.

وقتی به مقابلم رسید...

دیگر نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.

آرام گفتم:

_«وای...»

_«واقعاً خودتی؟»

دوین با همان شیطنت همیشگی جواب داد:

+«نه... بدلشم.»

خنده‌ام گرفت.

همان لحظه فهمیدم...

حتی امروز هم قرار نبود کل‌کل‌هایمان تمام شود.

مجری مراسم لبخند زد.

_«آقای جئون جونگ‌کوک...»

_«آیا با میل و رضایت کامل، پارک دوین را به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنید؟»

جونگ‌کوک بدون حتی یک ثانیه مکث گفت:

_«بله.»

_«با تمام وجود.»

اشک در چشم‌های دوین جمع شد.

مجری رو به او کرد.

_«خانم پارک دوین...»

_«آیا با میل و رضایت کامل، جئون جونگ‌کوک را به عنوان همسر خود انتخاب می‌کنید؟»

دوین به جونگ‌کوک نگاه کرد.

به مردی که روز اول فقط رئیسش بود...

بعد هم‌خانه‌اش شد...

بعد بهترین دوستش...

و حالا...

عشق زندگی‌اش.

با لبخندی که میان اشک‌هایش گم شده بود، گفت:

+«بله...»

+«تا آخر عمر.»

صدای تشویق تمام سالن را پر کرد.

جونگ‌کوک حلقه را در انگشت دوین گذاشت.

دوین هم حلقه‌ی او را در دستش قرار داد.

مجری لبخند زد.

_«از این لحظه...»

_«شما زن و شوهر هستید.»

همه منتظر بودند.

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

خیلی آرام صورت دوین را میان دست‌هایش گرفت.

لبخند زد و زیر لب گفت:

_«خانم جئون...»

دوین خندید.

+«هنوز عادت نکردم.»

_«کم‌کم عادت می‌کنی.»

و در میان تشویق خانواده و دوستانشان...

اولین بوسه‌ی آن‌ها به عنوان زن و شوهر، آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌شان شد.

آن روز، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که همه‌ی این عشق...

از یک جمله‌ی ساده شروع شده بود:

«خونه به هر دوی شما فروخته شده و باید باهم زندگی کنید.»
دیدگاه ها (۴)

همخونه اجباری.. پارت ۱۵۷«یک سال بعد...»«ویو پارک دوین»صبح......

همخونه اجباری.. پارت ۱۵۵«ویو پارک دوین»سه ماه بعد...همه‌چیز....

همخونه اجباری... پارت ۱۵۴«ویو ملیس»صبح...اگر کسی از قیافه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط