{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کلافه گوشی به دست مشغول نوشتن پیام شد و ارسال نمود .. دخت

کلافه گوشی به دست مشغول نوشتن پیام شد و ارسال نمود .. دخترک اروم گوشی به دست گرفت " آوا چی شده چرا اخم کردی " در نهایت بازم گوشی‌را گذاشت و جواب نداد جونگکوک بی تاقت تند پیام دیگری را ارسال کرد " ببین دختر دیگه دارم عصبانی میشم جواب بده "
آوا بازم گوشی‌را پایین گذاشت و جوابی بهش نداد .. این بی توجه ای به جونگکوک داشت عصاب او را خراب میکرد و با می‌گفت منی که این همه دختر برام میمیره و این جوابم نمی‌ده ٫
سکوت با صدا محکم جیمین شکسته شد : خب خانم سو آه کمی از خودتون بگید .. جونگکوک و آوا چشم دوختند به سو آه ... دخترم استرس مانند گفت : خب .. نمیدونم از کجا شروع کنم
مادر داماد جلو تر گفت : پدر بچه تو کجاست ؟
سو آه نفس عمیقی کشید: مرده .. تو تصادف مرد .. وقتی ماه اول دخترم رو باردار بودم
جیهوپ : من هم هیچی رو بهتون گفتم پدر مادر .. لطفا
با چشم های التماس مانند نگاهش کردند تهیونگ وسط پدر مادرش نشسته بود و با اخم دست به سبنه شد : این قراره با هیونک بزرگه ازدواج کنه . ؟
مادرش آروم گفت : این نه زشته پسرم .. تعیونگ تند سر تکون داد : نیست مامی نیست .. در نهایت سو آه با لبخند نگاهش کرد ته عصبی گفت : نخند ..
خنده سو آه جمع شد و آروم به پایین نگاه کرد در نهایت بازم سکوت شد تهیونگ تند به آوا نگاه کرد و گفت : ایشون کیه ؟ .. آوا آروم گفت : دوست سو آه هستم ات
تهیونگ اخم کرده زل زد بهش از آن نگاه های کوچولو ولی خبیث آوا مثل دکتر های دیگری نبود با نگاهی خبیث زل زد بهش : تو خیلی فرق داری ؟
چشم های تهیونگ گشاد شدن و سکوت کرد : چرا
آوا شانه ای بالا انداخت مثل خودش پرو گفت : چرا باید بگم ؟
جینجو خندید و دستش را روی دهانش گذاشت : هیچ کس به تهیونگ اینجوری نگفته بود ..آوا مقابل خندید : از اخلاقش خوشم میاد ..
تهیونگ دست به سینه شد و رو ازش گرفت سو آه با یک نفس گفت : برای سرف شام بریم ؟
جیهوپ: البته بریم .. همه بلند شدن و سمت میز آماده ای رفتند میز کوچیکی بود ولی به هرحال هیچی جز پسر خانواده جئون مهم نبود که درست مد میل آن ها پیش برود .. آوا آروم گفت : برم سری به دیانا بزنم .. سپس راهی شد وارد اتاق کوچیک صورتی شد چشم به نوزاد دوخت .. آروم و بدون تکون خوردن خواب بود لبخندی به شیرینی او زد صدا پر توجه ای را جلب کرد و چرخید سمتش
جونگکوک اخم کرده سمت آوا آمد دخترک تا میخواست چیزی بگه پهلو هایش محکم گرفته شدند و در کسری از ثانیه او را بلند کرد روی میز کنار در گذاشت .. هر دو دستش را دو طرف میز گذاشت و با اخم گفت : دلیل این رفتارها تو چیه ؟
دخترک متعجب زل زد بهش حتی زبونش هم بند اومده بود . لرزیده گفت : چی..کار می‌کنی ؟
جونگکوک اخم کرد : سوال منو جواب بده زود .. دخترک تند اخم کرد : ولم کن ای بابا ولم کن اگه یکی ببینه چی... جونگکوک محکم تر گفت : بزار ببینه بعدشم بخاطر رفتار دیشبم ازم عصبانی هستی ؟
دخترک متعجب زل زد در تیله های عصبی مشکی جونگکوک.. چی باید می‌گفت اینکه دوست دختر جونگکوک بهش پیام داده .. دندان هایش روی هم ساییده شدن : خب که چی وقتی بی اجازه دختر رو می‌بوسیدی به اینش فکر نکردی
جونگکوک لجباز گفت: من احمق نیستم که اینو باور کنم تو امروز از دستم ناراحت شدی نه دیشب فهمیدی ... دهان دخترک بسته شد و اخم کرد ولی عطر شیرین پر از بوی وانیل به بینیش خورد و تند تند پلک زد کمی خجالتی نگاه ازش دزدید ولی آن ویم های حریص هنوزم نگاهش میکرد : مگه با تو نیستم چی شده ؟
آوا عصبی نگاهش کرد : برو دوست دخترت رو جمع کن آقای دکتر.. جونگکوک شوکه نگاهش کرد ات تند دستش را روی سینه او قرار گذاشت و کمی حولش داد و از روی میز پایین تند سپس تند از اتاق خارج شد .. جونگکوک اخم کرد ٫ دوست دخترم ؟ ولی .. من که دوست دختر ندارم چرا حسودی می‌کنه به کسی که وجود نداره .. یعنی کسی چیزی بهش گفته ٫ لبش را گزید و تند به دنبالش راهی شد باید بازم باهاش حرف میزد هرجور شده بود
دیدگاه ها (۲)

جونگکوک عمیق غرق افکارش بود در سکوت فنجان قهوه اش را در مشت ...

جونگکوک گوشی اش را روی میز گذاشت و هر دو دست هایش را در هم ق...

آوا ای که حالا یک بلیز پوشیده همراه دامن تا زانو نیم‌بت های ...

سلام وقت خوش..دوستم یعنی نویسنده اعظم، یونجین با شروع داستان...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

روز تابستانی و گرم دیگری .. هوا کمی گرم شده بود و این دیگری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط