جونگکوک گوشی اش را روی میز گذاشت و هر دو دست هایش را در ه
جونگکوک گوشی اش را روی میز گذاشت و هر دو دست هایش را در هم قفل کرد چشم به پرونده آوا دوخت .. گیج مانند و با اخم چشم به برگه دوخت سپس همراه خود زمزمه کرد : یه چیز مهم رو جا گذاشتم... آوا داره کابوس میبینه بخاطر چی... چرا باید زندگی تلخ مادر بزرگم رو ببینه چی شده به اندازه کافی داره زجر میکشه ٫ موهای کوتاهش روی چشم هایش افتادن تقی به در زده شد و صدا فرد آشنا را شنید : وقت بخیر آقای دکتر
جونگکوک با صدا مادرش تند سر بلند کرد و با لبخند نگاهش کرد : مامی سلام .. از جایش برخواست سپس سمت مادرش هجوم برد : چی شده ؟
مادرش لبخند زد : هیچی گفتم برات ناهاری بیارم همش غذای بیرون نخور
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد : باشه ممنون ولی آخرین بار باشه نمیخواهم اذیت بشی
مادرش کمی دلخور گفت : واقعا منو پدرت نمیخواستم ناراحتت کنیم فقد ببخشید
جونگکوک لبخند زد سپس دستش را روی دست مادرش گذاشت و آن را بلند کرد مهم پشت دست سرد مادرش را بوسید : مامی ولش کن من فراموش کردن حالا نوبت خوشگل خانوم هستش
مادرش ناگهانی لبخند زد و تند گفت : واقعانی خوب مخ میزنی جونگکوک خوش به حال زنت
جونگکوک خجالتی خندید و دستی به پشت گردنش کشید : اممم اسم اونو نیاریم بهتره شاید یهویی ته پیداش بشه .. هر دو خندید منشی جوان تند وارد اتاق شد : آقای دکتر مهمون دارین
جینجو تند گفت : من دیگه برم ... جونگکوک: صبر کن باهم ناهار بخوریم
مادرش دستی به موهای پسرش کشید سپس همراه لبخند گفت : شب زود بیا
و از اتاق خارج شد .. جونگکوک دستی یه موهایش کشید سپس گفت : بگو بیاد این مهمون ناخونده .. یا کمال احترام ایستاد ثانیه ای بعد چهره مزخرف مردی جلو در زاهر شد نگاه جونگکوک اخم کرده .و عصبی گره دست به سینه اش باز شد و اخم کرده گفت : بله ؟
جون وو تو گلو خندید : تو مگه قاضی نبودی ها .. ؟ چی شد یهویی پرواز کردی سمت دکتری ... تند خندید و خودش را روی مبل انداخت جونگکوک جدی دست به سینه شد و سمتش رفت محکم گفت : چرتو پرت هاتو بگو و گمشو بیرون
جون وو محکم بلند شد و دست تو جیب کرد : دکتر جان بزار یه چیزی رو روشن کنم و روک میگم از ات فاصله بگیر ... جونگکوک از شدت خشم خندید سپس گره دست هایش را باز کرد و روی کمرش گذاشت : فاصله بگیرم .. توی که باید فاصله بگیری مردک متجاوز
در آخر لحنش خشن و عصبی شد جون وو یقه جونگکوک را محکم گرفت : تو اصلا میدونی به داداشم دروغ گفتی قاضی هستی ؟ اگه به هیون بک بگم حتما آوا رو نمیزاره دیگه بیاد اینجا .. چه فکر خوبی .. نه
جونگکوک اخم کرد و با خشم دست های جون وو را از روی یقه اش برداشت سپس محکم گفت. ؛ دست کثیف بهم نخوره لاشی .. بعدشم هر لجنی که دلت میخواد بکن منم دست خالی نیستم - خبیث خندید - میتونم به داش شما بگم کسی که به دخترش دست درازی کرده همون برادر ناتنی خودشه هوم چطوره ... با لبخند گفت جون وو عصبی شد و مشت اش گره خورد : دروغ نگو .. از کجا معلوم خودت نبودی
دندان های مرد عصبی روی هم فشارده شدن : اگه دستامو ازم قطع کنند هم همچین کاری نخواهم کرد چون من مردم .. از پدرم اینو یاد گرفتم مرد بودن رو بهم یاد داده نه متجاوزی - محکم داد زد - منشی بگید بیاد اینو ببره
جون وو لبه های کت مشکی اش را مرتب کرد سپس با عصبانیت گفت : نمیبینم بهش نزدیک بشی .. این آخرین هشدارم هست.. دیگری چیزی نگفت و قبل از حراست از اتاق خارج شد .. جونگکوک با خشم نشست روی مبل و کلافه دستی به چشم هایش کشید ٫ لعنتی عوضی .. تو بودی میدونستم .. تو بودی که زندگیشو خراب کردی .. میکشمت ٫ سعی کرد روی عصاب خود آرامش شود سکوت آن اتاق زیاد پیش نرفت و با منشی شکسته شد : آقای دکتر خوبین ؟
جونگکوک کلافه دستی به صورتش کشید و تند گفت : خوبم چی شد راجبه محله ؟
منشی با لحن تندی گفت : عه راستش خودم پیگیری کردم متوجه شدم اون مناطق کلافه حفاظ شده بود و اصلا دزدی اونجا دیده نشده هیچ وقت
جونگکوک گنگ و جدی سری تکون داد : ممنون ازت منشی میتونی بری
منشی لبخند زد و از اتاق خارج شد جونگکوک ماند و افکار جدی اش خوب متوجه این شده که جون وو بود آدم به تیم درد فرستاده تا جونگکوک رو بکشه ولی رگ جئون ای او دزد ها را هم ترساند پس اگر اینجا اومده بود حتما سمت آوا هم رفته بود تند گوشی اش را برداشت و شماره ات را گرفت بوق اول ... بوق دوم ... بوق سوم .. جونگکوک به شدت تند گوشی را پایین آورد و روی میز انداخت ٫ چرا جواب ندادی دختر ٫
جونگکوک با صدا مادرش تند سر بلند کرد و با لبخند نگاهش کرد : مامی سلام .. از جایش برخواست سپس سمت مادرش هجوم برد : چی شده ؟
مادرش لبخند زد : هیچی گفتم برات ناهاری بیارم همش غذای بیرون نخور
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد : باشه ممنون ولی آخرین بار باشه نمیخواهم اذیت بشی
مادرش کمی دلخور گفت : واقعا منو پدرت نمیخواستم ناراحتت کنیم فقد ببخشید
جونگکوک لبخند زد سپس دستش را روی دست مادرش گذاشت و آن را بلند کرد مهم پشت دست سرد مادرش را بوسید : مامی ولش کن من فراموش کردن حالا نوبت خوشگل خانوم هستش
مادرش ناگهانی لبخند زد و تند گفت : واقعانی خوب مخ میزنی جونگکوک خوش به حال زنت
جونگکوک خجالتی خندید و دستی به پشت گردنش کشید : اممم اسم اونو نیاریم بهتره شاید یهویی ته پیداش بشه .. هر دو خندید منشی جوان تند وارد اتاق شد : آقای دکتر مهمون دارین
جینجو تند گفت : من دیگه برم ... جونگکوک: صبر کن باهم ناهار بخوریم
مادرش دستی به موهای پسرش کشید سپس همراه لبخند گفت : شب زود بیا
و از اتاق خارج شد .. جونگکوک دستی یه موهایش کشید سپس گفت : بگو بیاد این مهمون ناخونده .. یا کمال احترام ایستاد ثانیه ای بعد چهره مزخرف مردی جلو در زاهر شد نگاه جونگکوک اخم کرده .و عصبی گره دست به سینه اش باز شد و اخم کرده گفت : بله ؟
جون وو تو گلو خندید : تو مگه قاضی نبودی ها .. ؟ چی شد یهویی پرواز کردی سمت دکتری ... تند خندید و خودش را روی مبل انداخت جونگکوک جدی دست به سینه شد و سمتش رفت محکم گفت : چرتو پرت هاتو بگو و گمشو بیرون
جون وو محکم بلند شد و دست تو جیب کرد : دکتر جان بزار یه چیزی رو روشن کنم و روک میگم از ات فاصله بگیر ... جونگکوک از شدت خشم خندید سپس گره دست هایش را باز کرد و روی کمرش گذاشت : فاصله بگیرم .. توی که باید فاصله بگیری مردک متجاوز
در آخر لحنش خشن و عصبی شد جون وو یقه جونگکوک را محکم گرفت : تو اصلا میدونی به داداشم دروغ گفتی قاضی هستی ؟ اگه به هیون بک بگم حتما آوا رو نمیزاره دیگه بیاد اینجا .. چه فکر خوبی .. نه
جونگکوک اخم کرد و با خشم دست های جون وو را از روی یقه اش برداشت سپس محکم گفت. ؛ دست کثیف بهم نخوره لاشی .. بعدشم هر لجنی که دلت میخواد بکن منم دست خالی نیستم - خبیث خندید - میتونم به داش شما بگم کسی که به دخترش دست درازی کرده همون برادر ناتنی خودشه هوم چطوره ... با لبخند گفت جون وو عصبی شد و مشت اش گره خورد : دروغ نگو .. از کجا معلوم خودت نبودی
دندان های مرد عصبی روی هم فشارده شدن : اگه دستامو ازم قطع کنند هم همچین کاری نخواهم کرد چون من مردم .. از پدرم اینو یاد گرفتم مرد بودن رو بهم یاد داده نه متجاوزی - محکم داد زد - منشی بگید بیاد اینو ببره
جون وو لبه های کت مشکی اش را مرتب کرد سپس با عصبانیت گفت : نمیبینم بهش نزدیک بشی .. این آخرین هشدارم هست.. دیگری چیزی نگفت و قبل از حراست از اتاق خارج شد .. جونگکوک با خشم نشست روی مبل و کلافه دستی به چشم هایش کشید ٫ لعنتی عوضی .. تو بودی میدونستم .. تو بودی که زندگیشو خراب کردی .. میکشمت ٫ سعی کرد روی عصاب خود آرامش شود سکوت آن اتاق زیاد پیش نرفت و با منشی شکسته شد : آقای دکتر خوبین ؟
جونگکوک کلافه دستی به صورتش کشید و تند گفت : خوبم چی شد راجبه محله ؟
منشی با لحن تندی گفت : عه راستش خودم پیگیری کردم متوجه شدم اون مناطق کلافه حفاظ شده بود و اصلا دزدی اونجا دیده نشده هیچ وقت
جونگکوک گنگ و جدی سری تکون داد : ممنون ازت منشی میتونی بری
منشی لبخند زد و از اتاق خارج شد جونگکوک ماند و افکار جدی اش خوب متوجه این شده که جون وو بود آدم به تیم درد فرستاده تا جونگکوک رو بکشه ولی رگ جئون ای او دزد ها را هم ترساند پس اگر اینجا اومده بود حتما سمت آوا هم رفته بود تند گوشی اش را برداشت و شماره ات را گرفت بوق اول ... بوق دوم ... بوق سوم .. جونگکوک به شدت تند گوشی را پایین آورد و روی میز انداخت ٫ چرا جواب ندادی دختر ٫
- ۸۴
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط