{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت اول

### دختر کوچولوی جنگل

توی دلِ یک جنگلِ سبز و آروم، جایی بین درخت‌های بلند و برگ‌های تکان‌خورده با باد، زینب زندگی می‌کرد. زینب فقط دو سالش بود؛ یک بچه کوچولو با نگاهِ کنجکاو و قلبی که از همه چیز شجاع‌تر بود.

او تنها نبود، چون همیشه حس می‌کرد خدا با اوست؛ انگار یک محافظِ نامرئی همیشه کنارِ او قدم می‌زد و نمی‌گذاشت هیچ خطری به او نزدیک شود.

زینب با اینکه خیلی کوچولو بود، اما دلش مثل یک قهرمانِ بزرگ می‌تپید. هر وقت چیزی به سمتش می‌آمد، هر وقت موجودی از دور پیدا می‌شد، یا هر وقت صدای عجیبی از تاریکی می‌شنید، ذره‌ای نمی‌ترسید.

نه اینکه اصلاً غافلگیر نشود؛ نه! گاهی آن‌قدر بامزه جا می‌خورد که خودش هم خنده‌اش می‌گرفت، ولی بعد سریع خودش را جمع‌وجور می‌کرد و با همان لحنِ کودکانه‌اش می‌گفت:

«بسم‌الله… من می‌تونم!»

آن روز، زینب وسط جنگل ایستاده بود و به اطراف نگاه می‌کرد.

آسمان روشن بود، پرنده‌ها صدا می‌کردند، و بین شاخه‌ها نور آفتاب مثل تکه‌های طلایی می‌درخشید.

زینب دلش خواست از جنگل بیرون برود و دنیای اطرافش را ببیند.

برای همین، با قدم‌های کوچولوی خودش راه افتاد.

قدم‌هایی که شاید کوتاه بودند، اما هر کدامشان انگار می‌گفتند:

«این دختر، از آن بچه‌هایی نیست که فقط در گوشه‌ای بایستد!»
دیدگاه ها (۰)

# سایه محافظ ## پارت دوم ### راهی به سوی روستا زینب از جنگل ...

# سایه محافظ ## پارت سوم ### غار و زره آهنی زینب بعد از روست...

هیروبراین خیلی خفنه مگه نه؟ 😁البته به پای آقای سخنگو نمیرسه ...

نابودی رژیم کودک کش اسرائیل و آمریکا نزدیک است 🇮🇷

گل های خاموشpart: 1 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط