همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت ۱۵۵
«ویو پارک دوین»
سه ماه بعد...
همهچیز...
عوض شده بود.
البته نه کاملاً.
چون هنوز...
هر روز با جونگکوک دعوا میکردیم!
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
من داشتم روی یه پروژه جدید کار میکردم که صدای جونگکوک کل طبقه رو پر کرد.
_«خانم پارک!»
چشمامو بستم.
+«شروع شد...»
ملیس خندید.
_«برو رئیس صدا زده.»
رفتم داخل اتاقش.
دست به سینه ایستادم.
+«بله آقای رئیس؟»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
_«این نقشه چیه؟»
اخم کردم.
+«نقشه.»
_«ممنون، خودم کور نیستم.»
+«پس سؤال الکی نپرس.»
جونگکوک خندهش گرفت.
_«هنوزم زبونت درازه.»
+«به شما رفته.»
همین موقع...
سوآ در زد.
_«ببخشید...»
_«جلسه ده دقیقه دیگه شروع میشه.»
جونگکوک سر تکون داد.
_«باشه.»
وقتی سوآ رفت...
آروم دور میز اومد.
روبهروم ایستاد.
+«چیه؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
لبخند زد.
_«فقط دارم فکر میکنم...»
_«چهجوری تونستم عاشق یه دختر به این بداخلاقی بشم.»
چشمام گرد شد.
خودکار روی میزشو برداشتم.
+«دوباره شروع کردی؟!»
فرار کرد.
منم دنبالش.
کل اتاق افتاده بود رو دور تند.
همون موقع...
در باز شد.
لیام، ملیس، سوآ و بوراک وارد شدن.
و همون لحظه خشکشون زد.
من...
وسط اتاق دنبال جونگکوک میدویدم.
جونگکوک هم پشت مبل قایم شده بود.
ملیس زد زیر خنده.
_«ببخشید...»
_«ما مزاحم زندگی زناشوییتون شدیم؟»
من و جونگکوک همزمان داد زدیم:
«خفه شو ملیس!»
همه منفجر شدن از خنده.
همان شب...
جونگکوک به همه پیام داد.
«فردا ساعت هفت عصر، باغ عمارت خانوادگی من. حضور همه الزامیه.»
ملیس توی گروه نوشت:
«چی شده؟»
جونگکوک فقط یه ایموجی 🙂 فرستاد.
فردای آن روز...
دوین با تعجب وارد باغ شد.
همه آنجا بودند.
ملیس، لیام، سوآ، بوراک...
حتی هان هم کنار سوآ ایستاده بود.
کل باغ با چراغهای ریز، گلهای سفید و شمع تزئین شده بود.
دوین با تعجب زمزمه کرد:
+«امروز مناسبتیه؟»
همان لحظه...
چراغها خاموش شدند.
تنها نور...
روی یک مسیر گلبرگ افتاد.
از انتهای باغ...
جونگکوک آرام قدم برداشت.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود.
در دستش...
یک دسته گل رز سفید بود.
وقتی مقابل دوین ایستاد...
برای اولین بار...
هیچ خبری از آن رئیس مغرور نبود.
فقط...
یک مرد عاشق.
آروم گفت:
_«خانم پارک...»
دوین خندید.
+«بازم خانم پارک؟»
جونگکوک هم خندید.
_«نه...»
_«پارک دوین...»
_«همون دختری که از روز اول، زندگیمو زیر و رو کرد.»
همه ساکت شده بودند.
جونگکوک یک زانو روی زمین نشست.
از جیب کتش...
جعبهی کوچکی بیرون آورد.
چشمهای دوین پر از اشک شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
_«من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز...»
_«همخونهم، دلیل خندههام بشه.»
_«دلیل حسادتهام...»
_«دلیل آرامشم...»
نگاهش را از حلقه برداشت و مستقیم به چشمهای دوین دوخت.
_«پارک دوین...»
_«حاضری تا آخر عمر...»
_«با من کلکل کنی؟»
صدای خندهی همه بلند شد.
اشک از روی گونهی دوین پایین آمد.
جونگکوک لبخند زد و ادامه داد:
_«حاضری...»
_«همخونهی همیشگیم...»
_«و همسرم بشی؟»
دوین دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
بین گریه خندید.
+«تو...»
+«واقعاً خواستگاری هم بلد نیستی...»
جونگکوک با خنده گفت:
_«یعنی نه؟»
دوین خودش را روی زانوهایش انداخت و او را محکم بغل کرد.
+«احمق...»
+«معلومه که آره...»
+«هزار بار آره.»
همه شروع به دست زدن کردند.
ملیس و سوآ گریه میکردند.
لیام بوراک را بغل کرده بود.
جونگکوک حلقه را آرام داخل انگشت دوین گذاشت.
بعد خیلی آرام پیشانیاش را بوسید.
و زیر گوشش زمزمه کرد:
_«قول میدم...»
_«این بار تا آخرش...»
_«کنارت بمونم.»
دوین لبخند زد.
+«قول میدم...»
+«تا آخر عمر اعصابتو خرد کنم.»
جونگکوک خندید.
_«همینم دوست دارم... خانم جئون.»
پارت ۱۵۵
«ویو پارک دوین»
سه ماه بعد...
همهچیز...
عوض شده بود.
البته نه کاملاً.
چون هنوز...
هر روز با جونگکوک دعوا میکردیم!
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
من داشتم روی یه پروژه جدید کار میکردم که صدای جونگکوک کل طبقه رو پر کرد.
_«خانم پارک!»
چشمامو بستم.
+«شروع شد...»
ملیس خندید.
_«برو رئیس صدا زده.»
رفتم داخل اتاقش.
دست به سینه ایستادم.
+«بله آقای رئیس؟»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
_«این نقشه چیه؟»
اخم کردم.
+«نقشه.»
_«ممنون، خودم کور نیستم.»
+«پس سؤال الکی نپرس.»
جونگکوک خندهش گرفت.
_«هنوزم زبونت درازه.»
+«به شما رفته.»
همین موقع...
سوآ در زد.
_«ببخشید...»
_«جلسه ده دقیقه دیگه شروع میشه.»
جونگکوک سر تکون داد.
_«باشه.»
وقتی سوآ رفت...
آروم دور میز اومد.
روبهروم ایستاد.
+«چیه؟»
_«هیچی.»
+«پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»
لبخند زد.
_«فقط دارم فکر میکنم...»
_«چهجوری تونستم عاشق یه دختر به این بداخلاقی بشم.»
چشمام گرد شد.
خودکار روی میزشو برداشتم.
+«دوباره شروع کردی؟!»
فرار کرد.
منم دنبالش.
کل اتاق افتاده بود رو دور تند.
همون موقع...
در باز شد.
لیام، ملیس، سوآ و بوراک وارد شدن.
و همون لحظه خشکشون زد.
من...
وسط اتاق دنبال جونگکوک میدویدم.
جونگکوک هم پشت مبل قایم شده بود.
ملیس زد زیر خنده.
_«ببخشید...»
_«ما مزاحم زندگی زناشوییتون شدیم؟»
من و جونگکوک همزمان داد زدیم:
«خفه شو ملیس!»
همه منفجر شدن از خنده.
همان شب...
جونگکوک به همه پیام داد.
«فردا ساعت هفت عصر، باغ عمارت خانوادگی من. حضور همه الزامیه.»
ملیس توی گروه نوشت:
«چی شده؟»
جونگکوک فقط یه ایموجی 🙂 فرستاد.
فردای آن روز...
دوین با تعجب وارد باغ شد.
همه آنجا بودند.
ملیس، لیام، سوآ، بوراک...
حتی هان هم کنار سوآ ایستاده بود.
کل باغ با چراغهای ریز، گلهای سفید و شمع تزئین شده بود.
دوین با تعجب زمزمه کرد:
+«امروز مناسبتیه؟»
همان لحظه...
چراغها خاموش شدند.
تنها نور...
روی یک مسیر گلبرگ افتاد.
از انتهای باغ...
جونگکوک آرام قدم برداشت.
کتوشلوار مشکی پوشیده بود.
در دستش...
یک دسته گل رز سفید بود.
وقتی مقابل دوین ایستاد...
برای اولین بار...
هیچ خبری از آن رئیس مغرور نبود.
فقط...
یک مرد عاشق.
آروم گفت:
_«خانم پارک...»
دوین خندید.
+«بازم خانم پارک؟»
جونگکوک هم خندید.
_«نه...»
_«پارک دوین...»
_«همون دختری که از روز اول، زندگیمو زیر و رو کرد.»
همه ساکت شده بودند.
جونگکوک یک زانو روی زمین نشست.
از جیب کتش...
جعبهی کوچکی بیرون آورد.
چشمهای دوین پر از اشک شد.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
_«من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز...»
_«همخونهم، دلیل خندههام بشه.»
_«دلیل حسادتهام...»
_«دلیل آرامشم...»
نگاهش را از حلقه برداشت و مستقیم به چشمهای دوین دوخت.
_«پارک دوین...»
_«حاضری تا آخر عمر...»
_«با من کلکل کنی؟»
صدای خندهی همه بلند شد.
اشک از روی گونهی دوین پایین آمد.
جونگکوک لبخند زد و ادامه داد:
_«حاضری...»
_«همخونهی همیشگیم...»
_«و همسرم بشی؟»
دوین دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
بین گریه خندید.
+«تو...»
+«واقعاً خواستگاری هم بلد نیستی...»
جونگکوک با خنده گفت:
_«یعنی نه؟»
دوین خودش را روی زانوهایش انداخت و او را محکم بغل کرد.
+«احمق...»
+«معلومه که آره...»
+«هزار بار آره.»
همه شروع به دست زدن کردند.
ملیس و سوآ گریه میکردند.
لیام بوراک را بغل کرده بود.
جونگکوک حلقه را آرام داخل انگشت دوین گذاشت.
بعد خیلی آرام پیشانیاش را بوسید.
و زیر گوشش زمزمه کرد:
_«قول میدم...»
_«این بار تا آخرش...»
_«کنارت بمونم.»
دوین لبخند زد.
+«قول میدم...»
+«تا آخر عمر اعصابتو خرد کنم.»
جونگکوک خندید.
_«همینم دوست دارم... خانم جئون.»
- ۳.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط