『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁸
لوکا از ماشین پیاده شد و چند نفر از افرادش بلافاصله دورش جمع شدند . یکی از آنها پوشهای را به دستش داد. لوکا پوشه رو باز کرد و نگاهی به برگهها انداخت ، بعد چیزی گفت که از آن فاصله شنیده نمیشد. مردها همزمان سر تکان دادند. جونگکوک آنقدر محکم دوربین را در دستش فشار داده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند و نفسهایش سنگینتر شده بود. تهیونگ که متوجه حالت جونگکوک
تهیونگ : جونگکوک...
اما انگار صدایش را نمیشنید ، تمام نگاهش روی لوکا قفل شده بود. ناگهان از جایش بلند شد و از پشت سخره بیرون پرید .
تهیونگ : جونگکوک ، وایسا!
و با عجله دنبالش رفت . هر دو از میان بوتهها و درختهای کنار بندر عبور کردند تا بالاخره به حصار فلزی رسیدند. جونگکوک بدون مکث از روی حصار پرید و تهیونگ هم پشت سرش وارد محوطه شد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از افراد لوکا آنها را دید.
_ رئیس!
لوکا برگشت و همین که نگاهش به جونگکوک افتاد پوزخندی روی لبش نشست.
لوکا : ببین کی این جاست ! رفیق قدیمیم بلاخره پیداش شد
جونگکوک دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و با تمام سرعت به سمت لوکا دوید.
جونگکوک : مردک عوضی
فریاد زد و خواست به سمتش حمله کنه ولی تهیونگ دستش را گرفت
تهیونگ : جونگکوک! وایسا!
جونگکوک دستش را پس کشید
جونگکوک : ولم کن
تهیونگ : بازوت زخمیه! اونا مسلحن!
جونگکوک : به درک
افراد لوکا سریع دورشون حلقه زدند و محاصره اش کردن . یکی از آنها اسلحهاش را بیرون کشید و دیگری چاقویی در دست گرفت اما جونگکوک حتی سرعتش را کم نکرد ؛ نگاهش فقط روی لوکا بود اما لوکا هیچ حرکتی نکرد و فقط با همان پوزخند سرد نگاهش کرد. درست لحظهای که افرادش آمادهی حمله شدند...صدای شدیدی آسمان را پر کرد. همه ناخودآگاه سرشان را بالا گرفتند. باد شدیدی وزیدن گرفت و گردوخاک تمام محوطه رو پر کرد . صدای موتور یک هلیکوپتر هر لحظه نزدیکتر میشد و درست بالای اسکله ایستاد. باد حاصل از ملخهایش انقدر شدید بود که همه مجبور شدند دستشون رو جلوی صورتشان بگیرند. جونگکوک با تعجب به آسمان خیره شد. لوکا هم اخم کرد. هلیکوپتر چند متر بالاتر از زمین ثابت ماند.
...ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁸
لوکا از ماشین پیاده شد و چند نفر از افرادش بلافاصله دورش جمع شدند . یکی از آنها پوشهای را به دستش داد. لوکا پوشه رو باز کرد و نگاهی به برگهها انداخت ، بعد چیزی گفت که از آن فاصله شنیده نمیشد. مردها همزمان سر تکان دادند. جونگکوک آنقدر محکم دوربین را در دستش فشار داده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند و نفسهایش سنگینتر شده بود. تهیونگ که متوجه حالت جونگکوک
تهیونگ : جونگکوک...
اما انگار صدایش را نمیشنید ، تمام نگاهش روی لوکا قفل شده بود. ناگهان از جایش بلند شد و از پشت سخره بیرون پرید .
تهیونگ : جونگکوک ، وایسا!
و با عجله دنبالش رفت . هر دو از میان بوتهها و درختهای کنار بندر عبور کردند تا بالاخره به حصار فلزی رسیدند. جونگکوک بدون مکث از روی حصار پرید و تهیونگ هم پشت سرش وارد محوطه شد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از افراد لوکا آنها را دید.
_ رئیس!
لوکا برگشت و همین که نگاهش به جونگکوک افتاد پوزخندی روی لبش نشست.
لوکا : ببین کی این جاست ! رفیق قدیمیم بلاخره پیداش شد
جونگکوک دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و با تمام سرعت به سمت لوکا دوید.
جونگکوک : مردک عوضی
فریاد زد و خواست به سمتش حمله کنه ولی تهیونگ دستش را گرفت
تهیونگ : جونگکوک! وایسا!
جونگکوک دستش را پس کشید
جونگکوک : ولم کن
تهیونگ : بازوت زخمیه! اونا مسلحن!
جونگکوک : به درک
افراد لوکا سریع دورشون حلقه زدند و محاصره اش کردن . یکی از آنها اسلحهاش را بیرون کشید و دیگری چاقویی در دست گرفت اما جونگکوک حتی سرعتش را کم نکرد ؛ نگاهش فقط روی لوکا بود اما لوکا هیچ حرکتی نکرد و فقط با همان پوزخند سرد نگاهش کرد. درست لحظهای که افرادش آمادهی حمله شدند...صدای شدیدی آسمان را پر کرد. همه ناخودآگاه سرشان را بالا گرفتند. باد شدیدی وزیدن گرفت و گردوخاک تمام محوطه رو پر کرد . صدای موتور یک هلیکوپتر هر لحظه نزدیکتر میشد و درست بالای اسکله ایستاد. باد حاصل از ملخهایش انقدر شدید بود که همه مجبور شدند دستشون رو جلوی صورتشان بگیرند. جونگکوک با تعجب به آسمان خیره شد. لوکا هم اخم کرد. هلیکوپتر چند متر بالاتر از زمین ثابت ماند.
...ادامه دارد
- ۱۹۶
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط