{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁶

صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. تهیونگ سریع به جونگکوک کمک کرد بلند بشه
تهیونگ : باید بریم
جونگکوک با وجود دردی که در بازویش می‌پیچید، سر تکان داد. هر دو از کوچه خارج شدند و از میان خیابان‌های خلوت بندر گذشتند. بعد از چند دقیقه بالاخره به ماشین رسیدند. همین که جونگکوک خواست درِ سمت راننده را باز کند، تهیونگ کلید را از دستش گرفت.
تهیونگ : نه
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : چی نه؟
تهیونگ : با این وضعیت نمی‌تونی رانندگی کنی
جونگکوک : حالم خوبه
تهیونگ نگاه تندی به بازوی خون‌آلودش انداخت.
تهیونگ : معلومه ؛ برای همین کل لباست خونی شده؟!
جونگکوک خواست چیزی بگه اما حرفی پیدا نکرد پس بی‌سروصدا روی صندلی شاگرد نشست.
چند دقیقه بعد...ماشین کنار مهمانخانه توقف کرد. به محض اینکه وارد اتاق شدند، تهیونگ جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت. جونگکوک آرام روی تختش نشست
جونگکوک : زخم عمیقی نیست
تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهش کند، جواب داد
تهیونگ : ساکت باش
جونگکوک : داری بهم دستور میدی؟
و پوزخندی زد . تهیونگ این بار مستقیم نگاهش کرد ، چشم‌هایش هنوز از ترس چند دقیقه‌ی قبل سرخ بود
تهیونگ : آره و اگه حرف بزنی، یکی دیگه هم می‌زنم کنارش
جونگکوک خنده‌ی کوتاهی کرد
جونگکوک : باشه دکتر
تهیونگ آستین لباس جونگکوک را بالا زد ، وقتی زخم را دید نفسش بند آمد. اگه چاقو فقط چند سانتی‌متر پایین‌تر خورده بود...اگه کمی عمیق‌تر می‌شد ؛ سریع فکرش را کنار زد و پنبه را به الکل آغشته کرد و همین که روی زخم گذاشت، جونگکوک بی‌اختیار اخم کرد.
جونگکوک : آخ...
تهیونگ : یکم تحمل کن
جونگکوک :خیلی می‌سوزه
تهیونگ : حقته
جونگکوک : چرا؟!
تهیونگ : چون همیشه فکر می‌کنی باید همه‌چی رو تنهایی حل کنی
جونگکوک سکوت کرد
تهیونگ : لازم نبود جلوی اون سه نفر وایسی ، می‌تونستیم با هم فرار کنیم
جونگکوک : اگه هر دومون می‌دویدیم، می‌گرفتنمون ، یکی باید حواسشونو پرت می‌کرد.
تهیونگ : و اون یکی باید تو می‌بودی؟
جونگکوک : نمیخواستم تو آسیب ببینی
دست تهیونگ همان لحظه روی زخم متوقف شد انگار برای لحظه ای خشکش زد ، نگاهش رو از جونگکوک دزدید و به دستش خیره شد . برای اولین بار...هیچ جوابی نداشت
سریع باند را بست و وسایل را جمع کرد. جونگکوک به بازوی بسته‌شده نگاه کرد.
جونگکوک : بد نیست
تهیونگ لبخند کمرنگی زد
تهیونگ : تعریف می‌کنی؟!
جونگکوک : شاید
تهیونگ خندید
تهیونگ : این از دهن تو تعریف حساب میشه
جونگکوک هم لبخند زد و برای چند ثانیه...اتاق پر از سکوتی آرام شد ، نه از آن سکوت‌های سنگین روزهای اول ، بلکه سکوتی که دیگر آزاردهنده نبود.
نیمه‌شب...جونگکوک از درد بیدار شد. آروم از تخت پایین اومد تا تهیونگ رو بیدار نکنه اما همین که خواست لیوان آب را بردارد، صدای خواب‌آلود تهیونگ بلند شد.
تهیونگ : کوک...؟!
جونگکوک همون‌جا خشکش زد . تهیونگ هم که تازه فهمید چی گفته چشماش گرد شد.
تهیونگ : م... منظورم...این نبود . ببخشید...
جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد ، برخلاف انتظار تهیونگ...جونگکوک لبخند خیلی آرامی زد.
جونگکوک : خیلی وقت بود...هیچ‌کس اینجوری صدام نکرده بود.
تهیونگ چیزی نگفت فقط لبخند محوی زد و لیوان آب را از روی میز برداشتم و به سمتش گرفت. جونگکوک لیوان را گرفت، اما قبل از نوشیدن، آرام گفت
جونگکوک : ممنون...کوچولو
تهیونگ اخم کیوتی و خواب آلودی کرد
تهیونگ : کوچولو؟!
جونگکوک این بار واقعاً خندید.
جونگکوک : باید یه جوری تلافی می‌کردم
صدای خنده‌ی هر دو، برای چند لحظه فضای کوچک اتاق را پر کرد. اما تهیونگ، پشت آن لبخند...یک حقیقت تلخ را پنهان کرده بود و هر لحظه که به جونگکوک نزدیک‌تر می‌شد...لحظه‌ی خیانت...دردناک‌تر می‌شد.

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۸)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁵نورهای رنگارنگ کازینوی ب...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁴جونگکوک به انباری که مرد...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

p29سکوت عجیب بودیالینا برای چند ثانیه ساکت موند.بعد آروم لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط