همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۸
«دو ماه بعد...»
«ویو جئون جونگکوک»
ساعت دو و چهل و هفت دقیقهی بامداد...
با صدای دوین از خواب پریدم.
+«جونگ...»
چشمهامو باز کردم.
دیدم دوین لبهی تخت نشسته، دستش رو روی شکمش گذاشته و نفسهای عمیق میکشه.
همون لحظه...
آب دورش ریخت.
دوین با چشمهای گرد نگام کرد.
+«فکر کنم...»
+«وقتشه...»
برای سه ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد...
مثل آدمهای دیوونه از روی تخت پریدم.
_«وقتشه؟!»
_«واقعاً وقتشه؟!»
+«آره...»
_«وای وای وای...»
شروع کردم این طرف و اون طرف دویدن.
کلید ماشین؟
پیدا نبود.
کیف بیمارستان؟
نمیدونستم کجاست.
گوشی؟
توی یخچال گذاشته بودم!
دوین با وجود درد...
زد زیر خنده.
+«جونگکوک...»
+«آروم باش...»
_«چطور آروم باشم؟!»
_«دخترمون داره به دنیا میاد!»
بیست دقیقه بعد...
داخل بیمارستان بودیم.
پرستار دوین رو برد.
من پشت در موندم.
برای اولین بار...
واقعاً ترسیده بودم.
ملیس، لیام، سوآ، هان، بوراک...
همه خودشونو رسونده بودن.
ملیس کنارم نشست.
_«رئیس...»
_«اینقدر راه نرو، کف بیمارستان سوراخ شد.»
تازه فهمیدم ده دقیقه بود فقط داشتم راه میرفتم.
سوآ خندید.
_«نگران نباش...»
_«دوین از تو قویتره.»
همه خندیدن.
جز من.
چند ساعت...
مثل چند سال گذشت.
تا اینکه...
صدای گریهی یه نوزاد، توی راهرو پیچید.
نفسم بند اومد.
چند ثانیه بعد...
دکتر از اتاق بیرون اومد.
لبخند زد.
_«تبریک میگم آقای جئون.»
_«همسرتون و دخترتون هر دو سالم هستن.»
نفهمیدم کی اشک توی چشمام جمع شد.
فقط...
لبخند زدم.
چند دقیقه بعد...
وارد اتاق شدم.
دوین خسته روی تخت دراز کشیده بود.
اما...
وقتی منو دید، لبخند زد.
کنارش نشستم.
آروم پیشونیش رو بوسیدم.
_«خسته نباشی...»
دوین خیلی آروم گفت:
+«دیدیش؟»
سرم رو تکون دادم.
_«هنوز نه...»
همون لحظه...
پرستار نوزاد کوچولو رو آورد.
یه پتو صورتی دورش پیچیده بود.
آروم گذاشتش توی بغلم.
دستم...
میلرزید.
انقدر کوچیک بود...
که میترسیدم حتی نفس کشیدنم بیدارش کنه.
صورتش...
شبیه دوین بود.
دماغ کوچیکش...
لبهای کوچیکش...
و یه مشتهای کوچولو که محکم بسته شده بودن.
آروم زمزمه کردم:
_«سلام...»
_«دختر بابا...»
همون لحظه...
انگشت کوچیکش دور انگشتم حلقه شد.
قلبم...
برای چند ثانیه از تپیدن ایستاد.
اشکام سرازیر شد.
دوین با لبخند نگام میکرد.
+«رئیس شرکت...»
+«بالاخره گریه کرد.»
خندیدم.
_«تقصیر این فسقلیه.»
پرستار پرسید:
_«اسمش رو انتخاب کردین؟»
من و دوین همزمان به هم نگاه کردیم.
از ماهها قبل...
اسمش مشخص بود.
با هم گفتیم:
«آرین.»
پرستار لبخند زد.
_«اسم قشنگیه.»
من دوباره به دخترم نگاه کردم.
بعد به دوین.
آروم گفتم:
_«ممنون...»
دوین اخم مصنوعی کرد.
+«برای چی؟»
_«برای اینکه...»
_«زیباترین هدیهی زندگیمو بهم دادی.»
دوین لبخند زد.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+«نه...»
+«ما با هم ساختیمش.»
همون لحظه...
آرین کوچولو یه صدای آروم درآورد.
من و دوین همزمان خندیدیم.
و اتاق بیمارستان...
برای اولین بار...
پر از صدای یک خانوادهی کامل شد.
پارت ۱۵۸
«دو ماه بعد...»
«ویو جئون جونگکوک»
ساعت دو و چهل و هفت دقیقهی بامداد...
با صدای دوین از خواب پریدم.
+«جونگ...»
چشمهامو باز کردم.
دیدم دوین لبهی تخت نشسته، دستش رو روی شکمش گذاشته و نفسهای عمیق میکشه.
همون لحظه...
آب دورش ریخت.
دوین با چشمهای گرد نگام کرد.
+«فکر کنم...»
+«وقتشه...»
برای سه ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد...
مثل آدمهای دیوونه از روی تخت پریدم.
_«وقتشه؟!»
_«واقعاً وقتشه؟!»
+«آره...»
_«وای وای وای...»
شروع کردم این طرف و اون طرف دویدن.
کلید ماشین؟
پیدا نبود.
کیف بیمارستان؟
نمیدونستم کجاست.
گوشی؟
توی یخچال گذاشته بودم!
دوین با وجود درد...
زد زیر خنده.
+«جونگکوک...»
+«آروم باش...»
_«چطور آروم باشم؟!»
_«دخترمون داره به دنیا میاد!»
بیست دقیقه بعد...
داخل بیمارستان بودیم.
پرستار دوین رو برد.
من پشت در موندم.
برای اولین بار...
واقعاً ترسیده بودم.
ملیس، لیام، سوآ، هان، بوراک...
همه خودشونو رسونده بودن.
ملیس کنارم نشست.
_«رئیس...»
_«اینقدر راه نرو، کف بیمارستان سوراخ شد.»
تازه فهمیدم ده دقیقه بود فقط داشتم راه میرفتم.
سوآ خندید.
_«نگران نباش...»
_«دوین از تو قویتره.»
همه خندیدن.
جز من.
چند ساعت...
مثل چند سال گذشت.
تا اینکه...
صدای گریهی یه نوزاد، توی راهرو پیچید.
نفسم بند اومد.
چند ثانیه بعد...
دکتر از اتاق بیرون اومد.
لبخند زد.
_«تبریک میگم آقای جئون.»
_«همسرتون و دخترتون هر دو سالم هستن.»
نفهمیدم کی اشک توی چشمام جمع شد.
فقط...
لبخند زدم.
چند دقیقه بعد...
وارد اتاق شدم.
دوین خسته روی تخت دراز کشیده بود.
اما...
وقتی منو دید، لبخند زد.
کنارش نشستم.
آروم پیشونیش رو بوسیدم.
_«خسته نباشی...»
دوین خیلی آروم گفت:
+«دیدیش؟»
سرم رو تکون دادم.
_«هنوز نه...»
همون لحظه...
پرستار نوزاد کوچولو رو آورد.
یه پتو صورتی دورش پیچیده بود.
آروم گذاشتش توی بغلم.
دستم...
میلرزید.
انقدر کوچیک بود...
که میترسیدم حتی نفس کشیدنم بیدارش کنه.
صورتش...
شبیه دوین بود.
دماغ کوچیکش...
لبهای کوچیکش...
و یه مشتهای کوچولو که محکم بسته شده بودن.
آروم زمزمه کردم:
_«سلام...»
_«دختر بابا...»
همون لحظه...
انگشت کوچیکش دور انگشتم حلقه شد.
قلبم...
برای چند ثانیه از تپیدن ایستاد.
اشکام سرازیر شد.
دوین با لبخند نگام میکرد.
+«رئیس شرکت...»
+«بالاخره گریه کرد.»
خندیدم.
_«تقصیر این فسقلیه.»
پرستار پرسید:
_«اسمش رو انتخاب کردین؟»
من و دوین همزمان به هم نگاه کردیم.
از ماهها قبل...
اسمش مشخص بود.
با هم گفتیم:
«آرین.»
پرستار لبخند زد.
_«اسم قشنگیه.»
من دوباره به دخترم نگاه کردم.
بعد به دوین.
آروم گفتم:
_«ممنون...»
دوین اخم مصنوعی کرد.
+«برای چی؟»
_«برای اینکه...»
_«زیباترین هدیهی زندگیمو بهم دادی.»
دوین لبخند زد.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
+«نه...»
+«ما با هم ساختیمش.»
همون لحظه...
آرین کوچولو یه صدای آروم درآورد.
من و دوین همزمان خندیدیم.
و اتاق بیمارستان...
برای اولین بار...
پر از صدای یک خانوادهی کامل شد.
- ۲.۴k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط